```php پسری که صدای باران را می‌شنید | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
پسری که صدای باران را می‌شنید

پسری که صدای باران را می‌شنید

**خلاصه داستان:**

آرین از کودکی صدای متفاوتی در میان قطره‌های باران می‌شنید؛ صداهایی که هیچ‌کس جز او قادر به شنیدنشان نبود. یک شب، باران رازی عجیب را با او در میان می‌گذارد و از او می‌خواهد پیش از طلوع خورشید به ایستگاه قطار متروکه‌ای برود. آنجا، آرین با قطاری مرموز و دختری روبه‌رو می‌شود که ادعا می‌کند او هم صدای باران را می‌شنود. اما این تازه آغاز رازی بزرگ‌تر است...
نویسنده: admin 26 بازدید 3 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
# پسری که صدای باران را می‌شنید

آرین از وقتی یادش می‌آمد، باران برایش صدای عجیبی داشت.

برای بقیه، باران فقط صدای قطره‌هایی بود که به شیشه می‌خوردند؛ اما آرین میان آن صداها چیزهایی می‌شنید که هیچ‌کس دیگری نمی‌شنید.

گاهی صدای خنده‌ای دور.

گاهی صدای قدم‌هایی آرام.

و گاهی، زمزمه‌ای که انگار از پشت پنجره می‌آمد.

مادرش همیشه می‌گفت:

«زیادی خیال‌پردازی می‌کنی، آرین.»

اما آرین مطمئن بود خیالاتش نیستند.

یک شب پاییزی، باران از عصر شروع شده بود و تا نیمه‌های شب ادامه داشت. آرین کنار پنجره نشسته بود و به خیابان خیس نگاه می‌کرد.

ناگهان میان صدای باران، صدایی واضح شنید.

«آرین...»

پسر از جا پرید.

اتاق را نگاه کرد.

کسی آنجا نبود.

دوباره صدای باران بلند شد.

«آرین... فردا قبل از طلوع خورشید، به ایستگاه قطار قدیمی برو.»

آرین نفسش را حبس کرد.

ایستگاه قطار قدیمی؟

سال‌ها بود هیچ قطاری از آنجا عبور نمی‌کرد. حتی ریل‌هایش هم زنگ زده و علف‌ها روی آنها را پوشانده بودند.

آرین تا صبح نتوانست بخوابد.

---

هنوز هوا تاریک بود که از خانه بیرون زد.

باران بند آمده بود و خیابان آرام و خالی به نظر می‌رسید.

وقتی به ایستگاه رسید، ساعت بزرگ و قدیمی ساختمان عدد **۵:۱۷** را نشان می‌داد.

آرین وارد سالن شد.

همه‌جا خاک گرفته بود.

روی دیوار، تابلوی قدیمی زمان حرکت قطارها هنوز آویزان بود.

او چند قدم جلو رفت.

ناگهان صدای سوت قطاری را شنید.

آرین برگشت.

ریل‌ها خالی بودند.

اما صدای قطار هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

یک‌دفعه چراغ‌های ایستگاه روشن شدند.

و از انتهای تونل، قطاری ظاهر شد که هیچ صدایی نداشت.

قطار آرام مقابل آرین ایستاد.

روی آخرین واگن، با حروف طلایی نوشته شده بود:

**«ایستگاه خاطره‌ها»**

درِ واگن باز شد.

آرین به داخل نگاه کرد.

صندلی‌ها خالی بودند.

جز یک صندلی که روی آن پاکتی سفید قرار داشت.

روی پاکت نوشته شده بود:

**برای آرین، پسری که صدای باران را می‌شنود.**

دست آرین لرزید.

پاکت را برداشت و باز کرد.

داخل آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

**«تو تنها کسی نیستی که صدای باران را می‌شنود.»**

در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از انتهای واگن آمد.

آرین سرش را بلند کرد.

کسی در تاریکی ایستاده بود.

و صدایی آرام گفت:

«بالاخره پیدات کردم.»

آرین یک قدم عقب رفت.

«تو کی هستی؟»

شخص ناشناس جلو آمد.

دختری هم‌سن‌وسال آرین بود؛ با یک چتر زرد در دست.

لبخند کوچکی زد و گفت:

«من هم صدای باران را می‌شنوم.»

بیرون، دوباره باران شروع شد.

اما این بار آرین فقط یک صدا نشنید.

صدها صدا از آسمان بلند شدند.

و همه با هم یک جمله گفتند:

**«قطار بعدی، امشب می‌رسد.»**

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```