Rating
1
ترانه شب تولد داستان تخیلی
رانهی شب تولد
قسمت اول: بیست خط
سال ۲۱۸۰ بود.
قسمت اول: بیست خط
سال ۲۱۸۰ بود.
Like
(1)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
ترانهی شب تولد
قسمت اول: بیست خط
سال ۲۱۸۰ بود.
دنیای آن روز با دنیایی که انسانها صد و پنجاه سال پیش میشناختند، تفاوت زیادی داشت. شهرها بزرگتر شده بودند، اما ساختمانها دیگر آن غولهای سنگی و شیشهای سابق نبودند. بسیاری از خانهها خودشان را با شرایط محیط هماهنگ میکردند. دیوارها میتوانستند میزان نور را تغییر دهند، پنجرهها دمای هوا را تنظیم میکردند و وسایل خانه تقریباً همه چیز را میدانستند.
اما با وجود تمام این پیشرفتها، هنوز چیزهایی وجود داشت که هیچ فناوریای نتوانسته بود جای آنها را بگیرد.
موسیقی یکی از آن چیزها بود.
آدمها هنوز ساز میزدند.
هنوز آواز میخواندند.
هنوز بعضیها شبها کنار پنجره مینشستند و برای خودشان شعر مینوشتند.
و هنوز گاهی یک انسان، بدون اینکه بتواند دلیلش را توضیح بدهد، از شنیدن چند نت ساده احساس عجیبی پیدا میکرد.
جک یکی از همان آدمها بود.
او نوازندهی گیتار بود.
گیتاری که همیشه همراهش بود، یک ساز معمولی نبود. البته ظاهرش چندان عجیب به نظر نمیرسید. بدنهای تیره داشت و دستهای بلند و ظریف. روی بدنه، هیچ نمایشگر یا چراغ رنگارنگی دیده نمیشد. جک همیشه میگفت گیتار باید تا جای ممکن شبیه همان چیزی باشد که قرنها قبل انسانها مینواختند.
او به سازهای قدیمی علاقه داشت.
به صدای واقعی سیمها.
به لرزش چوب.
به صدایی که وقتی انگشت روی سیم حرکت میکرد، مستقیماً در هوا پخش میشد.
برای جک، موسیقی وقتی ارزش داشت که هنوز کمی نقص در آن باقی مانده باشد.
لنا همیشه به این حرف او میخندید.
لنا هم در دنیای موسیقی فعالیت میکرد، اما ساز نمیزد. او شاعر و ترانهسرا بود.
سالها بود که با جک زندگی میکرد و بهتر از هر کس دیگری میدانست که جک چه زمانی خوشحال است، چه زمانی خسته است و چه زمانی چیزی ذهنش را مشغول کرده.
آن روز اما لنا چیزی را از جک پنهان کرده بود.
چیزی که قرار بود شب تولدش به او نشان بدهد.
صبح روز تولد جک، خانه آرام بود.
نور کمرنگ صبح از میان پنجره وارد اتاق میشد و روی کف اتاق میافتاد. شهر هنوز کاملاً بیدار نشده بود.
جک خوابیده بود.
اما لنا مدتها بود که بیدار شده بود.
روی میز اتاق کارش نشسته بود و به صفحهای خیره شده بود که فقط چند خط روی آن دیده میشد.
بیست خط.
نه بیشتر.
نه کمتر.
لنا بارها آنها را خوانده بود.
هر بار که نگاهشان میکرد، احساس میکرد چیزی درونشان وجود دارد که هنوز خودش هم کاملاً درکش نکرده است.
خطها به زبان ژاپنی نوشته شده بودند.
اما ژاپنی معمولی نبودند.
لنا بعضی واژهها را از ترکیب صداهایی که میشناخت ساخته بود و بعضی دیگر را کاملاً از ذهن خودش بیرون آورده بود.
میخواست ترانهای بسازد که شبیه هیچ ترانهای نباشد.
چیزی تازه.
چیزی مخصوص جک.
او نمیخواست برای تولدش یک هدیهی معمولی بخرد.
نمیخواست فقط یک مهمانی برگزار کند.
میخواست چیزی به او بدهد که فقط خودشان دو نفر آن را داشته باشند.
ترانهای که هیچکس دیگری قبلاً نشنیده باشد.
لنا زیر لب گفت:
«بیست خط... فقط بیست خط.»
دوباره به صفحه نگاه کرد.
در سال ۲۱۵۸، بشر به کشف بزرگی نزدیک شده بود.
دانشمندان فهمیده بودند که جهان، بسیار بیشتر از آن چیزی که تصور میکردند، بر پایهی الگوها و کدها شکل گرفته است.
کدهایی که در ماده دیده میشدند.
کدهایی که در ساختار موجودات زنده وجود داشتند.
کدهایی که در حرکت، صدا و اطلاعات پنهان بودند.
و حتی کلمات.
انسانها تازه داشتند میفهمیدند که کلمات هم فقط مجموعهای تصادفی از صداها نیستند.
هر واژه میتوانست الگویی داشته باشد.
ترتیب صداها، مکثها، تکرارها و حتی رابطهی میان واژهها میتوانست اطلاعاتی را در خود نگه دارد.
اما هنوز هیچکس نتوانسته بود تمام این موضوع را به طور کامل درک کند.
لنا هم دانشمند نبود.
اصلاً به این چیزها فکر نمیکرد.
او فقط میخواست یک ترانه بنویسد.
برای همین، بیست خطی که ساخته بود را از نظر خودش یک بازی شاعرانه میدانست.
واژههایی عجیب، تازه و ناشناخته.
کلماتی که خودش ساخته بود.
او نمیدانست که آن بیست خط چیزی بیشتر از یک ترانه هستند.
خیلی بیشتر.
قسمت اول: بیست خط
سال ۲۱۸۰ بود.
دنیای آن روز با دنیایی که انسانها صد و پنجاه سال پیش میشناختند، تفاوت زیادی داشت. شهرها بزرگتر شده بودند، اما ساختمانها دیگر آن غولهای سنگی و شیشهای سابق نبودند. بسیاری از خانهها خودشان را با شرایط محیط هماهنگ میکردند. دیوارها میتوانستند میزان نور را تغییر دهند، پنجرهها دمای هوا را تنظیم میکردند و وسایل خانه تقریباً همه چیز را میدانستند.
اما با وجود تمام این پیشرفتها، هنوز چیزهایی وجود داشت که هیچ فناوریای نتوانسته بود جای آنها را بگیرد.
موسیقی یکی از آن چیزها بود.
آدمها هنوز ساز میزدند.
هنوز آواز میخواندند.
هنوز بعضیها شبها کنار پنجره مینشستند و برای خودشان شعر مینوشتند.
و هنوز گاهی یک انسان، بدون اینکه بتواند دلیلش را توضیح بدهد، از شنیدن چند نت ساده احساس عجیبی پیدا میکرد.
جک یکی از همان آدمها بود.
او نوازندهی گیتار بود.
گیتاری که همیشه همراهش بود، یک ساز معمولی نبود. البته ظاهرش چندان عجیب به نظر نمیرسید. بدنهای تیره داشت و دستهای بلند و ظریف. روی بدنه، هیچ نمایشگر یا چراغ رنگارنگی دیده نمیشد. جک همیشه میگفت گیتار باید تا جای ممکن شبیه همان چیزی باشد که قرنها قبل انسانها مینواختند.
او به سازهای قدیمی علاقه داشت.
به صدای واقعی سیمها.
به لرزش چوب.
به صدایی که وقتی انگشت روی سیم حرکت میکرد، مستقیماً در هوا پخش میشد.
برای جک، موسیقی وقتی ارزش داشت که هنوز کمی نقص در آن باقی مانده باشد.
لنا همیشه به این حرف او میخندید.
لنا هم در دنیای موسیقی فعالیت میکرد، اما ساز نمیزد. او شاعر و ترانهسرا بود.
سالها بود که با جک زندگی میکرد و بهتر از هر کس دیگری میدانست که جک چه زمانی خوشحال است، چه زمانی خسته است و چه زمانی چیزی ذهنش را مشغول کرده.
آن روز اما لنا چیزی را از جک پنهان کرده بود.
چیزی که قرار بود شب تولدش به او نشان بدهد.
صبح روز تولد جک، خانه آرام بود.
نور کمرنگ صبح از میان پنجره وارد اتاق میشد و روی کف اتاق میافتاد. شهر هنوز کاملاً بیدار نشده بود.
جک خوابیده بود.
اما لنا مدتها بود که بیدار شده بود.
روی میز اتاق کارش نشسته بود و به صفحهای خیره شده بود که فقط چند خط روی آن دیده میشد.
بیست خط.
نه بیشتر.
نه کمتر.
لنا بارها آنها را خوانده بود.
هر بار که نگاهشان میکرد، احساس میکرد چیزی درونشان وجود دارد که هنوز خودش هم کاملاً درکش نکرده است.
خطها به زبان ژاپنی نوشته شده بودند.
اما ژاپنی معمولی نبودند.
لنا بعضی واژهها را از ترکیب صداهایی که میشناخت ساخته بود و بعضی دیگر را کاملاً از ذهن خودش بیرون آورده بود.
میخواست ترانهای بسازد که شبیه هیچ ترانهای نباشد.
چیزی تازه.
چیزی مخصوص جک.
او نمیخواست برای تولدش یک هدیهی معمولی بخرد.
نمیخواست فقط یک مهمانی برگزار کند.
میخواست چیزی به او بدهد که فقط خودشان دو نفر آن را داشته باشند.
ترانهای که هیچکس دیگری قبلاً نشنیده باشد.
لنا زیر لب گفت:
«بیست خط... فقط بیست خط.»
دوباره به صفحه نگاه کرد.
در سال ۲۱۵۸، بشر به کشف بزرگی نزدیک شده بود.
دانشمندان فهمیده بودند که جهان، بسیار بیشتر از آن چیزی که تصور میکردند، بر پایهی الگوها و کدها شکل گرفته است.
کدهایی که در ماده دیده میشدند.
کدهایی که در ساختار موجودات زنده وجود داشتند.
کدهایی که در حرکت، صدا و اطلاعات پنهان بودند.
و حتی کلمات.
انسانها تازه داشتند میفهمیدند که کلمات هم فقط مجموعهای تصادفی از صداها نیستند.
هر واژه میتوانست الگویی داشته باشد.
ترتیب صداها، مکثها، تکرارها و حتی رابطهی میان واژهها میتوانست اطلاعاتی را در خود نگه دارد.
اما هنوز هیچکس نتوانسته بود تمام این موضوع را به طور کامل درک کند.
لنا هم دانشمند نبود.
اصلاً به این چیزها فکر نمیکرد.
او فقط میخواست یک ترانه بنویسد.
برای همین، بیست خطی که ساخته بود را از نظر خودش یک بازی شاعرانه میدانست.
واژههایی عجیب، تازه و ناشناخته.
کلماتی که خودش ساخته بود.
او نمیدانست که آن بیست خط چیزی بیشتر از یک ترانه هستند.
خیلی بیشتر.