ژانر فانتزی

داستان‌های فانتزی

داستان‌های منتشرشده در ژانر فانتزیرا پیدا کن و بخوان.

نمایش داستان‌های ژانر: فانتزی
حذف فیلتر ژانر

داستان‌های فانتزی

12 داستان منتشر شده

داستان :ساعتی که فردا را نشان می‌داد
📖

داستان :ساعتی که فردا را نشان می‌داد

داستان فانتزی : ساعتی که فردا را نشان می‌داد
خواندن داستان
گربه‌ای که هر شب یک نامه می‌آورد
📖

گربه‌ای که هر شب یک نامه می‌آورد

**خلاصه داستان** نیکا شبی گربه‌ای سیاه را می‌بیند که نامه‌ای مرموز برای او آورده است. نامه‌ها او را به ایستگاه قطار متروکه‌ای می‌کشانند؛ جایی که ص...
خواندن داستان
چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد
📖

چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد

خلاصه داستان آرین هر شب چراغی را پشت پنجره‌ی خانه‌ای متروکه می‌بیند و تصمیم می‌گیرد راز آن را کشف کند. اما وقتی وارد خانه می‌شود، با چراغی اسرارآم...
خواندن داستان
پسری که صدای باران را می‌شنید
📖

پسری که صدای باران را می‌شنید

**خلاصه داستان:** آرین از کودکی صدای متفاوتی در میان قطره‌های باران می‌شنید؛ صداهایی که هیچ‌کس جز او قادر به شنیدنشان نبود. یک شب، باران رازی عج...
خواندن داستان
داستان شهر پشت آینه (فانتزی)
📖

داستان شهر پشت آینه (فانتزی)

آرین در یک خانه قدیمی، آینه‌ای جادویی پیدا می‌کند که او را به شهری اسرارآمیز در پشت آینه می‌برد. مردم این شهر سال‌هاست گرفتار موجودی به نام «سایه‌ب...
خواندن داستان
داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است
📖

داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است

داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است صبح یک روز سرد پاییزی، سانی خیلی دوست داشت بخوابد. هوا سرد بود و او با خودش فکر می‌کرد: «چرا اصلاً باید...
خواندن داستان
داستان یک خرید کوتاه
📖

داستان یک خرید کوتاه

داستان یک خرید کوتاه روز خوبی بود. نیلا دوست داشت امروز برای خودش یک کتاب بخرد. او هرگز از خواندن داستان‌های جدید خسته نمی‌شد. با خودش گفت: «ام...
خواندن داستان
داستان روباه مهربان
📖

داستان روباه مهربان

داستان یک روباه مهربان در یک جنگل زیبا، روباهی سفید زندگی می‌کرد. او در کنار حیوانات دیگر خوشحال بود. بعضی روزها با دوستانش بازی می‌کرد و بعضی ر...
خواندن داستان
پرنده زرد شهر تازه
📖

پرنده زرد شهر تازه

داستان پرنده شهر تازه صبح یک روز بهاری، پرنده‌ای کوچک با پرهای زرد و درخشان از بالای شهری بزرگ عبور کرد. اسمش زردک بود.
خواندن داستان
نردبانِ دیواره‌ی گودال (داستان واقعی)
📖

نردبانِ دیواره‌ی گودال (داستان واقعی)

داستان واقعی یک پسر بچه در گودال افتاده : صبح یک روز پاییزی بود. هوا خنک و آسمان پر از ابرهای سفید و خاکستری بود. صدای پرنده‌ها از میان درختان کنار...
خواندن داستان
ساعت گمشده
📖

ساعت گمشده

ساعتِ گمشده در انتهای جنگلی که هیچ پرنده‌ای در آن آواز نمی‌خواند، روستایی کوچک به نام وِردین وجود داشت.
خواندن داستان
شهر پشت ماه
📖

شهر پشت ماه

شهرِ پشتِ ماه در سرزمینی دور، جایی میان کوه‌هایی که نوکشان همیشه در مه گم بود، شهری وجود داشت که روی هیچ نقشه‌ای پیدا نمی‌شد.
خواندن داستان
```