داستان :ساعتی که فردا را نشان میداد
داستان فانتزی : ساعتی که فردا را نشان میداد
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
# ساعتی که فردا را نشان میداد ⏱️
سام همیشه عاشق وسایل قدیمی بود؛ مخصوصاً چیزهایی که داستانی پشتشان پنهان شده بود.
یک عصر بارانی، وقتی داشت انباری مغازهی قدیمی پدربزرگش را مرتب میکرد، جعبهی کوچکی را زیر چند کتاب پیدا کرد.
داخل جعبه یک ساعت جیبی نقرهای بود.
ساعت هیچ عقربهای نداشت.
سام با تعجب گفت:
«پس این چطور کار میکنه؟»
همان لحظه صفحهی ساعت روشن شد.
بهجای عدد، تصویری روی آن ظاهر شد.
تصویر یک گلدان آبی بود که روی میز آشپزخانه قرار داشت.
سام چیزی نفهمید.
اما روز بعد، درست ساعت چهار عصر، صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.
وقتی سام به آنجا رفت، دید همان گلدان آبی روی زمین افتاده است.
سام خشکش زد.
ساعت را از جیبش بیرون آورد.
صفحه دوباره روشن شد.
این بار تصویر یک دوچرخه را نشان میداد.
فردای آن روز، دوچرخهی سام در حیاط هنگام وزش باد افتاد.
سام تازه فهمید:
**این ساعت آینده را نشان میدهد.**
از آن روز، هر شب ساعت را نگاه میکرد و سعی میکرد اتفاقات فردا را پیشبینی کند.
اما یک شب، تصویر ساعت کاملاً متفاوت بود.
در صفحه، خودش را دید.
سام در تصویر وسط مغازهی پدربزرگش ایستاده بود و ساعت را در دست داشت.
پشت سرش، یک درِ کوچک قرار داشت.
در مغازه چنین دری وجود نداشت.
سام صبح روز بعد همهجا را گشت.
بالاخره پشت قفسهای قدیمی، خط باریکی روی دیوار پیدا کرد.
قفسه را کنار زد.
یک در کوچک چوبی نمایان شد.
سام در را باز کرد.
پشت آن اتاقی پنهان بود که پر از ساعتهای قدیمی بود.
روی میز وسط اتاق، دفترچهای قرار داشت.
در اولین صفحه نوشته شده بود:
«این ساعت آینده را نمیسازد؛ فقط یکی از مسیرهای ممکن آن را نشان میدهد.»
سام با دقت ادامه داد.
پس اگر ساعت آینده را نشان میداد، شاید آینده همیشه قابل تغییر بود.
ناگهان ساعت در دستش روشن شد.
این بار تصویری نشان داد که سام در آن ساعت را داخل همان جعبه میگذاشت.
سام فهمید اتفاقی که قرار بود فردا بیفتد، به خودش مربوط است.
او ساعت را بست و تصمیم گرفت آینده را فقط تماشا نکند.
اگر آیندهای که ساعت نشان میداد خوب نبود، میتوانست انتخاب دیگری داشته باشد.
شب هنگام، ساعت برای آخرین بار روشن شد.
این بار صفحه کاملاً سفید بود.
سام لبخند زد.
چون فهمید وقتی ساعت دیگر چیزی برای نشان دادن ندارد، یعنی آینده هنوز نوشته نشده است.
او ساعت را در جعبه گذاشت، در اتاق مخفی را بست و آرام گفت:
«پس فردا هنوز مال منه.»
و از آن روز، سام دیگر دنبال دیدن آینده نبود.
او تصمیم گرفت خودش آن را بسازد.
سام همیشه عاشق وسایل قدیمی بود؛ مخصوصاً چیزهایی که داستانی پشتشان پنهان شده بود.
یک عصر بارانی، وقتی داشت انباری مغازهی قدیمی پدربزرگش را مرتب میکرد، جعبهی کوچکی را زیر چند کتاب پیدا کرد.
داخل جعبه یک ساعت جیبی نقرهای بود.
ساعت هیچ عقربهای نداشت.
سام با تعجب گفت:
«پس این چطور کار میکنه؟»
همان لحظه صفحهی ساعت روشن شد.
بهجای عدد، تصویری روی آن ظاهر شد.
تصویر یک گلدان آبی بود که روی میز آشپزخانه قرار داشت.
سام چیزی نفهمید.
اما روز بعد، درست ساعت چهار عصر، صدای شکستن چیزی از آشپزخانه آمد.
وقتی سام به آنجا رفت، دید همان گلدان آبی روی زمین افتاده است.
سام خشکش زد.
ساعت را از جیبش بیرون آورد.
صفحه دوباره روشن شد.
این بار تصویر یک دوچرخه را نشان میداد.
فردای آن روز، دوچرخهی سام در حیاط هنگام وزش باد افتاد.
سام تازه فهمید:
**این ساعت آینده را نشان میدهد.**
از آن روز، هر شب ساعت را نگاه میکرد و سعی میکرد اتفاقات فردا را پیشبینی کند.
اما یک شب، تصویر ساعت کاملاً متفاوت بود.
در صفحه، خودش را دید.
سام در تصویر وسط مغازهی پدربزرگش ایستاده بود و ساعت را در دست داشت.
پشت سرش، یک درِ کوچک قرار داشت.
در مغازه چنین دری وجود نداشت.
سام صبح روز بعد همهجا را گشت.
بالاخره پشت قفسهای قدیمی، خط باریکی روی دیوار پیدا کرد.
قفسه را کنار زد.
یک در کوچک چوبی نمایان شد.
سام در را باز کرد.
پشت آن اتاقی پنهان بود که پر از ساعتهای قدیمی بود.
روی میز وسط اتاق، دفترچهای قرار داشت.
در اولین صفحه نوشته شده بود:
«این ساعت آینده را نمیسازد؛ فقط یکی از مسیرهای ممکن آن را نشان میدهد.»
سام با دقت ادامه داد.
پس اگر ساعت آینده را نشان میداد، شاید آینده همیشه قابل تغییر بود.
ناگهان ساعت در دستش روشن شد.
این بار تصویری نشان داد که سام در آن ساعت را داخل همان جعبه میگذاشت.
سام فهمید اتفاقی که قرار بود فردا بیفتد، به خودش مربوط است.
او ساعت را بست و تصمیم گرفت آینده را فقط تماشا نکند.
اگر آیندهای که ساعت نشان میداد خوب نبود، میتوانست انتخاب دیگری داشته باشد.
شب هنگام، ساعت برای آخرین بار روشن شد.
این بار صفحه کاملاً سفید بود.
سام لبخند زد.
چون فهمید وقتی ساعت دیگر چیزی برای نشان دادن ندارد، یعنی آینده هنوز نوشته نشده است.
او ساعت را در جعبه گذاشت، در اتاق مخفی را بست و آرام گفت:
«پس فردا هنوز مال منه.»
و از آن روز، سام دیگر دنبال دیدن آینده نبود.
او تصمیم گرفت خودش آن را بسازد.