گربهای که هر شب یک نامه میآورد
**خلاصه داستان**
نیکا شبی گربهای سیاه را میبیند که نامهای مرموز برای او آورده است. نامهها او را به ایستگاه قطار متروکهای میکشانند؛ جایی که صندوقی پر از نامههای قدیمی و رازهای پنهان انتظارش را میکشد. نیکا با خواندن نامهها متوجه میشود که فرستنده آنها پدرش بوده و گربه، سالها منتظر مانده تا او را به این راز خانوادگی برساند.
نیکا شبی گربهای سیاه را میبیند که نامهای مرموز برای او آورده است. نامهها او را به ایستگاه قطار متروکهای میکشانند؛ جایی که صندوقی پر از نامههای قدیمی و رازهای پنهان انتظارش را میکشد. نیکا با خواندن نامهها متوجه میشود که فرستنده آنها پدرش بوده و گربه، سالها منتظر مانده تا او را به این راز خانوادگی برساند.
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
# گربهای که هر شب یک نامه میآورد
نیکا همیشه فکر میکرد گربهها موجودات عجیبی هستند، اما گربهای که یک شب جلوی در خانهشان ظاهر شد، با همهی گربههایی که دیده بود فرق داشت.
گربه کوچک و سیاه بود و چشمهای زردی داشت. باران آرامی میبارید و او بیحرکت جلوی در نشسته بود.
نیکا در را باز کرد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
گربه جواب نداد.
فقط پاکت سفیدی را که در دهان داشت، روی زمین گذاشت و چند قدم عقب رفت.
نیکا پاکت را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
**«برای نیکا. فقط وقتی تنها هستی بازش کن.»**
نیکا با تعجب به خیابان نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
داخل خانه رفت، در را بست و پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
**«فردا ساعت پنج، به ایستگاه قطار قدیمی برو.»**
نیکا آن شب خوابش نبرد.
ایستگاه قطار قدیمی سالها بود که تعطیل شده بود. مادربزرگش همیشه میگفت زمانی قطارهای زیادی از آنجا عبور میکردند، اما بعد از ساخت ایستگاه جدید، ساختمان قدیمی متروکه شد.
صبح روز بعد، نیکا هنوز نمیدانست باید به آنجا برود یا نه.
اما ساعت چهار و نیم، همان گربه دوباره پشت پنجره ظاهر شد.
این بار یک پاکت آبی در دهان داشت.
نیکا پنجره را باز کرد.
پاکت را گرفت.
روی آن نوشته شده بود:
**«اگر میخواهی بفهمی چه کسی نامهها را میفرستد، امروز دیر نکن.»**
نیکا تصمیمش را گرفت.
ساعت پنج به ایستگاه قدیمی رفت.
ساختمان تقریباً خالی بود. درهای زنگزده، نیمکتهای خاکگرفته و تابلویی که هنوز نام ایستگاه روی آن دیده میشد.
گربه سیاه روی یکی از سکوها منتظرش بود.
نیکا دنبالش رفت.
گربه از پلههایی پایین رفت که پشت یک در قدیمی پنهان شده بودند.
نیکا چراغ گوشیاش را روشن کرد.
پایین پلهها اتاق کوچکی قرار داشت.
وسط اتاق، یک صندوق چوبی بود.
گربه کنار صندوق نشست.
نیکا در صندوق را باز کرد.
داخل آن دهها نامه وجود داشت.
همه با اسم خودش.
نیکا یکی از نامهها را برداشت.
تاریخ روی آن مربوط به ده سال قبل بود.
با تعجب نامه را باز کرد.
داخلش نوشته شده بود:
**«نیکای عزیز، اگر روزی این نامه را پیدا کردی، یعنی گربه هنوز مرا فراموش نکرده است.»**
نیکا ماتش برد.
گربه آرام کنار صندوق نشست و به او نگاه کرد.
در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
نیکا برگشت.
پیرزنی آرام وارد اتاق شد.
نیکا او را شناخت.
**مادربزرگش بود.**
نیکا با تعجب گفت:
«مادربزرگ؟ تو اینجا چی کار میکنی؟»
مادربزرگ لبخند زد.
«بالاخره گربه تو را آورد اینجا.»
نیکا به نامهها اشاره کرد.
«اینها چیه؟ چرا همهشون برای منه؟»
مادربزرگ کنار صندوق نشست.
«سالها پیش، مادرت و پدرت تصمیم گرفتند از این شهر بروند. تو آن زمان خیلی کوچک بودی. قبل از رفتن، پدرت برای تو چند نامه نوشت.»
نیکا آرام پرسید:
«پس چرا هیچوقت به من ندادید؟»
مادربزرگ لحظهای سکوت کرد.
«چون پدرت از سفر برنگشت.»
نیکا چیزی نگفت.
مادربزرگ ادامه داد:
«او میخواست وقتی بزرگتر شدی، نامهها را بخوانی. اما زندگی آنطور که فکر میکردیم پیش نرفت. من نامهها را نگه داشتم.»
نیکا به اولین نامه نگاه کرد.
«پس گربه...؟»
مادربزرگ خندید.
«اسمش باران است. پدرت او را وقتی بچه بودی پیدا کرده بود. همیشه میگفت باران راه خانه را بلد است.»
نیکا به گربه نگاه کرد.
گربه دمش را تکان داد.
مادربزرگ گفت:
«چند هفته پیش تصمیم گرفتم نامهها را به تو بدهم، اما نمیدانستم چطور شروع کنم. بعد باران هر شب به پنجرهی اتاقت میآمد. انگار خودش تصمیم گرفت کار را به عهده بگیرد.»
نیکا یکییکی نامهها را باز کرد.
در هر نامه بخشی از زندگی پدرش نوشته شده بود.
از روزی که نیکا به دنیا آمده بود.
از اولین قدمهایش.
از اولین روز مدرسه.
از نقاشیهایی که برای پدرش کشیده بود.
و از تمام چیزهایی که پدرش دوست داشت روزی به او بگوید.
آخرین نامه از همه کوتاهتر بود.
نیکا آن را با دستان لرزان باز کرد.
نوشته بود:
**«اگر روزی این نامه را میخوانی، یعنی بزرگ شدهای. شاید من کنار تو نباشم، اما امیدوارم هر وقت دلت برایم تنگ شد، به آسمان نگاه کنی و یادت باشد بعضی آدمها از زندگی ما نمیروند؛ فقط شکل حضورشان عوض میشود.»**
نیکا نامه را به سینهاش چسباند.
برای مدتی هیچکس حرفی نزد.
باران از پنجرهی کوچک اتاق وارد میشد و صدای قطرهها روی سقف فلزی شنیده میشد.
مادربزرگ دست نیکا را گرفت.
«حالا وقتشه نامهی آخر رو بخونی.»
نیکا با تعجب گفت:
«نامهی آخر؟»
مادربزرگ به صندوق اشاره کرد.
ته صندوق، پاکتی قرمز رنگ قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
**«برای نیکا، وقتی آماده شد.»**
نیکا پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
در عکس، پدرش کنار همان گربه ایستاده بود.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
**«از باران مراقبت کن. او یک روز تو را به خانه خواهد برد.»**
نیکا لبخند زد.
گربه از جا بلند شد و به سمت پلهها رفت.
نیکا دنبالش راه افتاد.
وقتی از ایستگاه بیرون آمدند، هوا صاف شده بود.
خورشید از میان ابرها بیرون آمده بود.
نیکا کنار گربه نشست و آرام گفت:
«پس تو تمام این سالها منتظر بودی؟»
باران جوابش را با یک «میو» کوتاه داد.
نیکا خندید.
از آن شب به بعد، گربه دیگر هر شب نامه نمیآورد.
اما هر غروب، درست قبل از تاریک شدن هوا، جلوی پنجرهی نیکا مینشست.
نیکا هم کنار او مینشست و نامهها را میخواند.
آخرین نامه را روی دیوار اتاقش گذاشت.
و هر بار که دلش برای پدرش تنگ میشد، به آن نگاه میکرد.
چون حالا میدانست بعضی نامهها فقط چند خط روی کاغذ نیستند.
گاهی یک نامه میتواند **راهی به گذشته باز کند و آدمی را دوباره به خانه برگرداند.**
و گاهی...
یک گربهی کوچک سیاه میتواند بهترین پستچی دنیا باشد. 🐈⬛✉️
نیکا همیشه فکر میکرد گربهها موجودات عجیبی هستند، اما گربهای که یک شب جلوی در خانهشان ظاهر شد، با همهی گربههایی که دیده بود فرق داشت.
گربه کوچک و سیاه بود و چشمهای زردی داشت. باران آرامی میبارید و او بیحرکت جلوی در نشسته بود.
نیکا در را باز کرد.
«تو اینجا چی کار میکنی؟»
گربه جواب نداد.
فقط پاکت سفیدی را که در دهان داشت، روی زمین گذاشت و چند قدم عقب رفت.
نیکا پاکت را برداشت.
روی آن نوشته شده بود:
**«برای نیکا. فقط وقتی تنها هستی بازش کن.»**
نیکا با تعجب به خیابان نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
داخل خانه رفت، در را بست و پاکت را باز کرد.
داخل آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
**«فردا ساعت پنج، به ایستگاه قطار قدیمی برو.»**
نیکا آن شب خوابش نبرد.
ایستگاه قطار قدیمی سالها بود که تعطیل شده بود. مادربزرگش همیشه میگفت زمانی قطارهای زیادی از آنجا عبور میکردند، اما بعد از ساخت ایستگاه جدید، ساختمان قدیمی متروکه شد.
صبح روز بعد، نیکا هنوز نمیدانست باید به آنجا برود یا نه.
اما ساعت چهار و نیم، همان گربه دوباره پشت پنجره ظاهر شد.
این بار یک پاکت آبی در دهان داشت.
نیکا پنجره را باز کرد.
پاکت را گرفت.
روی آن نوشته شده بود:
**«اگر میخواهی بفهمی چه کسی نامهها را میفرستد، امروز دیر نکن.»**
نیکا تصمیمش را گرفت.
ساعت پنج به ایستگاه قدیمی رفت.
ساختمان تقریباً خالی بود. درهای زنگزده، نیمکتهای خاکگرفته و تابلویی که هنوز نام ایستگاه روی آن دیده میشد.
گربه سیاه روی یکی از سکوها منتظرش بود.
نیکا دنبالش رفت.
گربه از پلههایی پایین رفت که پشت یک در قدیمی پنهان شده بودند.
نیکا چراغ گوشیاش را روشن کرد.
پایین پلهها اتاق کوچکی قرار داشت.
وسط اتاق، یک صندوق چوبی بود.
گربه کنار صندوق نشست.
نیکا در صندوق را باز کرد.
داخل آن دهها نامه وجود داشت.
همه با اسم خودش.
نیکا یکی از نامهها را برداشت.
تاریخ روی آن مربوط به ده سال قبل بود.
با تعجب نامه را باز کرد.
داخلش نوشته شده بود:
**«نیکای عزیز، اگر روزی این نامه را پیدا کردی، یعنی گربه هنوز مرا فراموش نکرده است.»**
نیکا ماتش برد.
گربه آرام کنار صندوق نشست و به او نگاه کرد.
در همان لحظه صدای قدمهایی از راهرو آمد.
نیکا برگشت.
پیرزنی آرام وارد اتاق شد.
نیکا او را شناخت.
**مادربزرگش بود.**
نیکا با تعجب گفت:
«مادربزرگ؟ تو اینجا چی کار میکنی؟»
مادربزرگ لبخند زد.
«بالاخره گربه تو را آورد اینجا.»
نیکا به نامهها اشاره کرد.
«اینها چیه؟ چرا همهشون برای منه؟»
مادربزرگ کنار صندوق نشست.
«سالها پیش، مادرت و پدرت تصمیم گرفتند از این شهر بروند. تو آن زمان خیلی کوچک بودی. قبل از رفتن، پدرت برای تو چند نامه نوشت.»
نیکا آرام پرسید:
«پس چرا هیچوقت به من ندادید؟»
مادربزرگ لحظهای سکوت کرد.
«چون پدرت از سفر برنگشت.»
نیکا چیزی نگفت.
مادربزرگ ادامه داد:
«او میخواست وقتی بزرگتر شدی، نامهها را بخوانی. اما زندگی آنطور که فکر میکردیم پیش نرفت. من نامهها را نگه داشتم.»
نیکا به اولین نامه نگاه کرد.
«پس گربه...؟»
مادربزرگ خندید.
«اسمش باران است. پدرت او را وقتی بچه بودی پیدا کرده بود. همیشه میگفت باران راه خانه را بلد است.»
نیکا به گربه نگاه کرد.
گربه دمش را تکان داد.
مادربزرگ گفت:
«چند هفته پیش تصمیم گرفتم نامهها را به تو بدهم، اما نمیدانستم چطور شروع کنم. بعد باران هر شب به پنجرهی اتاقت میآمد. انگار خودش تصمیم گرفت کار را به عهده بگیرد.»
نیکا یکییکی نامهها را باز کرد.
در هر نامه بخشی از زندگی پدرش نوشته شده بود.
از روزی که نیکا به دنیا آمده بود.
از اولین قدمهایش.
از اولین روز مدرسه.
از نقاشیهایی که برای پدرش کشیده بود.
و از تمام چیزهایی که پدرش دوست داشت روزی به او بگوید.
آخرین نامه از همه کوتاهتر بود.
نیکا آن را با دستان لرزان باز کرد.
نوشته بود:
**«اگر روزی این نامه را میخوانی، یعنی بزرگ شدهای. شاید من کنار تو نباشم، اما امیدوارم هر وقت دلت برایم تنگ شد، به آسمان نگاه کنی و یادت باشد بعضی آدمها از زندگی ما نمیروند؛ فقط شکل حضورشان عوض میشود.»**
نیکا نامه را به سینهاش چسباند.
برای مدتی هیچکس حرفی نزد.
باران از پنجرهی کوچک اتاق وارد میشد و صدای قطرهها روی سقف فلزی شنیده میشد.
مادربزرگ دست نیکا را گرفت.
«حالا وقتشه نامهی آخر رو بخونی.»
نیکا با تعجب گفت:
«نامهی آخر؟»
مادربزرگ به صندوق اشاره کرد.
ته صندوق، پاکتی قرمز رنگ قرار داشت.
روی آن نوشته شده بود:
**«برای نیکا، وقتی آماده شد.»**
نیکا پاکت را باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
در عکس، پدرش کنار همان گربه ایستاده بود.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
**«از باران مراقبت کن. او یک روز تو را به خانه خواهد برد.»**
نیکا لبخند زد.
گربه از جا بلند شد و به سمت پلهها رفت.
نیکا دنبالش راه افتاد.
وقتی از ایستگاه بیرون آمدند، هوا صاف شده بود.
خورشید از میان ابرها بیرون آمده بود.
نیکا کنار گربه نشست و آرام گفت:
«پس تو تمام این سالها منتظر بودی؟»
باران جوابش را با یک «میو» کوتاه داد.
نیکا خندید.
از آن شب به بعد، گربه دیگر هر شب نامه نمیآورد.
اما هر غروب، درست قبل از تاریک شدن هوا، جلوی پنجرهی نیکا مینشست.
نیکا هم کنار او مینشست و نامهها را میخواند.
آخرین نامه را روی دیوار اتاقش گذاشت.
و هر بار که دلش برای پدرش تنگ میشد، به آن نگاه میکرد.
چون حالا میدانست بعضی نامهها فقط چند خط روی کاغذ نیستند.
گاهی یک نامه میتواند **راهی به گذشته باز کند و آدمی را دوباره به خانه برگرداند.**
و گاهی...
یک گربهی کوچک سیاه میتواند بهترین پستچی دنیا باشد. 🐈⬛✉️