آخرین صندلی کنار پنجره
آخرین صندلی کنار پنجره
Like
(1)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
آخرین صندلی کنار پنجره
باران از صبح بیوقفه میبارید. خیابان خلوت بود و مغازهها یکییکی چراغهایشان را روشن میکردند.
سارا وارد کافه شد و طبق عادت همیشگی، مستقیم به سمت صندلی کنار پنجره رفت. کیفش را روی صندلی گذاشت و به خیابان خیره شد.
سه سال بود که هر پنجشنبه به این کافه میآمد.
نه برای قهوه.
نه برای آرامش.
برای انتظار.
سه سال پیش، در یک پنجشنبه بارانی، مردی به نام آرمان روبهروی همین پنجره نشسته بود. قبل از رفتنش گفته بود:
«اگر یک روز برگشتم، همینجا پیدات میکنم.»
سارا آن جمله را جدی نگرفته بود.
اما آرمان دیگر برنگشته بود.
ماهها گذشت. بعد سالها.
سارا بارها به خودش گفته بود که دیگر انتظارش را نمیکشد. با این حال، هر پنجشنبه عصر، بیاختیار به همان صندلی میآمد.
آن روز هم مثل همیشه قهوهاش را سفارش داد.
دقایقی بعد، زنگ بالای در کافه به صدا درآمد.
سارا سرش را بلند کرد.
مردی وارد شد.
بارانی مشکی پوشیده بود و موهایش از باران خیس شده بود.
سارا چند ثانیه بیحرکت ماند.
مرد اطرافش را نگاه کرد.
بعد چشمش به صندلی کنار پنجره افتاد.
آرام به سمت آن رفت.
سارا نمیتوانست حرف بزند.
مرد روبهرویش ایستاد و لبخند کمرنگی زد.
گفت:
«هنوز هم پنجشنبهها میای اینجا؟»
سارا به فنجان قهوه نگاه کرد.
بعد سرش را بالا آورد و گفت:
«تو هنوز هم دیر میرسی.»
آرمان نشست.
بیرون، باران همچنان میبارید.
اما برای اولین بار بعد از سه سال، سارا دیگر منتظر کسی نبود.
چون کسی که منتظرش بود، بالاخره آمده بود.
باران از صبح بیوقفه میبارید. خیابان خلوت بود و مغازهها یکییکی چراغهایشان را روشن میکردند.
سارا وارد کافه شد و طبق عادت همیشگی، مستقیم به سمت صندلی کنار پنجره رفت. کیفش را روی صندلی گذاشت و به خیابان خیره شد.
سه سال بود که هر پنجشنبه به این کافه میآمد.
نه برای قهوه.
نه برای آرامش.
برای انتظار.
سه سال پیش، در یک پنجشنبه بارانی، مردی به نام آرمان روبهروی همین پنجره نشسته بود. قبل از رفتنش گفته بود:
«اگر یک روز برگشتم، همینجا پیدات میکنم.»
سارا آن جمله را جدی نگرفته بود.
اما آرمان دیگر برنگشته بود.
ماهها گذشت. بعد سالها.
سارا بارها به خودش گفته بود که دیگر انتظارش را نمیکشد. با این حال، هر پنجشنبه عصر، بیاختیار به همان صندلی میآمد.
آن روز هم مثل همیشه قهوهاش را سفارش داد.
دقایقی بعد، زنگ بالای در کافه به صدا درآمد.
سارا سرش را بلند کرد.
مردی وارد شد.
بارانی مشکی پوشیده بود و موهایش از باران خیس شده بود.
سارا چند ثانیه بیحرکت ماند.
مرد اطرافش را نگاه کرد.
بعد چشمش به صندلی کنار پنجره افتاد.
آرام به سمت آن رفت.
سارا نمیتوانست حرف بزند.
مرد روبهرویش ایستاد و لبخند کمرنگی زد.
گفت:
«هنوز هم پنجشنبهها میای اینجا؟»
سارا به فنجان قهوه نگاه کرد.
بعد سرش را بالا آورد و گفت:
«تو هنوز هم دیر میرسی.»
آرمان نشست.
بیرون، باران همچنان میبارید.
اما برای اولین بار بعد از سه سال، سارا دیگر منتظر کسی نبود.
چون کسی که منتظرش بود، بالاخره آمده بود.