```php ساعت گمشده | قصه‌خانه | قصه‌خانه
Back to stories
ساعت گمشده

ساعت گمشده

ساعتِ گمشده
در انتهای جنگلی که هیچ پرنده‌ای در آن آواز نمی‌خواند، روستایی کوچک به نام وِردین وجود داشت.
Author: admin 16 Views 6 min
Like (0)
Rate this story
0 votes
ساعتِ گمشده

در انتهای جنگلی که هیچ پرنده‌ای در آن آواز نمی‌خواند، روستایی کوچک به نام وِردین وجود داشت.

وِردین یک قانون عجیب داشت:

هر شب، وقتی ساعت دوازده می‌شد، یک ساعت از زندگی مردم ناپدید می‌شد.

نه اینکه زمان متوقف شود.

نه.

آن یک ساعت واقعاً اتفاق می‌افتاد، اما صبح روز بعد هیچ‌کس آن را به یاد نمی‌آورد.

مردم روستا سال‌ها بود که به این موضوع عادت کرده بودند.

صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شدند، گاهی لباس‌هایشان خیس بود، گاهی کفش‌هایشان پر از گل بود و گاهی چیزی را در دست داشتند که نمی‌دانستند از کجا آمده است.

اما هیچ‌کس درباره‌اش سؤال نمی‌کرد.

پیرزن‌ها می‌گفتند:

«آن ساعت، سهم جنگل است.»

و کودکان باور داشتند جنگل شب‌ها بیدار می‌شود و خاطرات آدم‌ها را می‌خورد.

در میان مردم روستا، دختری شانزده‌ساله به نام نورا زندگی می‌کرد.

نورا برخلاف دیگران، از فراموش کردن نمی‌ترسید.

او از چیزی دیگر می‌ترسید.

چون متوجه شده بود هر شب، ساعت گمشده بیشتر می‌شود.

اول یک ساعت بود.

بعد یک ساعت و پنج دقیقه.

بعد یک ساعت و نیم.

و شب گذشته...

دو ساعت کامل ناپدید شده بود.

نورا این موضوع را در دفتر کوچکی ثبت می‌کرد.

روی جلد دفتر نوشته بود:

چیزهایی که نباید فراموش کنم.

هر شب قبل از خواب، اتفاقات روز را می‌نوشت.

اما چند هفته قبل، چیز عجیبی در دفتر پیدا کرده بود.

صفحه‌ای که خودش ننوشته بود.

روی آن با خطی لرزان نوشته شده بود:

«نورا، اگر این نوشته را می‌خوانی، یعنی من دوباره شکست خوردم.»

زیر جمله، نامی نوشته شده بود.

نورا.

او ابتدا تصور کرد کسی شوخی کرده است.

اما شب بعد، صفحه دیگری ظاهر شد.

«امشب به جنگل نرو.»

و شب بعد:

«اگر صدای زنگ را شنیدی، گوش‌هایت را نگیر.»

و شب بعد:

«آن چیزی که در برج زندگی می‌کند، نگهبان نیست.»

نورا هرچه تلاش کرد بفهمد چه کسی این پیام‌ها را می‌نویسد، موفق نشد.

تا اینکه یک شب، درست چند دقیقه مانده به نیمه‌شب، صدای زنگی از جنگل بلند شد.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

نورا کنار پنجره ایستاد.

درختان جنگل تکان نمی‌خوردند.

باد نمی‌وزید.

اما مه سفیدرنگی از میان درختان بیرون آمد و آرام‌آرام وارد روستا شد.

ساعت دیواری خانه، دوازده را نشان داد.

همان لحظه، عقربه‌ها ایستادند.

بعد...

برعکس شروع به حرکت کردند.

نورا خشکش زد.

عقربه دقیقه‌شمار دور صفحه چرخید.

یک دور.

دو دور.

سه دور.

و ناگهان ساعت شکست.

صدای شکستن شیشه در اتاق پیچید.

درون ساعت، به جای چرخ‌دنده، چیزی شبیه یک چشم طلایی وجود داشت.

چشم باز شد.

و صدایی گفت:

«بالاخره پیدایت کردم.»

نورا عقب رفت.

«تو کی هستی؟»

چشم بسته شد.

ساعت دوباره شروع به کار کرد.

اما این بار زمان متوقف نشد.

زمان عقب رفت.

شمع روی میز بلندتر شد.

لیوان شکسته دوباره سالم شد.

و ناگهان نورا خودش را در اتاقی دید که ده سال پیش در آن زندگی می‌کرد.

مادرش آنجا بود.

جوان‌تر.

خندان.

و کودکی سه‌ساله کنار پنجره بازی می‌کرد.

خود نورا.

مادرش کودک را در آغوش گرفت و گفت:

«اگر روزی ساعت گمشده را پیدا کردی، به برج برو.»

نورا با تعجب گفت:

«مامان؟»

مادر انگار صدایش را نمی‌شنید.

تصویر شروع به محو شدن کرد.

اما قبل از ناپدید شدن، مادر یک جمله دیگر گفت:

«چون تو کسی نیستی که زمان را فراموش می‌کند.»

تصویر کاملاً تاریک شد.

صدای دیگری در گوش نورا پیچید:

«تو کسی هستی که زمان، تو را فراموش کرده.»

نورا با وحشت چشم‌هایش را باز کرد.

دوباره در اتاق خودش بود.

صبح شده بود.

اما روستا عجیب ساکت بود.

هیچ‌کس بیرون نبود.

نورا از خانه بیرون رفت.

کوچه‌ها خالی بودند.

در خانه‌ها باز بود.

غذا روی میزها باقی مانده بود.

اما هیچ انسانی دیده نمی‌شد.

او به میدان روستا رفت.

در مرکز میدان، برج قدیمی قرار داشت.

برجی که هیچ‌کس اجازه نزدیک شدن به آن را نداشت.

برای اولین بار، درِ برج باز بود.

نورا وارد شد.

داخل برج، صدها ساعت روی دیوارها نصب شده بود.

بزرگ.

کوچک.

طلایی.

چوبی.

سنگی.

بعضی از آن‌ها صدها سال قدمت داشتند.

اما همه یک چیز مشترک داشتند:

هیچ‌کدام زمان درست را نشان نمی‌دادند.

در انتهای اتاق، پیرمردی پشت میزی نشسته بود.

موهایش سفید بود و لباس بلندی به تن داشت.

او بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:

«خیلی دیر کردی.»

نورا پرسید:

«شما کی هستید؟»

پیرمرد لبخند زد.

«من؟ من ساعت‌سازم.»

نورا به ساعت‌های اطراف نگاه کرد.

«این همه ساعت برای چیست؟»

پیرمرد پاسخ داد:

«هر ساعت، یک خاطره است.»

او یکی از ساعت‌ها را برداشت.

«این ساعت، اولین خنده یک کودک را نگه می‌دارد.»

ساعت دیگری برداشت.

«این یکی، آخرین باری که یک پدر دست دخترش را گرفت.»

بعد ساعت کوچکی را برداشت.

صدای تیک‌تاک آن با همه فرق داشت.

«و این...»

پیرمرد مکث کرد.

«این ساعت، متعلق به توست.»

نورا نزدیک‌تر رفت.

روی ساعت نام خودش حک شده بود.

نورا، ۱۶ سال.

اما عقربه‌های ساعت حرکت نمی‌کردند.

نورا پرسید:

«چرا؟»

پیرمرد گفت:

«چون شانزده سال پیش، تو نباید به دنیا می‌آمدی.»

سکوت سنگینی برج را پر کرد.

نورا گفت:

«منظورتان چیست؟»

پیرمرد به پنجره اشاره کرد.

بیرون، جنگل دیگر همان جنگل نبود.

درختان کنار رفته بودند و پشت آن‌ها شهری عظیم دیده می‌شد.

شهری که نورا هرگز در زندگی‌اش ندیده بود.

پیرمرد گفت:

«سال‌ها پیش، زمان در این سرزمین شکست.»

«و وقتی زمان شکست، آینده و گذشته با هم مخلوط شدند.»

«تو از آینده به گذشته افتادی.»

نورا با ناباوری پرسید:

«پس من...»

پیرمرد حرفش را کامل کرد:

«تو فرزند آینده‌ای.»

ناگهان صدای زنگ بزرگی در برج پیچید.

تمام ساعت‌ها همزمان شروع به حرکت کردند.

پیرمرد با نگرانی از جا بلند شد.

«نه...»

نورا پرسید:

«چی شده؟»

پیرمرد به ساعت خودش نگاه کرد.

«ساعت گمشده برگشته.»

«کجا؟»

پیرمرد به نورا نگاه کرد.

«داخل تو.»

در همان لحظه، چشم‌های نورا برای چند ثانیه طلایی شدند.

تمام ساعت‌های برج متوقف شدند.

و از پشت دیوار، صدای هزاران نفر شنیده شد.

همه با هم یک جمله گفتند:

«زمان، بالاخره وارثش را پیدا کرد.»

نورا قدمی عقب رفت.

در انتهای برج، دری که تا آن لحظه وجود نداشت، آرام باز شد.

پشت در، راهرویی از نور دیده می‌شد.

و در دوردست آن، شهری درخشان قرار داشت.

شهری که در آسمان شناور بود.

پیرمرد گفت:

«اگر وارد آن در شوی، گذشته روستا تغییر می‌کند.»

نورا پرسید:

«و اگر وارد نشوم؟»

پیرمرد برای نخستین بار ترسید.

«تمام دنیا یک ساعت از زمانش را از دست می‌دهد.»

نورا به در نگاه کرد.

بعد به ساعت خودش.

عقربه‌ها برای اولین بار حرکت کردند.

تیک.

یک قدم جلو رفت.

تاک.

دوباره یک قدم.

و برای اولین بار در تمام زندگی نورا، زمان به جای فراموش کردن او...

منتظر انتخابش ماند.

Have a story to tell?

Publish your story and let others read it.

Login to Write
```