نردبانِ دیوارهی گودال (داستان واقعی)
داستان واقعی یک پسر بچه در گودال افتاده : صبح یک روز پاییزی بود. هوا خنک و آسمان پر از ابرهای سفید و خاکستری بود. صدای پرندهها از میان درختان کنار جاده شنیده میشد و بچهها یکییکی راه مدرسه را در پیش گرفته بودند.
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
# نردبانِ دیوارهی گودال
صبح یک روز پاییزی بود. هوا خنک و آسمان پر از ابرهای سفید و خاکستری بود. صدای پرندهها از میان درختان کنار جاده شنیده میشد و بچهها یکییکی راه مدرسه را در پیش گرفته بودند.
پسربچهای به نام **آرین** هم کیفش را روی دوشش انداخته بود و با قدمهای تند به طرف مدرسه میرفت.
آرین همیشه کمی دیر از خانه بیرون میآمد. نه اینکه تنبل باشد، فقط عادت داشت قبل از رفتن به مدرسه همه چیز را بررسی کند؛ تکالیفش را، مدادهایش را و حتی اینکه لقمهاش را در کیف گذاشته یا نه!
آن روز هم مثل همیشه با خودش فکر میکرد:
«اگر امروز معلم از من درس بپرسه چی؟ کاش دیشب بیشتر درس خونده بودم.»
در همین فکرها بود که ناگهان پایش روی زمین خالی شد.
**تق!**
آرین حتی فرصت نکرد تعادلش را حفظ کند.
در یک لحظه داخل گودالی افتاد که کنار مسیر مدرسه قرار داشت.
کیفش از روی دوشش افتاد و خودش روی زمین نشست.
چند ثانیه فقط ساکت ماند.
بعد به اطرافش نگاه کرد.
گودال خیلی عمیق بود و دیوارههای خاکی آن تقریباً عمودی بودند. از بالا، آسمان مثل یک دایرهی آبی بزرگ دیده میشد.
آرین بلند شد و لباسش را تکاند.
اول ترسید.
با خودش گفت:
«حالا چطوری بیام بیرون؟»
دور تا دور گودال را نگاه کرد. دیوارهها صاف و بلند بودند و جایی برای گرفتن دستش پیدا نمیکرد.
اول تصمیم گرفت فریاد بزند.
دستهایش را کنار دهانش گذاشت و گفت:
«کمک! کسی اینجاست؟»
صدایش در گودال پیچید.
اما جوابی نیامد.
دوباره صدا زد.
این بار هم خبری نشد.
آرین لحظهای نشست و به زمین خیره شد.
دلش میخواست گریه کند، اما ناگهان یاد حرف پدرش افتاد:
«وقتی مشکلی پیش میاد، اول آروم باش. بعد به جای اینکه فقط به مشکل نگاه کنی، دنبال راهش بگرد.»
آرین نفس عمیقی کشید.
بلند شد و شروع کرد دیوارههای گودال را بررسی کردن.
یک طرف دیواره کمی نرمتر بود. چند قسمت از خاک بیرون زده بود و بعضی ریشههای کوچک هم از میان خاک دیده میشد.
آرین با خودش گفت:
«شاید بتونم از همینها استفاده کنم.»
اما بالا رفتن مستقیم خیلی سخت بود.
کمی فکر کرد.
بعد چشمش به چند تکه چوب باریک افتاد که داخل گودال افتاده بودند.
یک فکر به ذهنش رسید.
«نردبان!»
آرین شروع کرد به جمع کردن چوبها.
چوبهای کوتاه را کنار دیواره گذاشت و بعد با احتیاط، قسمتهایی از خاک سفت دیواره را پیدا کرد.
او تصمیم گرفت به جای اینکه دنبال یک راه آماده بگردد، **پلههای کوچکی روی دیواره درست کند.**
با دستهایش خاک نرم را کنار زد و جاهایی را که محکمتر بودند پیدا کرد.
یک جای کوچک برای پایش درست کرد.
بعد کمی بالاتر، جای دیگری.
بعد یکی دیگر.
آرین آرامآرام دیواره را بررسی میکرد و با دقت جاهایی برای دست و پایش پیدا میکرد.
هر بار که جای جدیدی پیدا میکرد، با خودش میگفت:
«این یکی میتونه پلهی بعدی باشه.»
بعد از مدتی، چیزی شبیه یک نردبان طبیعی روی دیوارهی گودال ساخته بود.
اما هنوز راه زیادی مانده بود.
آرین خسته شده بود.
دستهایش خاکی شده بودند و نفسش تند شده بود.
برای لحظهای به بالا نگاه کرد.
لبهی گودال هنوز دور به نظر میرسید.
اما این بار ترس نداشت.
فقط به اولین پله نگاه کرد.
پایش را روی آن گذاشت.
بعد دستش را روی قسمت محکم دیواره قرار داد.
**یک قدم.**
بعد قدم دوم.
**یک قدم دیگر.**
آرین دیگر به ارتفاع فکر نمیکرد. فقط به پلهی بعدی فکر میکرد.
چند دقیقه بعد، دستش به لبهی گودال رسید.
لبه را گرفت و خودش را بالا کشید.
سرانجام روی زمین افتاد.
چند لحظه همانجا نشست و نفس راحتی کشید.
کیفش هنوز داخل گودال بود.
آرین خندید و گفت:
«حالا باید برگردم کیفمو بردارم!»
اما این بار راه برگشت را میدانست.
با دقت پایین رفت، کیفش را برداشت و دوباره از همان پلههایی که ساخته بود بالا آمد.
وقتی به مدرسه رسید، زنگ کلاس تقریباً خورده بود.
معلم با دیدن لباسهای خاکی و کیف کثیف آرین با تعجب پرسید:
«آرین! چه اتفاقی برات افتاده؟»
آرین لبخندی زد و گفت:
«یه گودال سر راهم بود.»
معلم پرسید:
«کسی کمکت کرد؟»
آرین سرش را تکان داد.
«نه. خودم راهش رو پیدا کردم.»
معلم لبخند زد و گفت:
«پس امروز قبل از اینکه وارد کلاس بشی، یک درس مهم یاد گرفتی.»
آرین پرسید:
«چه درسی؟»
معلم گفت:
«اینکه وقتی راهی جلوی پات بسته شد، همیشه لازم نیست برگردی. گاهی باید بایستی، فکر کنی و راه تازهای بسازی.»
آرین به دستهای خاکی خودش نگاه کرد.
آن روز، درس مدرسه برایش فقط کتاب و دفتر نبود.
او فهمیده بود که **باهوش بودن همیشه به معنی دانستن جواب نیست؛ گاهی یعنی وقتی جواب را نمیدانی، آن را پیدا کنی.**
و از آن روز به بعد، هر وقت مشکلی سر راه آرین قرار میگرفت، قبل از اینکه بترسد، یک نفس عمیق میکشید و با خودش میگفت:
**«خب... حالا باید یک راه پیدا کنیم.»**
صبح یک روز پاییزی بود. هوا خنک و آسمان پر از ابرهای سفید و خاکستری بود. صدای پرندهها از میان درختان کنار جاده شنیده میشد و بچهها یکییکی راه مدرسه را در پیش گرفته بودند.
پسربچهای به نام **آرین** هم کیفش را روی دوشش انداخته بود و با قدمهای تند به طرف مدرسه میرفت.
آرین همیشه کمی دیر از خانه بیرون میآمد. نه اینکه تنبل باشد، فقط عادت داشت قبل از رفتن به مدرسه همه چیز را بررسی کند؛ تکالیفش را، مدادهایش را و حتی اینکه لقمهاش را در کیف گذاشته یا نه!
آن روز هم مثل همیشه با خودش فکر میکرد:
«اگر امروز معلم از من درس بپرسه چی؟ کاش دیشب بیشتر درس خونده بودم.»
در همین فکرها بود که ناگهان پایش روی زمین خالی شد.
**تق!**
آرین حتی فرصت نکرد تعادلش را حفظ کند.
در یک لحظه داخل گودالی افتاد که کنار مسیر مدرسه قرار داشت.
کیفش از روی دوشش افتاد و خودش روی زمین نشست.
چند ثانیه فقط ساکت ماند.
بعد به اطرافش نگاه کرد.
گودال خیلی عمیق بود و دیوارههای خاکی آن تقریباً عمودی بودند. از بالا، آسمان مثل یک دایرهی آبی بزرگ دیده میشد.
آرین بلند شد و لباسش را تکاند.
اول ترسید.
با خودش گفت:
«حالا چطوری بیام بیرون؟»
دور تا دور گودال را نگاه کرد. دیوارهها صاف و بلند بودند و جایی برای گرفتن دستش پیدا نمیکرد.
اول تصمیم گرفت فریاد بزند.
دستهایش را کنار دهانش گذاشت و گفت:
«کمک! کسی اینجاست؟»
صدایش در گودال پیچید.
اما جوابی نیامد.
دوباره صدا زد.
این بار هم خبری نشد.
آرین لحظهای نشست و به زمین خیره شد.
دلش میخواست گریه کند، اما ناگهان یاد حرف پدرش افتاد:
«وقتی مشکلی پیش میاد، اول آروم باش. بعد به جای اینکه فقط به مشکل نگاه کنی، دنبال راهش بگرد.»
آرین نفس عمیقی کشید.
بلند شد و شروع کرد دیوارههای گودال را بررسی کردن.
یک طرف دیواره کمی نرمتر بود. چند قسمت از خاک بیرون زده بود و بعضی ریشههای کوچک هم از میان خاک دیده میشد.
آرین با خودش گفت:
«شاید بتونم از همینها استفاده کنم.»
اما بالا رفتن مستقیم خیلی سخت بود.
کمی فکر کرد.
بعد چشمش به چند تکه چوب باریک افتاد که داخل گودال افتاده بودند.
یک فکر به ذهنش رسید.
«نردبان!»
آرین شروع کرد به جمع کردن چوبها.
چوبهای کوتاه را کنار دیواره گذاشت و بعد با احتیاط، قسمتهایی از خاک سفت دیواره را پیدا کرد.
او تصمیم گرفت به جای اینکه دنبال یک راه آماده بگردد، **پلههای کوچکی روی دیواره درست کند.**
با دستهایش خاک نرم را کنار زد و جاهایی را که محکمتر بودند پیدا کرد.
یک جای کوچک برای پایش درست کرد.
بعد کمی بالاتر، جای دیگری.
بعد یکی دیگر.
آرین آرامآرام دیواره را بررسی میکرد و با دقت جاهایی برای دست و پایش پیدا میکرد.
هر بار که جای جدیدی پیدا میکرد، با خودش میگفت:
«این یکی میتونه پلهی بعدی باشه.»
بعد از مدتی، چیزی شبیه یک نردبان طبیعی روی دیوارهی گودال ساخته بود.
اما هنوز راه زیادی مانده بود.
آرین خسته شده بود.
دستهایش خاکی شده بودند و نفسش تند شده بود.
برای لحظهای به بالا نگاه کرد.
لبهی گودال هنوز دور به نظر میرسید.
اما این بار ترس نداشت.
فقط به اولین پله نگاه کرد.
پایش را روی آن گذاشت.
بعد دستش را روی قسمت محکم دیواره قرار داد.
**یک قدم.**
بعد قدم دوم.
**یک قدم دیگر.**
آرین دیگر به ارتفاع فکر نمیکرد. فقط به پلهی بعدی فکر میکرد.
چند دقیقه بعد، دستش به لبهی گودال رسید.
لبه را گرفت و خودش را بالا کشید.
سرانجام روی زمین افتاد.
چند لحظه همانجا نشست و نفس راحتی کشید.
کیفش هنوز داخل گودال بود.
آرین خندید و گفت:
«حالا باید برگردم کیفمو بردارم!»
اما این بار راه برگشت را میدانست.
با دقت پایین رفت، کیفش را برداشت و دوباره از همان پلههایی که ساخته بود بالا آمد.
وقتی به مدرسه رسید، زنگ کلاس تقریباً خورده بود.
معلم با دیدن لباسهای خاکی و کیف کثیف آرین با تعجب پرسید:
«آرین! چه اتفاقی برات افتاده؟»
آرین لبخندی زد و گفت:
«یه گودال سر راهم بود.»
معلم پرسید:
«کسی کمکت کرد؟»
آرین سرش را تکان داد.
«نه. خودم راهش رو پیدا کردم.»
معلم لبخند زد و گفت:
«پس امروز قبل از اینکه وارد کلاس بشی، یک درس مهم یاد گرفتی.»
آرین پرسید:
«چه درسی؟»
معلم گفت:
«اینکه وقتی راهی جلوی پات بسته شد، همیشه لازم نیست برگردی. گاهی باید بایستی، فکر کنی و راه تازهای بسازی.»
آرین به دستهای خاکی خودش نگاه کرد.
آن روز، درس مدرسه برایش فقط کتاب و دفتر نبود.
او فهمیده بود که **باهوش بودن همیشه به معنی دانستن جواب نیست؛ گاهی یعنی وقتی جواب را نمیدانی، آن را پیدا کنی.**
و از آن روز به بعد، هر وقت مشکلی سر راه آرین قرار میگرفت، قبل از اینکه بترسد، یک نفس عمیق میکشید و با خودش میگفت:
**«خب... حالا باید یک راه پیدا کنیم.»**