داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است
داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است
صبح یک روز سرد پاییزی، سانی خیلی دوست داشت بخوابد. هوا سرد بود و او با خودش فکر میکرد:
«چرا اصلاً باید به مدرسه بروم؟»
صبح یک روز سرد پاییزی، سانی خیلی دوست داشت بخوابد. هوا سرد بود و او با خودش فکر میکرد:
«چرا اصلاً باید به مدرسه بروم؟»
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
# داستان عجیب دختری که فهمید جادوگر است
صبح یک روز سرد پاییزی، سانی خیلی دوست داشت بخوابد. هوا سرد بود و او با خودش فکر میکرد:
«چرا اصلاً باید به مدرسه بروم؟»
پتویش را روی سرش کشید و از گرمای تخت لذت میبرد تا اینکه مادرش او را صدا زد:
«سانی! دیرت شده، باید به مدرسه بروی!»
سانی با بیحوصلگی از تخت بیرون آمد و بعد از خوردن صبحانه، راهی مدرسه شد.
در مدرسه، همکلاسی سانی با ناراحتی به او گفت:
«سانی، من تکالیفم را فراموش کردهام. کاش دفترم را با خودم آورده بودم.»
سانی که میخواست دوستش ناراحت نباشد، با خودش آرزو کرد:
«کاش دفترت همین الان داخل کیفت میآمد، بدون اینکه کاری کنی.»
همان لحظه صدای عجیبی شنیدند.
«پوف!»
هر دو با تعجب به کیف دختر نگاه کردند.
دفتر تکالیف دقیقاً داخل کیف بود!
دوست سانی با چشمهای گرد شده گفت:
«ولی... این دفتر چند دقیقه پیش روی میز خانهام بود!»
سانی چیزی نگفت. خودش هم نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
آن روز اتفاقهای عجیب دیگری هم افتاد.
وقتی سانی به مداد روی میز نگاه کرد و آرزو کرد مدادش روی زمین نیفتد، مداد خودش از روی میز بلند شد و آرام کنار دستش قرار گرفت.
وقتی تشنه شد و با خودش گفت:
«کاش یک لیوان آب داشتم.»
لیوان آب روی میز پر شد!
سانی کمکم ترسید. تصمیم گرفت ماجرا را برای مادرش تعریف کند.
وقتی به خانه رسید، همه چیز را برای مادرش گفت.
مادر چند لحظه ساکت ماند و سپس لبخند زد.
«سانی، فکر کنم وقتش رسیده یک راز قدیمی را به تو بگویم.»
مادر او را به اتاقی برد و یک جعبه قدیمی از داخل کمد بیرون آورد.
داخل جعبه یک کتاب بزرگ با جلد بنفش بود.
مادر گفت:
«این کتاب متعلق به مادربزرگ تو بود. او یک جادوگر مهربان بود.»
سانی با تعجب پرسید:
«یعنی من هم جادوگرم؟»
مادر خندید و گفت:
«به نظر میرسد جادوی تو تازه شروع به بیدار شدن کرده است.»
سانی کتاب را باز کرد. در همان لحظه صفحههای کتاب شروع به درخشیدن کردند و حروف روی صفحه آرامآرام جابهجا شدند.
در وسط صفحه جملهای ظاهر شد:
**«جادوی واقعی زمانی زیباست که برای کمک به دیگران استفاده شود.»**
سانی لبخند زد.
حالا دیگر میدانست چرا آن روز اتفاقهای عجیب برایش افتاده بود.
او یک جادوگر بود.
اما هنوز نمیدانست که این تازه آغاز یک ماجرای بزرگ است... ✨
صبح یک روز سرد پاییزی، سانی خیلی دوست داشت بخوابد. هوا سرد بود و او با خودش فکر میکرد:
«چرا اصلاً باید به مدرسه بروم؟»
پتویش را روی سرش کشید و از گرمای تخت لذت میبرد تا اینکه مادرش او را صدا زد:
«سانی! دیرت شده، باید به مدرسه بروی!»
سانی با بیحوصلگی از تخت بیرون آمد و بعد از خوردن صبحانه، راهی مدرسه شد.
در مدرسه، همکلاسی سانی با ناراحتی به او گفت:
«سانی، من تکالیفم را فراموش کردهام. کاش دفترم را با خودم آورده بودم.»
سانی که میخواست دوستش ناراحت نباشد، با خودش آرزو کرد:
«کاش دفترت همین الان داخل کیفت میآمد، بدون اینکه کاری کنی.»
همان لحظه صدای عجیبی شنیدند.
«پوف!»
هر دو با تعجب به کیف دختر نگاه کردند.
دفتر تکالیف دقیقاً داخل کیف بود!
دوست سانی با چشمهای گرد شده گفت:
«ولی... این دفتر چند دقیقه پیش روی میز خانهام بود!»
سانی چیزی نگفت. خودش هم نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
آن روز اتفاقهای عجیب دیگری هم افتاد.
وقتی سانی به مداد روی میز نگاه کرد و آرزو کرد مدادش روی زمین نیفتد، مداد خودش از روی میز بلند شد و آرام کنار دستش قرار گرفت.
وقتی تشنه شد و با خودش گفت:
«کاش یک لیوان آب داشتم.»
لیوان آب روی میز پر شد!
سانی کمکم ترسید. تصمیم گرفت ماجرا را برای مادرش تعریف کند.
وقتی به خانه رسید، همه چیز را برای مادرش گفت.
مادر چند لحظه ساکت ماند و سپس لبخند زد.
«سانی، فکر کنم وقتش رسیده یک راز قدیمی را به تو بگویم.»
مادر او را به اتاقی برد و یک جعبه قدیمی از داخل کمد بیرون آورد.
داخل جعبه یک کتاب بزرگ با جلد بنفش بود.
مادر گفت:
«این کتاب متعلق به مادربزرگ تو بود. او یک جادوگر مهربان بود.»
سانی با تعجب پرسید:
«یعنی من هم جادوگرم؟»
مادر خندید و گفت:
«به نظر میرسد جادوی تو تازه شروع به بیدار شدن کرده است.»
سانی کتاب را باز کرد. در همان لحظه صفحههای کتاب شروع به درخشیدن کردند و حروف روی صفحه آرامآرام جابهجا شدند.
در وسط صفحه جملهای ظاهر شد:
**«جادوی واقعی زمانی زیباست که برای کمک به دیگران استفاده شود.»**
سانی لبخند زد.
حالا دیگر میدانست چرا آن روز اتفاقهای عجیب برایش افتاده بود.
او یک جادوگر بود.
اما هنوز نمیدانست که این تازه آغاز یک ماجرای بزرگ است... ✨