Rating
1
داستان: «نامهای که نباید باز میشد»
داستان: «نامهای که نباید باز میشد»
Like
(0)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
# نامهای که نباید باز میشد
## قسمت اول: نامه
باران از صبح بیوقفه میبارید.
سارا کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به خیابان خیس نگاه میکرد. خانه ساکت بود و صدای قطرههای باران تنها چیزی بود که سکوت را میشکست.
آن روز، وقتی برای برداشتن نامهها به صندوق پستی رفت، پاکتی قدیمی پیدا کرد.
پاکت خیس نشده بود، با اینکه صندوق پستی کاملاً بیرون از خانه قرار داشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
**«برای سارا. وقتی دیگر هیچکس حقیقت را به تو نمیگوید.»**
سارا چند لحظه به پاکت خیره ماند.
خط روی پاکت برایش عجیب آشنا بود.
اما نمیتوانست به یاد بیاورد کجا آن را دیده است.
پاکت را با خودش به اتاق برد و باز کرد.
داخل آن فقط یک برگه بود.
روی برگه نوشته شده بود:
«اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی اتفاقی که سالها از آن میترسیدم بالاخره افتاده است.
به هیچکس اعتماد نکن.
حتی به کسی که فکر میکنی تو را بهتر از همه میشناسد.
فردا ساعت هشت شب، به ایستگاه قطار قدیمی برو.
سکوی شماره سه.
و مهمتر از همه...
اگر مردی با کت خاکستری را دیدی، فرار نکن.
او برای پیدا کردن تو آمده است.»
سارا چند بار نامه را خواند.
دستهایش سرد شده بود.
چیزی درون نامه وجود داشت که بیشتر از همه او را ترساند.
پایین صفحه، امضایی قرار داشت.
**«پدر»**
سارا آرام روی صندلی نشست.
پدرش ده سال پیش مرده بود.
یا دستکم چیزی که تمام این سالها به او گفته بودند، همین بود.
ساعت دیواری شش عصر را نشان میداد.
سارا نامه را دوباره تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت.
تصمیم گرفته بود به ایستگاه نرود.
اما ساعت هفت و نیم، صدای زنگ در خانه بلند شد.
سارا به سمت در رفت.
از پشت چشمی نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
در را باز نکرد.
چند ثانیه بعد، چیزی از زیر در به داخل سر خورد.
یک عکس قدیمی.
سارا عکس را برداشت.
در عکس، خودش را دید.
کودکی پنجساله که کنار پدرش ایستاده بود.
اما چیزی در عکس وجود داشت که هرگز ندیده بود.
پشت سر پدرش، مردی با کت خاکستری ایستاده بود.
و عجیبتر اینکه...
پدرش دست آن مرد را گرفته بود.
سارا به ساعت نگاه کرد.
هفت و چهل و پنج دقیقه.
اگر میخواست جوابش را پیدا کند، فقط پانزده دقیقه وقت داشت.
او کت خود را برداشت، عکس را در جیبش گذاشت و از خانه خارج شد.
نمیدانست که تصمیم امشب، تمام چیزهایی را که درباره خانوادهاش باور کرده بود، تغییر خواهد داد.
وقتی به ایستگاه رسید، ساعت دقیقاً هشت شد.
سکوی شماره سه کاملاً خالی بود.
تا اینکه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
سارا برگشت.
مردی با کت خاکستری چند متر دورتر ایستاده بود.
مرد لبخند نزد.
فقط گفت:
«بالاخره پیدایت کردم.»
و در همان لحظه، قطاری که سالها بود از آن ایستگاه عبور نکرده بود، وارد سکوی شماره سه شد.
## قسمت اول: نامه
باران از صبح بیوقفه میبارید.
سارا کنار پنجره اتاقش نشسته بود و به خیابان خیس نگاه میکرد. خانه ساکت بود و صدای قطرههای باران تنها چیزی بود که سکوت را میشکست.
آن روز، وقتی برای برداشتن نامهها به صندوق پستی رفت، پاکتی قدیمی پیدا کرد.
پاکت خیس نشده بود، با اینکه صندوق پستی کاملاً بیرون از خانه قرار داشت.
روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:
**«برای سارا. وقتی دیگر هیچکس حقیقت را به تو نمیگوید.»**
سارا چند لحظه به پاکت خیره ماند.
خط روی پاکت برایش عجیب آشنا بود.
اما نمیتوانست به یاد بیاورد کجا آن را دیده است.
پاکت را با خودش به اتاق برد و باز کرد.
داخل آن فقط یک برگه بود.
روی برگه نوشته شده بود:
«اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی اتفاقی که سالها از آن میترسیدم بالاخره افتاده است.
به هیچکس اعتماد نکن.
حتی به کسی که فکر میکنی تو را بهتر از همه میشناسد.
فردا ساعت هشت شب، به ایستگاه قطار قدیمی برو.
سکوی شماره سه.
و مهمتر از همه...
اگر مردی با کت خاکستری را دیدی، فرار نکن.
او برای پیدا کردن تو آمده است.»
سارا چند بار نامه را خواند.
دستهایش سرد شده بود.
چیزی درون نامه وجود داشت که بیشتر از همه او را ترساند.
پایین صفحه، امضایی قرار داشت.
**«پدر»**
سارا آرام روی صندلی نشست.
پدرش ده سال پیش مرده بود.
یا دستکم چیزی که تمام این سالها به او گفته بودند، همین بود.
ساعت دیواری شش عصر را نشان میداد.
سارا نامه را دوباره تا کرد و داخل کشوی میز گذاشت.
تصمیم گرفته بود به ایستگاه نرود.
اما ساعت هفت و نیم، صدای زنگ در خانه بلند شد.
سارا به سمت در رفت.
از پشت چشمی نگاه کرد.
هیچکس آنجا نبود.
در را باز نکرد.
چند ثانیه بعد، چیزی از زیر در به داخل سر خورد.
یک عکس قدیمی.
سارا عکس را برداشت.
در عکس، خودش را دید.
کودکی پنجساله که کنار پدرش ایستاده بود.
اما چیزی در عکس وجود داشت که هرگز ندیده بود.
پشت سر پدرش، مردی با کت خاکستری ایستاده بود.
و عجیبتر اینکه...
پدرش دست آن مرد را گرفته بود.
سارا به ساعت نگاه کرد.
هفت و چهل و پنج دقیقه.
اگر میخواست جوابش را پیدا کند، فقط پانزده دقیقه وقت داشت.
او کت خود را برداشت، عکس را در جیبش گذاشت و از خانه خارج شد.
نمیدانست که تصمیم امشب، تمام چیزهایی را که درباره خانوادهاش باور کرده بود، تغییر خواهد داد.
وقتی به ایستگاه رسید، ساعت دقیقاً هشت شد.
سکوی شماره سه کاملاً خالی بود.
تا اینکه صدای قدمهایی از پشت سرش آمد.
سارا برگشت.
مردی با کت خاکستری چند متر دورتر ایستاده بود.
مرد لبخند نزد.
فقط گفت:
«بالاخره پیدایت کردم.»
و در همان لحظه، قطاری که سالها بود از آن ایستگاه عبور نکرده بود، وارد سکوی شماره سه شد.