Rating
3
سرزمین بی صبح
قسمت دوم و پایانی: طلوع
Like
(0)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
سرزمین بیصبح
قسمت دوم و پایانی: طلوع
شش...
صدای ساعت در تمام الیورا پیچید.
لیا دست نوآ را گرفت و از کتابخانه بیرون دوید.
خیابانها در تاریکی فرو رفته بودند. صدها کودک از خانههایشان بیرون آمده بودند و با ترس به برج ساعت نگاه میکردند.
پنج...
لیا فریاد زد:
«باید بریم برج!»
نوآ گفت:
«ولی دروازهها بستهان!»
لیا ایستاد.
درست مقابلشان، دروازه بزرگ شهر بسته بود.
اما روی دیوار کنار دروازه، همان جملهای که در کتابخانه دیده بودند ظاهر شد:
اگر نامت را به یاد داری، هنوز گم نشدهای.
لیا ناگهان دفترچهاش را بیرون آورد.
شروع کرد به نوشتن.
اسم خودش.
اسم نوآ.
اسم دوستانشان.
اسم کودکانی که در مدرسه میشناخت.
هر اسمی که به یادش میآمد.
نوآ پرسید:
«داری چی کار میکنی؟»
لیا گفت:
«اگر مشکل فراموش شدنه، پس باید یادمون بمونه.»
نوآ لبخند زد و شروع کرد به گفتن اسمها.
کمکم بچههای دیگر هم فهمیدند.
یکی اسم دوستش را گفت.
یکی اسم خواهرش را.
یکی اسم همکلاسیاش را.
صدای کودکان در تمام شهر پیچید.
چهار...
ساعت برای لحظهای متوقف شد.
بعد عقربه دوباره حرکت کرد.
سه...
زمین زیر پایشان لرزید.
برج ساعت ترک برداشت.
و ناگهان صدایی از بالای برج شنیده شد:
«بس کنید!»
همه ساکت شدند.
موجودی بلند و پوشیده از سایه، روی بلندترین قسمت برج ایستاده بود.
دو چشم سفیدش در تاریکی میدرخشید.
لیا یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
موجود گفت:
«من نگهبان فراموشی هستم.»
«چرا اسم بچهها رو پاک میکنی؟»
موجود برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«من اسم هیچکس را پاک نمیکنم.»
لیا به کتاب نامها اشاره کرد.
«پس چه کسی این کار رو میکنه؟»
موجود دستش را بالا برد.
برج ساعت شکافت.
نور سفیدی از داخل آن بیرون آمد.
در میان نور، تصویرهایی ظاهر شد.
کودکانی که سالها پیش در الیورا زندگی میکردند.
و در کنارشان بزرگسالانی که لیا هرگز در زندگیاش ندیده بود.
موجود گفت:
«شما فکر میکنید بزرگسالان از این دنیا ناپدید شدهاند.»
تصاویر تغییر کردند.
«اما حقیقت این است که آنها برای ساختن این دنیا، خاطرات خودشان را قربانی کردند.»
لیا با تعجب پرسید:
«چرا؟»
«چون الیورا قرار بود جایی باشد که هیچ کودکی مجبور نباشد تنهایی بزرگ شود.»
نوآ آرام گفت:
«پس چرا هیچکس بزرگ نمیشه؟»
موجود جواب داد:
«چون زمان اینجا متوقف شده بود.»
لیا به ساعت نگاه کرد.
«و حالا؟»
موجود گفت:
«حالا زمان باید دوباره حرکت کند.»
سکوتی سنگین شهر را فرا گرفت.
لیا فهمید.
تمام این سالها، الیورا در یک لحظه گیر افتاده بود.
نه صبحی وجود داشت.
نه بزرگشدنی.
نه پایانی.
و حالا ساعت میخواست زمان را آزاد کند.
اما یک مشکل وجود داشت.
اگر ساعت به صفر میرسید، تمام خاطرات الیورا پاک میشد.
لیا دفترچهاش را بالا گرفت.
«پس باید اسمها رو نگه داریم.»
موجود سرش را تکان داد.
«تنها کسی که میتواند این کار را انجام دهد، کسی است که هنوز همه را به یاد دارد.»
لیا پرسید:
«من؟»
موجود گفت:
«تو.»
دو...
نور بیشتری از برج بیرون آمد.
لیا به نوآ نگاه کرد.
«اگر همهچیز تموم بشه، تو منو یادت میمونه؟»
نوآ لبخند زد.
«حتی اگه اسمم از هزار تا کتاب پاک بشه.»
لیا دستش را روی کتاب نامها گذاشت.
«پس شروع کنیم.»
او اولین اسم را خواند.
«نوآ.»
صفحه کتاب روشن شد.
اسم نوآ دوباره ظاهر شد.
بعد اسم دیگری.
و یکی دیگر.
هر بار که لیا نام کودکی را میخواند، یکی از چراغهای خاموش شهر روشن میشد.
یک...
لیا آخرین نام را خواند.
اما این بار، نام خودش بود.
«لیا.»
ساعت به صفر رسید.
برای چند ثانیه، هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد...
صدای پرندهای از دور شنیده شد.
اولین پرندهای که کسی در الیورا دیده بود.
آسمان بنفش شروع به روشن شدن کرد.
ماه آرام آرام محو شد.
و برای اولین بار در تاریخ الیورا، نور طلایی خورشید از پشت کوهها بالا آمد.
کودکان با شگفتی به آسمان نگاه کردند.
یکی خندید.
یکی گریه کرد.
و بعضیها فقط همانجا ایستاده بودند و طلوع را تماشا میکردند.
لیا به نوآ نگاه کرد.
«پس اینه صبح.»
نوآ گفت:
«خیلی روشنه.»
لیا خندید.
«آره.»
برج ساعت دیگر صدایی نداشت.
موجود نگهبان هم ناپدید شده بود.
فقط یک جمله روی دیوار باقی مانده بود:
هیچکس واقعاً فراموش نمیشود، تا وقتی کسی داستانش را به یاد داشته باشد.
سالها بعد، کودکان الیورا کتاب بزرگی ساختند.
کتابی که در آن نام تمام کسانی که زمانی در آن سرزمین زندگی کرده بودند نوشته شد.
و در اولین صفحه آن، با دستخط لیا، نوشته شده بود:
«ما در سرزمین بیصبح زندگی میکردیم؛ جایی که فکر میکردیم خورشید وجود ندارد. اما اشتباه میکردیم. بعضی طلوعها فقط منتظرند کسی جرئت کند آنها را پیدا کند.»
از آن روز به بعد، هر صبح خورشید طلوع کرد.
و الیورا دیگر سرزمین بیصبح نبود.
پایان
قسمت دوم و پایانی: طلوع
شش...
صدای ساعت در تمام الیورا پیچید.
لیا دست نوآ را گرفت و از کتابخانه بیرون دوید.
خیابانها در تاریکی فرو رفته بودند. صدها کودک از خانههایشان بیرون آمده بودند و با ترس به برج ساعت نگاه میکردند.
پنج...
لیا فریاد زد:
«باید بریم برج!»
نوآ گفت:
«ولی دروازهها بستهان!»
لیا ایستاد.
درست مقابلشان، دروازه بزرگ شهر بسته بود.
اما روی دیوار کنار دروازه، همان جملهای که در کتابخانه دیده بودند ظاهر شد:
اگر نامت را به یاد داری، هنوز گم نشدهای.
لیا ناگهان دفترچهاش را بیرون آورد.
شروع کرد به نوشتن.
اسم خودش.
اسم نوآ.
اسم دوستانشان.
اسم کودکانی که در مدرسه میشناخت.
هر اسمی که به یادش میآمد.
نوآ پرسید:
«داری چی کار میکنی؟»
لیا گفت:
«اگر مشکل فراموش شدنه، پس باید یادمون بمونه.»
نوآ لبخند زد و شروع کرد به گفتن اسمها.
کمکم بچههای دیگر هم فهمیدند.
یکی اسم دوستش را گفت.
یکی اسم خواهرش را.
یکی اسم همکلاسیاش را.
صدای کودکان در تمام شهر پیچید.
چهار...
ساعت برای لحظهای متوقف شد.
بعد عقربه دوباره حرکت کرد.
سه...
زمین زیر پایشان لرزید.
برج ساعت ترک برداشت.
و ناگهان صدایی از بالای برج شنیده شد:
«بس کنید!»
همه ساکت شدند.
موجودی بلند و پوشیده از سایه، روی بلندترین قسمت برج ایستاده بود.
دو چشم سفیدش در تاریکی میدرخشید.
لیا یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
موجود گفت:
«من نگهبان فراموشی هستم.»
«چرا اسم بچهها رو پاک میکنی؟»
موجود برای چند لحظه ساکت ماند.
بعد گفت:
«من اسم هیچکس را پاک نمیکنم.»
لیا به کتاب نامها اشاره کرد.
«پس چه کسی این کار رو میکنه؟»
موجود دستش را بالا برد.
برج ساعت شکافت.
نور سفیدی از داخل آن بیرون آمد.
در میان نور، تصویرهایی ظاهر شد.
کودکانی که سالها پیش در الیورا زندگی میکردند.
و در کنارشان بزرگسالانی که لیا هرگز در زندگیاش ندیده بود.
موجود گفت:
«شما فکر میکنید بزرگسالان از این دنیا ناپدید شدهاند.»
تصاویر تغییر کردند.
«اما حقیقت این است که آنها برای ساختن این دنیا، خاطرات خودشان را قربانی کردند.»
لیا با تعجب پرسید:
«چرا؟»
«چون الیورا قرار بود جایی باشد که هیچ کودکی مجبور نباشد تنهایی بزرگ شود.»
نوآ آرام گفت:
«پس چرا هیچکس بزرگ نمیشه؟»
موجود جواب داد:
«چون زمان اینجا متوقف شده بود.»
لیا به ساعت نگاه کرد.
«و حالا؟»
موجود گفت:
«حالا زمان باید دوباره حرکت کند.»
سکوتی سنگین شهر را فرا گرفت.
لیا فهمید.
تمام این سالها، الیورا در یک لحظه گیر افتاده بود.
نه صبحی وجود داشت.
نه بزرگشدنی.
نه پایانی.
و حالا ساعت میخواست زمان را آزاد کند.
اما یک مشکل وجود داشت.
اگر ساعت به صفر میرسید، تمام خاطرات الیورا پاک میشد.
لیا دفترچهاش را بالا گرفت.
«پس باید اسمها رو نگه داریم.»
موجود سرش را تکان داد.
«تنها کسی که میتواند این کار را انجام دهد، کسی است که هنوز همه را به یاد دارد.»
لیا پرسید:
«من؟»
موجود گفت:
«تو.»
دو...
نور بیشتری از برج بیرون آمد.
لیا به نوآ نگاه کرد.
«اگر همهچیز تموم بشه، تو منو یادت میمونه؟»
نوآ لبخند زد.
«حتی اگه اسمم از هزار تا کتاب پاک بشه.»
لیا دستش را روی کتاب نامها گذاشت.
«پس شروع کنیم.»
او اولین اسم را خواند.
«نوآ.»
صفحه کتاب روشن شد.
اسم نوآ دوباره ظاهر شد.
بعد اسم دیگری.
و یکی دیگر.
هر بار که لیا نام کودکی را میخواند، یکی از چراغهای خاموش شهر روشن میشد.
یک...
لیا آخرین نام را خواند.
اما این بار، نام خودش بود.
«لیا.»
ساعت به صفر رسید.
برای چند ثانیه، هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد...
صدای پرندهای از دور شنیده شد.
اولین پرندهای که کسی در الیورا دیده بود.
آسمان بنفش شروع به روشن شدن کرد.
ماه آرام آرام محو شد.
و برای اولین بار در تاریخ الیورا، نور طلایی خورشید از پشت کوهها بالا آمد.
کودکان با شگفتی به آسمان نگاه کردند.
یکی خندید.
یکی گریه کرد.
و بعضیها فقط همانجا ایستاده بودند و طلوع را تماشا میکردند.
لیا به نوآ نگاه کرد.
«پس اینه صبح.»
نوآ گفت:
«خیلی روشنه.»
لیا خندید.
«آره.»
برج ساعت دیگر صدایی نداشت.
موجود نگهبان هم ناپدید شده بود.
فقط یک جمله روی دیوار باقی مانده بود:
هیچکس واقعاً فراموش نمیشود، تا وقتی کسی داستانش را به یاد داشته باشد.
سالها بعد، کودکان الیورا کتاب بزرگی ساختند.
کتابی که در آن نام تمام کسانی که زمانی در آن سرزمین زندگی کرده بودند نوشته شد.
و در اولین صفحه آن، با دستخط لیا، نوشته شده بود:
«ما در سرزمین بیصبح زندگی میکردیم؛ جایی که فکر میکردیم خورشید وجود ندارد. اما اشتباه میکردیم. بعضی طلوعها فقط منتظرند کسی جرئت کند آنها را پیدا کند.»
از آن روز به بعد، هر صبح خورشید طلوع کرد.
و الیورا دیگر سرزمین بیصبح نبود.
پایان