قصهخانه
دنیای داستانهای فارسی
خانه
داستانها
ژانرها
فروم
نویسندگان
ورود / ثبتنام
ژانر فانتزی
داستانهای فانتزی
داستانهای منتشرشده در ژانر فانتزیرا پیدا کن و بخوان.
جستجو
نمایش داستانهای ژانر:
فانتزی
حذف فیلتر ژانر
داستانهای فانتزی
12 داستان منتشر شده
📖
داستان :ساعتی که فردا را نشان میداد
نوشتهی admin
داستان فانتزی : ساعتی که فردا را نشان میداد
25
0
3 دقیقه
خواندن داستان
📖
گربهای که هر شب یک نامه میآورد
نوشتهی admin
**خلاصه داستان** نیکا شبی گربهای سیاه را میبیند که نامهای مرموز برای او آورده است. نامهها او را به ایستگاه قطار متروکهای میکشانند؛ جایی که ص...
23
0
6 دقیقه
خواندن داستان
📖
چراغی که فقط شبها روشن میشد
نوشتهی admin
خلاصه داستان آرین هر شب چراغی را پشت پنجرهی خانهای متروکه میبیند و تصمیم میگیرد راز آن را کشف کند. اما وقتی وارد خانه میشود، با چراغی اسرارآم...
27
0
5 دقیقه
خواندن داستان
📖
پسری که صدای باران را میشنید
نوشتهی admin
**خلاصه داستان:** آرین از کودکی صدای متفاوتی در میان قطرههای باران میشنید؛ صداهایی که هیچکس جز او قادر به شنیدنشان نبود. یک شب، باران رازی عج...
25
0
3 دقیقه
خواندن داستان
📖
داستان شهر پشت آینه (فانتزی)
نوشتهی admin
آرین در یک خانه قدیمی، آینهای جادویی پیدا میکند که او را به شهری اسرارآمیز در پشت آینه میبرد. مردم این شهر سالهاست گرفتار موجودی به نام «سایهب...
25
0
6 دقیقه
خواندن داستان
📖
داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است
نوشتهی admin
داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است صبح یک روز سرد پاییزی، سانی خیلی دوست داشت بخوابد. هوا سرد بود و او با خودش فکر میکرد: «چرا اصلاً باید...
12
0
3 دقیقه
خواندن داستان
📖
داستان یک خرید کوتاه
نوشتهی admin
داستان یک خرید کوتاه روز خوبی بود. نیلا دوست داشت امروز برای خودش یک کتاب بخرد. او هرگز از خواندن داستانهای جدید خسته نمیشد. با خودش گفت: «ام...
10
0
3 دقیقه
خواندن داستان
📖
داستان روباه مهربان
نوشتهی admin
داستان یک روباه مهربان در یک جنگل زیبا، روباهی سفید زندگی میکرد. او در کنار حیوانات دیگر خوشحال بود. بعضی روزها با دوستانش بازی میکرد و بعضی ر...
11
0
2 دقیقه
خواندن داستان
📖
پرنده زرد شهر تازه
نوشتهی admin
داستان پرنده شهر تازه صبح یک روز بهاری، پرندهای کوچک با پرهای زرد و درخشان از بالای شهری بزرگ عبور کرد. اسمش زردک بود.
14
1
4 دقیقه
خواندن داستان
📖
نردبانِ دیوارهی گودال (داستان واقعی)
نوشتهی admin
داستان واقعی یک پسر بچه در گودال افتاده : صبح یک روز پاییزی بود. هوا خنک و آسمان پر از ابرهای سفید و خاکستری بود. صدای پرندهها از میان درختان کنار...
26
0
5 دقیقه
خواندن داستان
📖
ساعت گمشده
نوشتهی admin
ساعتِ گمشده در انتهای جنگلی که هیچ پرندهای در آن آواز نمیخواند، روستایی کوچک به نام وِردین وجود داشت.
14
0
6 دقیقه
خواندن داستان
📖
شهر پشت ماه
نوشتهی admin
شهرِ پشتِ ماه در سرزمینی دور، جایی میان کوههایی که نوکشان همیشه در مه گم بود، شهری وجود داشت که روی هیچ نقشهای پیدا نمیشد.
17
1
5 دقیقه
خواندن داستان