```php پرنده زرد شهر تازه | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
پرنده زرد شهر تازه

پرنده زرد شهر تازه

داستان پرنده شهر تازه
صبح یک روز بهاری، پرنده‌ای کوچک با پرهای زرد و درخشان از بالای شهری بزرگ عبور کرد.

اسمش زردک بود.
نویسنده: admin 15 بازدید 4 دقیقه
پسندیدم (1)
به این داستان امتیاز بده
5.0 از ۵ 1 رأی
# پرنده‌ی زردِ شهر تازه

صبح یک روز بهاری، پرنده‌ای کوچک با پرهای زرد و درخشان از بالای شهری بزرگ عبور کرد.

اسمش **زردک** بود.

زردک تا آن روز در شهری زندگی کرده بود که درختان بلند زیادی داشت. هر صبح روی شاخه‌ی درخت قدیمی کنار خانه‌اش می‌نشست، با پرنده‌های دیگر آواز می‌خواند و عصرها همراه دوستانش بر فراز باغ‌ها پرواز می‌کرد.

اما یک روز، باد شدیدی وزید.

باد آن‌قدر قوی بود که زردک را از مسیر همیشگی‌اش دور کرد.

هرچه تلاش کرد به شهر خودش برگردد، نتوانست.

باد او را از روی کوه‌ها، دشت‌ها و جنگل‌ها عبور داد تا سرانجام به شهری رسید که هیچ‌وقت آنجا را ندیده بود.

وقتی باد آرام گرفت، زردک روی شاخه‌ی یک درخت نشست.

اطرافش را نگاه کرد.

همه چیز برایش تازه بود.

خیابان‌ها شلوغ بودند، ساختمان‌ها بلند بودند و درخت‌هایی که می‌دید با درخت‌های شهر خودش فرق داشتند.

زردک زیر لب گفت:

«من کجا هستم؟»

هیچ‌کس جوابش را نداد.

او چند روز در شهر جدید پرواز کرد و دنبال جایی آشنا گشت، اما هیچ‌چیز پیدا نکرد.

صبح‌ها روی یک درخت می‌نشست و به پرنده‌هایی نگاه می‌کرد که دسته‌جمعی پرواز می‌کردند.

دلش می‌خواست با آنها دوست شود، اما خجالت می‌کشید جلو برود.

یک روز تصمیم گرفت به پارکی بزرگ در وسط شهر برود.

در پارک، پرنده‌های زیادی زندگی می‌کردند.

زردک روی شاخه‌ای نشست و از دور آنها را تماشا کرد.

ناگهان یک گنجشک کوچک نزدیک او آمد.

گنجشک پرسید:

«تو تازه به اینجا اومدی؟»

زردک گفت:

«آره. من از یک شهر دیگه اومدم و راه برگشت رو پیدا نکردم.»

گنجشک گفت:

«پس چرا تنها نشستی؟ بیا با ما بازی کن!»

زردک کمی تعجب کرد.

«واقعاً می‌تونم؟»

گنجشک خندید.

«معلومه که می‌تونی!»

آن روز زردک برای اولین بار با یک دوست جدید پرواز کرد.

روز بعد، یک کبوتر مهربان را دید.

روز بعد با یک سار بازیگوش آشنا شد.

چند روز بعد، دو پرنده‌ی دیگر هم به جمعشان اضافه شدند.

زردک کم‌کم فهمید که شهر جدید آن‌قدرها هم غریبه نیست.

هر روز یک دوست تازه پیدا می‌کرد.

یکی جای خوبی برای پیدا کردن دانه‌ها را به او نشان می‌داد.

یکی درختی را معرفی می‌کرد که در تابستان سایه‌ی خنکی داشت.

یکی هم هر عصر با او بر فراز پارک پرواز می‌کرد.

اما با وجود همه‌ی این دوستان، زردک هنوز گاهی دلش برای شهر قدیمی‌اش تنگ می‌شد.

یک غروب، روی بلندترین شاخه‌ی پارک نشست و به آسمان نگاه کرد.

دوستش، گنجشک کوچک، کنارش نشست.

پرسید:

«دلت برای خونه‌ات تنگ شده؟»

زردک گفت:

«خیلی.»

گنجشک چیزی نگفت.

فقط کنار او نشست.

چند دقیقه بعد، چند پرنده‌ی دیگر هم آمدند و کنار زردک نشستند.

زردک به آنها نگاه کرد.

ناگهان لبخند زد.

او هنوز شهر قبلی‌اش را فراموش نکرده بود، اما دیگر در شهر تازه تنها نبود.

زردک فهمیده بود که گاهی زندگی ما را به جایی می‌برد که انتظارش را نداریم.

جایی که در ابتدا غریبه و ترسناک به نظر می‌رسد.

اما اگر کمی شجاع باشیم و به دیگران فرصت آشنایی بدهیم، ممکن است همان جای غریبه تبدیل به خانه‌ای پر از دوست شود.

از آن روز به بعد، زردک دیگر خودش را **پرنده‌ی سرگردان** نمی‌دانست.

او خودش را پرنده‌ای می‌دانست که دو شهر داشت؛

یک شهر که در آن به دنیا آمده بود،

و یک شهر که در آن دوستان زیادی پیدا کرده بود.

و هر عصر، وقتی خورشید نارنجی‌رنگ پشت ساختمان‌ها پنهان می‌شد، زردک همراه دوستانش در آسمان پرواز می‌کرد.

پرهای زردش در نور غروب می‌درخشید و صدای خنده‌ی پرنده‌ها در پارک می‌پیچید.

زردک دیگر تنها نبود.

او بالاخره جای خودش را پیدا کرده بود. 🐦💛

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```