```php چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد

چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد

خلاصه داستان
آرین هر شب چراغی را پشت پنجره‌ی خانه‌ای متروکه می‌بیند و تصمیم می‌گیرد راز آن را کشف کند. اما وقتی وارد خانه می‌شود، با چراغی اسرارآمیز، تصاویر عجیبی از گذشته و آینده و دختری به نام سارا روبه‌رو می‌شود. آرین باید بفهمد چرا این چراغ هر شب روشن می‌شود و چه رازی را سال‌ها از او پنهان کرده‌اند.
نویسنده: admin 28 بازدید 5 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
### چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد

آرین چند ثانیه همان‌جا ایستاد. قلبش تند می‌زد، اما سعی کرد نترسد.

با صدایی آرام پرسید:

«کی اونجاست؟»

جوابی نیامد.

آرین چراغ گوشی‌اش را روشن کرد و اتاق را دوباره گشت. هیچ‌کس نبود. پنجره بسته بود و تنها درِ اتاق هم پشت سر او قرار داشت.

اما چیزی روی میز توجهش را جلب کرد.

کاغذ قبلی دیگر سفید نبود.

حالا جمله‌ی تازه‌ای روی آن ظاهر شده بود:

**«چراغ را روشن کن.»**

آرین به چراغ کوچک نگاه کرد.

دستش را جلو برد و کلید آن را زد.

چراغ روشن شد.

در همان لحظه، صدای عجیبی از دیوار روبه‌رو شنیده شد.

تق... تق... تق...

آرین خشکش زد.

دوباره صدا آمد.

تق... تق... تق...

او به دیوار نزدیک شد و گوشش را روی آن گذاشت.

صدای کسی را شنید.

خیلی آرام.

«آرین...»

پسر یک قدم عقب رفت.

«تو اسم منو از کجا می‌دونی؟»

صدای پشت دیوار گفت:

«چون من سال‌ها منتظر تو بودم.»

ناگهان قسمتی از دیوار روشن شد و تصویری مثل یک پنجره روی آن ظاهر شد.

آرین خودش را دید.

اما نه در زمان حال.

در تصویر، او چند سال بزرگ‌تر بود و همان چراغ کوچک را در دست داشت.

کنار او پیرمردی ایستاده بود.

پیرمرد به آرین بزرگ‌تر نگاه کرد و گفت:

«اگر چراغ امشب خاموش شود، دیگر هیچ‌کس راه خانه را پیدا نمی‌کند.»

تصویر ناگهان ناپدید شد.

آرین با وحشت به چراغ نگاه کرد.

شعله‌ی کوچک آن داشت کم‌کم ضعیف می‌شد...

و پشت سرش، درِ اتاق آرام آرام شروع به باز شدن کرد.
### چراغی که فقط شب‌ها روشن می‌شد

درِ اتاق آرام‌تر از چیزی که آرین انتظار داشت باز شد.

پشت در، راهروی تاریکی قرار داشت.

آرین چراغ گوشی‌اش را به سمت راهرو گرفت. هیچ‌کس آنجا نبود.

اما چراغ روی میز یک‌دفعه لرزید.

نور آن ضعیف‌تر شد.

آرین به یاد جمله‌ی پیرمرد افتاد:

«اگر چراغ امشب خاموش شود، دیگر هیچ‌کس راه خانه را پیدا نمی‌کند.»

بی‌اختیار چراغ را برداشت.

همین که آن را در دست گرفت، راهرو روشن شد.

روی دیوارها، ده‌ها تصویر ظاهر شدند.

تصویر یک کودک.

تصویر یک خانواده.

تصویر شهری که آرین نمی‌شناخت.

و در میان همه‌ی آن تصاویر، همان پیرمرد دیده می‌شد.

آرین زیر لب گفت:

«این دیگه چه جاییه؟»

صدایی از انتهای راهرو جواب داد:

«جایی که آدم‌ها وقتی چیزی را فراموش می‌کنند، به آنجا می‌روند.»

آرین ایستاد.

«چه چیزی را؟»

صدا گفت:

«آدم‌هایی را که دوستشان داشته‌اند.»

ناگهان یکی از تصاویر روشن شد.

آرین دختری را دید که کنار همان پیرمرد ایستاده بود.

دختر لبخند می‌زد.

پیرمرد دستش را روی شانه‌ی او گذاشته بود.

آرین احساس کرد چهره‌ی دختر برایش آشناست.

خیلی آشنا.

اما هرچه بیشتر فکر کرد، چیزی به خاطرش نیامد.

چراغ ناگهان گرم شد.

روی دیوار، یک جمله ظاهر شد:

**«اسم او را به یاد بیاور.»**

آرین چشم‌هایش را بست.

تصویری مبهم در ذهنش شکل گرفت.

یک حیاط کوچک...

یک تاب چوبی...

دختری با موهای بلند که همیشه هنگام خندیدن دستش را جلوی دهانش می‌گرفت.

و یک اسم:

«سارا...»

آرین چشم‌هایش را باز کرد.

«سارا!»

در همان لحظه، تمام خانه لرزید.

چراغ با نور شدیدی روشن شد و راهروی تاریک تبدیل به یک درِ بزرگ شد.

پیرمرد از میان نور بیرون آمد.

آرین با تعجب پرسید:

«تو کی هستی؟»

پیرمرد لبخند زد.

«من نگهبان چراغم.»

«سارا کجاست؟»

پیرمرد جواب نداد.

فقط چراغ را از دست آرین گرفت و به سمت در اشاره کرد.

«خودت باید پیدایش کنی.»

آرین وارد در شد.

آن طرف، یک باغ بزرگ قرار داشت.

صدای خنده‌ای از میان درختان می‌آمد.

آرین جلو رفت.

دختر کنار یک تاب ایستاده بود.

همان دختر داخل تصویر.

سارا.

آرین با صدای لرزان گفت:

«سارا؟»

دختر برگشت.

لبخند زد.

«بالاخره یادت آمد.»

آرین با حیرت به او نگاه کرد.

«ولی... من تو رو سال‌هاست ندیدم.»

سارا گفت:

«چون قرار بود فراموشم کنی.»

«چرا؟»

سارا به چراغی که در دست پیرمرد بود اشاره کرد.

«چون بعضی خاطره‌ها اگر بیش از حد در دل آدم بمانند، نمی‌گذارند آینده را ببینند.»

آرین چیزی نگفت.

حالا همه‌چیز کم‌کم یادش می‌آمد.

سارا دوست دوران کودکی‌اش بود که سال‌ها پیش همراه خانواده‌اش از شهر رفته بود.

اما یک سؤال هنوز باقی مانده بود.

«پس چرا هر شب این چراغ روشن می‌شد؟»

سارا لبخند زد.

«چون تو هر شب از کنار این خانه رد می‌شدی و نمی‌دانستی دنبال چه چیزی می‌گردی.»

آرین به اطراف نگاه کرد.

باغ آرام آرام محو می‌شد.

پیرمرد گفت:

«وقت رفتن است.»

«من دوباره سارا رو می‌بینم؟»

سارا جواب داد:

«اگر یادت بماند که بعضی آدم‌ها حتی وقتی از زندگی‌مان دور می‌شوند، بخشی از قصه‌مان می‌مانند.»

چراغ خاموش شد.

آرین چشم‌هایش را بست.

وقتی دوباره آنها را باز کرد، صبح شده بود.

او وسط همان خانه‌ی قدیمی ایستاده بود.

چراغ دیگر روی میز نبود.

فقط یک کاغذ باقی مانده بود.

آرین آن را برداشت.

روی کاغذ نوشته شده بود:

**«هر وقت کسی را فراموش کردی، چراغی را روشن کن. شاید خاطره‌ای راه خانه را به تو نشان دهد.»**

آرین از خانه بیرون آمد.

وقتی به کوچه رسید، تلفنش زنگ خورد.

شماره‌ای ناشناس بود.

با تردید جواب داد.

صدای دختری از آن طرف خط گفت:

«سلام آرین... فکر کنم وقتشه دوباره با هم دوست بشیم.»

آرین لبخند زد.

سرش را برگرداند و به خانه‌ی قدیمی نگاه کرد.

پنجره‌ی طبقه‌ی دوم تاریک بود.

اما برای یک لحظه، درست پیش از آنکه از کوچه دور شود، یک چراغ کوچک پشت پنجره روشن شد.

و این بار...

آرین فهمید چرا.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```