داستان یک خرید کوتاه
داستان یک خرید کوتاه
روز خوبی بود. نیلا دوست داشت امروز برای خودش یک کتاب بخرد. او هرگز از خواندن داستانهای جدید خسته نمیشد. با خودش گفت:
«امروز یک ماجرای تازه را در یک کتاب تازه خواهم خواند.»
روز خوبی بود. نیلا دوست داشت امروز برای خودش یک کتاب بخرد. او هرگز از خواندن داستانهای جدید خسته نمیشد. با خودش گفت:
«امروز یک ماجرای تازه را در یک کتاب تازه خواهم خواند.»
Like
(0)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
# یک خرید کوتاه
روز خوبی بود. نیلا دوست داشت امروز برای خودش یک کتاب بخرد. او هرگز از خواندن داستانهای جدید خسته نمیشد. با خودش گفت:
«امروز یک ماجرای تازه را در یک کتاب تازه خواهم خواند.»
برای خریدن کتاب به کتابفروشی همیشگی رفت، اما وقتی به آنجا رسید، با تعجب دید کیف پولش همراهش نیست.
دست در جیبهایش کرد، اما کیف پولش را پیدا نکرد. کمی ناراحت شد و با خودش گفت:
«حتماً آن را در خانه جا گذاشتهام.»
نیلا تصمیم گرفت به خانه برگردد. اما درست وقتی از کتابفروشی بیرون آمد، چشمش به یک کتاب کوچک افتاد که روی نیمکت کنار خیابان گذاشته شده بود.
روی جلد کتاب نوشته بود: «ماجرای یک روز عجیب»
نیلا با تعجب به کتاب نگاه کرد. کتاب صاحب داشت یا کسی آن را جا گذاشته بود؟
او کتاب را برداشت و به کتابفروشی برگشت.
کتابفروش گفت:
«این کتاب را امروز یک دختر کوچک اینجا جا گذاشته. اگر پیدایش کردی، بهتر است آن را به صاحبش برگردانیم.»
نیلا لبخند زد و گفت:
«حتماً! شاید امروز قرار نیست من کتاب بخرم، شاید قرار است یک دوست تازه پیدا کنم.»
و همانطور که کتاب را در دست گرفته بود، به دنبال صاحب آن راه افتاد...
# پایان ماجرای نیلا
نیلا در خیابان به اطرافش نگاه کرد تا صاحب کتاب را پیدا کند. چند قدم جلوتر، دختری را دید که با نگرانی کنار یک نیمکت ایستاده بود و چیزی را جستوجو میکرد.
نیلا جلو رفت و پرسید:
«دنبال چیزی میگردی؟»
دختر گفت:
«بله، کتابم را گم کردهام. کتابی با جلد آبی که اسمش «ماجرای یک روز عجیب» است.»
نیلا لبخند زد و کتاب را به او داد.
دختر با خوشحالی گفت:
«خودشه! خیلی ممنونم. فکر میکردم دیگر پیدایش نمیکنم.»
نیلا گفت:
«خواهش میکنم. امیدوارم از خواندنش لذت ببری.»
دختر کمی فکر کرد و گفت:
«دوست داری با هم کتاب بخوانیم؟ من یک کتاب داستان دیگر هم در کیفم دارم.»
نیلا با خوشحالی قبول کرد.
آن دو به کتابفروشی برگشتند و کنار پنجره نشستند. نیلا که هنوز کیف پولش را در خانه جا گذاشته بود، دیگر ناراحت نبود.
او فهمیده بود که گاهی یک روز معمولی میتواند بدون خریدن حتی یک کتاب، به یک ماجرای دوستداشتنی تبدیل شود.
از آن روز، نیلا و دوست جدیدش هر هفته به همان کتابفروشی میرفتند و هر بار یک داستان تازه برای خواندن پیدا میکردند.
**پایان** 🌷📖
روز خوبی بود. نیلا دوست داشت امروز برای خودش یک کتاب بخرد. او هرگز از خواندن داستانهای جدید خسته نمیشد. با خودش گفت:
«امروز یک ماجرای تازه را در یک کتاب تازه خواهم خواند.»
برای خریدن کتاب به کتابفروشی همیشگی رفت، اما وقتی به آنجا رسید، با تعجب دید کیف پولش همراهش نیست.
دست در جیبهایش کرد، اما کیف پولش را پیدا نکرد. کمی ناراحت شد و با خودش گفت:
«حتماً آن را در خانه جا گذاشتهام.»
نیلا تصمیم گرفت به خانه برگردد. اما درست وقتی از کتابفروشی بیرون آمد، چشمش به یک کتاب کوچک افتاد که روی نیمکت کنار خیابان گذاشته شده بود.
روی جلد کتاب نوشته بود: «ماجرای یک روز عجیب»
نیلا با تعجب به کتاب نگاه کرد. کتاب صاحب داشت یا کسی آن را جا گذاشته بود؟
او کتاب را برداشت و به کتابفروشی برگشت.
کتابفروش گفت:
«این کتاب را امروز یک دختر کوچک اینجا جا گذاشته. اگر پیدایش کردی، بهتر است آن را به صاحبش برگردانیم.»
نیلا لبخند زد و گفت:
«حتماً! شاید امروز قرار نیست من کتاب بخرم، شاید قرار است یک دوست تازه پیدا کنم.»
و همانطور که کتاب را در دست گرفته بود، به دنبال صاحب آن راه افتاد...
# پایان ماجرای نیلا
نیلا در خیابان به اطرافش نگاه کرد تا صاحب کتاب را پیدا کند. چند قدم جلوتر، دختری را دید که با نگرانی کنار یک نیمکت ایستاده بود و چیزی را جستوجو میکرد.
نیلا جلو رفت و پرسید:
«دنبال چیزی میگردی؟»
دختر گفت:
«بله، کتابم را گم کردهام. کتابی با جلد آبی که اسمش «ماجرای یک روز عجیب» است.»
نیلا لبخند زد و کتاب را به او داد.
دختر با خوشحالی گفت:
«خودشه! خیلی ممنونم. فکر میکردم دیگر پیدایش نمیکنم.»
نیلا گفت:
«خواهش میکنم. امیدوارم از خواندنش لذت ببری.»
دختر کمی فکر کرد و گفت:
«دوست داری با هم کتاب بخوانیم؟ من یک کتاب داستان دیگر هم در کیفم دارم.»
نیلا با خوشحالی قبول کرد.
آن دو به کتابفروشی برگشتند و کنار پنجره نشستند. نیلا که هنوز کیف پولش را در خانه جا گذاشته بود، دیگر ناراحت نبود.
او فهمیده بود که گاهی یک روز معمولی میتواند بدون خریدن حتی یک کتاب، به یک ماجرای دوستداشتنی تبدیل شود.
از آن روز، نیلا و دوست جدیدش هر هفته به همان کتابفروشی میرفتند و هر بار یک داستان تازه برای خواندن پیدا میکردند.
**پایان** 🌷📖