Rating
5
پروتکل صفر
پروتکل صفر قسمت پنجم
Like
(1)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
قسمت پنجم: مسافر
رها عقب رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد به صندلی خالی اشاره کرد.
«اونجا بشین.»
«جواب منو بده.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
«من سامان کیانی نیستم.»
رها دستش را روی پنل امنیتی گذاشت.
مرد گفت:
«اگر میخواهی حقیقت رو بفهمی، باید یک چیز رو قبول کنی.»
«چی؟»
«تو اولین رها نادری نیستی.»
تمام صفحههای سفینه همزمان روشن شدند.
صدها تصویر ظاهر شد.
رها.
نسخههای مختلف رها.
با سنهای متفاوت.
در مکانهای متفاوت.
در سالهای مختلف.
یکی در آزمایشگاه.
یکی در شهر مرکزی.
یکی در ایستگاه ماه.
یکی در اتاقی که هنوز ساخته نشده بود.
رها گفت:
«اینها چی هستن؟»
مرد جواب داد:
«تلاشها.»
«تلاش برای چی؟»
تصاویر یکییکی خاموش شدند.
آخرین تصویر باقی ماند.
تصویر رها در همان اتاق مخفی.
کنار همان مرد.
اما این بار روی دیوار جملهای نوشته شده بود:
تلاش شماره ۷۳۴
رها به مرد نگاه کرد.
«چند بار این اتفاق افتاده؟»
او گفت:
«هفتصد و سی و چهار بار.»
«و چند بار موفق شدید؟»
مرد به پنجره سفینه نگاه کرد.
زمین در دوردست دیده میشد.
«هیچبار.»
سپس به رها نزدیک شد.
«اما این بار یک تفاوت وجود دارد.»
رها پرسید:
«چه تفاوتی؟»
مرد گفت:
«این بار تو چیزی را به یاد آوردی.»
رها سرش را تکان داد.
«من هیچچیزی یادم نمیاد.»
مرد لبخند نزد.
فقط گفت:
«هنوز نه.»
چراغهای سفینه خاموش شدند.
و در تاریکی، صدای آریا آخرین جمله را گفت:
«مرحله چهارم با ورود رها نادری به سال ۲۲۸۹ آغاز میشود.»
پایان قسمت پنجم
رها عقب رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد به صندلی خالی اشاره کرد.
«اونجا بشین.»
«جواب منو بده.»
مرد چند لحظه سکوت کرد.
«من سامان کیانی نیستم.»
رها دستش را روی پنل امنیتی گذاشت.
مرد گفت:
«اگر میخواهی حقیقت رو بفهمی، باید یک چیز رو قبول کنی.»
«چی؟»
«تو اولین رها نادری نیستی.»
تمام صفحههای سفینه همزمان روشن شدند.
صدها تصویر ظاهر شد.
رها.
نسخههای مختلف رها.
با سنهای متفاوت.
در مکانهای متفاوت.
در سالهای مختلف.
یکی در آزمایشگاه.
یکی در شهر مرکزی.
یکی در ایستگاه ماه.
یکی در اتاقی که هنوز ساخته نشده بود.
رها گفت:
«اینها چی هستن؟»
مرد جواب داد:
«تلاشها.»
«تلاش برای چی؟»
تصاویر یکییکی خاموش شدند.
آخرین تصویر باقی ماند.
تصویر رها در همان اتاق مخفی.
کنار همان مرد.
اما این بار روی دیوار جملهای نوشته شده بود:
تلاش شماره ۷۳۴
رها به مرد نگاه کرد.
«چند بار این اتفاق افتاده؟»
او گفت:
«هفتصد و سی و چهار بار.»
«و چند بار موفق شدید؟»
مرد به پنجره سفینه نگاه کرد.
زمین در دوردست دیده میشد.
«هیچبار.»
سپس به رها نزدیک شد.
«اما این بار یک تفاوت وجود دارد.»
رها پرسید:
«چه تفاوتی؟»
مرد گفت:
«این بار تو چیزی را به یاد آوردی.»
رها سرش را تکان داد.
«من هیچچیزی یادم نمیاد.»
مرد لبخند نزد.
فقط گفت:
«هنوز نه.»
چراغهای سفینه خاموش شدند.
و در تاریکی، صدای آریا آخرین جمله را گفت:
«مرحله چهارم با ورود رها نادری به سال ۲۲۸۹ آغاز میشود.»
پایان قسمت پنجم