```php جادوگر اشتباهی | قصه‌خانه | قصه‌خانه
Back to stories
جادوگر اشتباهی

جادوگر اشتباهی

جادوگرِ اشتباهی

در سرزمین خُم‌پیچ، جادوگر شدن کار چندان سختی نبود.

کافی بود یک کلاه نوک‌تیز داشته باشی، یک چوب جادویی بخری و بتوانی حداقل سه کلمه عجیب را بدون خندیدن تلفظ کنی.
Author: admin 25 Views 6 min
Like (0)
Rate this story
0 votes
جادوگرِ اشتباهی

در سرزمین خُم‌پیچ، جادوگر شدن کار چندان سختی نبود.

کافی بود یک کلاه نوک‌تیز داشته باشی، یک چوب جادویی بخری و بتوانی حداقل سه کلمه عجیب را بدون خندیدن تلفظ کنی.

مثلاً:

«آبرکادابرا!»

یا:

«فِلینگی فِلنگی!»

و اگر خیلی حرفه‌ای بودی:

«مالیات امسال را کی پرداخت کرده؟»

البته آخری بیشتر از جادو، ترس ایجاد می‌کرد.

در یکی از روستاهای خُم‌پیچ، پسری به نام بهرام زندگی می‌کرد که آرزویش این بود که جادوگر بزرگی شود.

مشکل این بود که بهرام در جادو استعداد خاصی نداشت.

اولین طلسمش قرار بود یک فنجان آب را به چای تبدیل کند.

چوب جادویی را بالا برد و گفت:

«آبرکادابرا!»

فنجان شروع به لرزیدن کرد.

بعد دود کرد.

بعد صدای «پِق!» داد.

و در نهایت...

تبدیل به یک جوراب شد.

بهرام با تعجب به جوراب نگاه کرد.

مادرش از آشپزخانه فریاد زد:

«باز چی رو خراب کردی؟»

بهرام جواب داد:

«هیچی مامان! فقط چایم جوراب شد.»

مادرش چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«پس حداقل بشورش.»

بهرام تصمیم گرفت به مدرسه جادوگری برود.

مدرسه جادوگری خُم‌پیچ در بالای کوهی قرار داشت و مدیر آن، جادوگری بسیار معروف به نام استاد فلفل‌نمکی بود.

استاد فلفل‌نمکی ریشی داشت که آن‌قدر بلند بود که وقتی راه می‌رفت، اول ریشش وارد اتاق می‌شد و بعد خودش.

روز اول مدرسه، استاد همه شاگردها را جمع کرد.

گفت:

«امروز قرار است نخستین طلسم واقعی خود را اجرا کنید.»

همه هیجان‌زده شدند.

استاد یک سیب روی میز گذاشت.

«این سیب را به یک قورباغه تبدیل کنید.»

شاگرد اول دستش را تکان داد.

سیب تبدیل به قورباغه شد.

شاگرد دوم طلسم را اجرا کرد.

او هم موفق شد.

نوبت بهرام رسید.

بهرام نفس عمیقی کشید.

چوبش را بالا برد.

«فِلینگی فِلنگی...»

نور سبزی اتاق را پر کرد.

همه منتظر بودند.

نور کنار رفت.

سیب هنوز روی میز بود.

اما قورباغه‌ای کوچک روی سر استاد فلفل‌نمکی نشسته بود.

همه ساکت شدند.

استاد آرام دستش را بالا برد.

قورباغه را برداشت.

به آن نگاه کرد.

بعد به بهرام نگاه کرد.

«تو سیب را تبدیل نکردی.»

بهرام سرش را پایین انداخت.

«می‌دونم استاد.»

استاد گفت:

«تو یک قورباغه واقعی را از جایی به اینجا آوردی.»

بهرام لبخند زد.

«پس طلسمم کار کرده؟»

استاد چند لحظه فکر کرد.

«از یک نظر... بله.»

قورباغه روی میز پرید.

استاد ادامه داد:

«فقط یک سؤال.»

«بله استاد؟»

«این قورباغه را از کجا آوردی؟»

بهرام شانه بالا انداخت.

«نمی‌دونم.»

در همین لحظه صدای کوبیده شدن در مدرسه آمد.

نگهبان وارد شد.

«استاد! یک مشکل داریم.»

«چه مشکلی؟»

«تمام قورباغه‌های جنگل وارد مدرسه شده‌اند.»

همه به بهرام نگاه کردند.

بهرام آرام گفت:

«خب... شاید طلسمم یک کم بیشتر از چیزی که باید کار کرده.»

از آن روز به بعد، اتفاقات عجیب یکی پس از دیگری شروع شد.

وقتی بهرام خواست یک شمع روشن کند، تمام شمع‌های شهر روشن شدند.

وقتی خواست یک پرنده احضار کند، سه اژدها ظاهر شدند.

وقتی خواست یک درخت کوچک رشد کند، یک جنگل کامل وسط حیاط مدرسه سبز شد.

و بدتر از همه...

وقتی خواست برای ناهار یک ساندویچ درست کند، یک رستوران کامل جلوی مدرسه ظاهر شد.

رستوران اسم داشت:

ساندویچی اژدهای گرسنه

اژدهاها هم واقعاً آنجا کار می‌کردند.

یکی آشپز بود.

یکی صندوق‌دار.

و یکی مسئول تحویل غذا.

استاد فلفل‌نمکی کم‌کم به این نتیجه رسید که بهرام یا بزرگ‌ترین نابغه جادوی قرن است...

یا بزرگ‌ترین اشتباه جادویی تاریخ.

هنوز تصمیم نگرفته بود که کدام است که اتفاق بدتری افتاد.

یک صبح، بهرام وارد کلاس شد و گفت:

«استاد، فکر کنم طلسم جدیدی یاد گرفتم.»

استاد فوراً از جایش بلند شد.

«نه.»

«ولی هنوز چیزی نگفتم.»

«لازم نیست.»

«فقط می‌خوام یک طلسم خیلی ساده اجرا کنم.»

«نه.»

«می‌خوام یک سکه ظاهر کنم.»

استاد کمی فکر کرد.

«باشه. فقط یک سکه.»

بهرام چوبش را بالا برد.

«سِکّه‌دورا!»

صدای انفجاری مهیب آمد.

پنجره‌ها لرزیدند.

کف کلاس ترک برداشت.

استاد با وحشت گفت:

«بهرام!»

دود کنار رفت.

وسط کلاس یک صندوق بزرگ طلایی ظاهر شده بود.

استاد آرام نزدیک شد.

در صندوق را باز کرد.

داخلش پر از طلا بود.

همه شاگردها با هیجان فریاد زدند.

اما استاد فلفل‌نمکی به جای خوشحالی، رنگش پرید.

بهرام پرسید:

«چی شده؟»

استاد یک سکه از صندوق برداشت.

روی سکه نوشته شده بود:

مالیات پادشاهی خُم‌پیچ

استاد آهسته گفت:

«تو خزانه سلطنتی رو احضار کردی.»

همان لحظه صدای زنگ شهر به صدا درآمد.

بعد صدای نگهبان‌ها شنیده شد:

«دزد! دزد! خزانه سلطنتی ناپدید شده!»

بهرام به صندوق نگاه کرد.

«استاد؟»

استاد چشم‌هایش را بست.

«بله؟»

«فکر کنم باید فرار کنیم.»

استاد گفت:

«برای اولین بار در زندگی‌ات، کاملاً با تو موافقم.»

هر دو از پنجره فرار کردند.

پشت سرشان صدها نگهبان وارد مدرسه شدند.

بهرام و استاد از کوچه‌ها گذشتند، از روی یک پل پریدند و خودشان را به جنگل رساندند.

بهرام نفس‌نفس‌زنان گفت:

«استاد...»

«چی؟»

«فکر کنم فهمیدم مشکل جادوی من چیه.»

استاد به او نگاه کرد.

«چی؟»

بهرام چوب جادویی‌اش را بالا گرفت.

«من نمی‌تونم چیزی رو که می‌خوام جادو کنم.»

استاد سر تکان داد.

«بله، این را مدت‌هاست فهمیده‌ام.»

بهرام ادامه داد:

«ولی هر چیزی که جادو می‌کنم، somehow یک چیزی بزرگ‌تر از چیزی که خواستم میشه.»

استاد گفت:

«درست است.»

بهرام لبخند زد.

«پس می‌تونم قوی‌ترین جادوگر دنیا بشم.»

استاد پرسید:

«چطور؟»

بهرام گفت:

«فقط باید یک طلسم برای نابودی بزرگ‌ترین دشمن پادشاهی اجرا کنم.»

استاد با نگرانی پرسید:

«و دشمن کیه؟»

بهرام با اعتمادبه‌نفس گفت:

«نمی‌دونم.»

استاد به آسمان نگاه کرد.

«خدایان به دادمان برسند.»

بهرام چوبش را بالا برد.

و گفت:

«آبرکادابرا!»

زمین لرزید.

ابرها کنار رفتند.

کوه‌ها تکان خوردند.

درختان خم شدند.

و چند ثانیه بعد...

یک گربه نارنجی از پشت بوته‌ها بیرون آمد.

گربه به بهرام نگاه کرد.

بعد به استاد.

و با صدای بسیار جدی گفت:

«میو.»

استاد به گربه خیره شد.

بهرام لبخند زد.

«فکر کنم دشمنمون رو پیدا کردم.»

گربه با عصبانیت دوباره گفت:

«میو.»

استاد آهسته گفت:

«بهرام...»

«بله؟»

«اگر این گربه را عصبانی کنی، خودت مسئول اتفاقات بعدی هستی.»

گربه دمش را تکان داد.

ناگهان آسمان تاریک شد.

ابرها به شکل یک پنجه عظیم درآمدند.

استاد فریاد زد:

«فرار کن!»

بهرام گفت:

«ولی استاد، این فقط یه گربه‌ست!»

استاد در حالی که می‌دوید فریاد زد:

«این جمله را معمولاً آدم‌ها درست یک دقیقه قبل از نابودی دنیا می‌گویند!»

و گربه نارنجی آرام پشت سرشان راه افتاد.

از آن روز به بعد، در کتاب‌های تاریخ خُم‌پیچ نوشته شد:

«بزرگ‌ترین جادوگر تاریخ، پسری بود که هیچ طلسمی را درست اجرا نمی‌کرد.»

و در صفحه بعد نوشته شده بود:

«البته هیچ‌کس جرئت نکرد درباره گربه نارنجی سؤال بپرسد.»

Have a story to tell?

Publish your story and let others read it.

Login to Write
```