```php داستان دری که وجود نداشت! | قصه‌خانه | قصه‌خانه
Back to stories
داستان دری که وجود نداشت!
Rating 1

داستان دری که وجود نداشت!

داستان دری که وجود نداشت روایتی ترسناک اما واقعی از یک خانواده که متوجه چیز عجیبی در خانه شان می شوند.
Author: admin 29 Views 3 min
Like (1)
Rate this story
5.0 out of 5 1 votes
# دری که وجود نداشت

### قسمت اول

ساعت ۳:۱۶ دقیقه شب بود.

ثانیه‌ها یکی‌یکی می‌گذشتند و عقربه‌های ساعت آرام جلو می‌رفتند. لنا در خواب عمیقی فرو رفته بود و هیچ چیز نمی‌توانست خوابش را به هم بزند.

اما ناگهان...

**تق... تق... تق...**

صدای در زدن در اتاق پیچید.

صدا آن‌قدر بلند بود که لنا از خواب پرید. چند لحظه گیج و خواب‌آلود به اطرافش نگاه کرد. خانه در سکوت فرو رفته بود و هیچ‌کس دیگری بیدار نشده بود.

لنا نشست و با ترس به اطراف نگاه کرد.

صدا دوباره آمد.

**تق... تق... تق...**

این بار لنا متوجه شد صدا از کجا می‌آید.

از دیوار اتاقش.

اما آن دیوار هیچ دری نداشت.

هیچ‌وقت دری روی آن نصب نشده بود. اصلاً دری وجود نداشت که کسی بتواند پشت آن ایستاده باشد.

لنا با ترس به دیوار خیره شد.

چطور ممکن بود از جایی که هیچ دری وجود نداشت، صدای در زدن بیاید؟

صبح روز بعد، لنا ماجرا را برای مادرش تعریف کرد.

مادرش حرف او را باور نکرد و فکر کرد شاید دخترش خواب بدی دیده باشد.

لنا هم کم‌کم ماجرا را فراموش کرد و راهی مدرسه شد.

در طول روز همه‌چیز عادی بود و اتفاق شب گذشته کم‌کم از ذهنش بیرون رفت.

اما شب دوباره فرا رسید.

خانه آرام بود و صدای تیک‌تیک ساعت در سکوت شب شنیده می‌شد.

عقربه‌ها دوباره به ساعت ۳:۱۷ نزدیک می‌شدند.

لنا که روی تختش دراز کشیده بود، به ساعت نگاه کرد.

۳:۱۶...

ثانیه‌ها یکی‌یکی می‌گذشتند.

و ناگهان...

**تق... تق... تق...**

لنا کاملاً ترسیده بود. ضربان قلبش تندتر شده بود و نمی‌دانست چه کار کند.

ناگهان جیغ بلندی کشید.

صدای جیغ لنا باعث شد مادر، پدر و برادر کوچک‌ترش از خواب بیدار شوند.

مادرش سراسیمه وارد اتاق شد و با نگرانی پرسید:

«چی شده لنا؟ خواب بدی دیدی؟»

لنا به مادرش خیره شد. هنوز نفس‌هایش تند بود و نمی‌توانست به‌راحتی حرف بزند.

بعد با صدایی لرزان گفت:

«مامان... دوباره صدا رو شنیدم.»

مادرش کنار تخت نشست و دست او را گرفت.

«چه صدایی؟»

لنا با انگشت به دیوار روبه‌رویش اشاره کرد.

«همون... تق تق تق. دقیقاً از همین دیوار.»

پدر و برادر کوچک لنا هم پشت سر مادر ایستاده بودند.

پدر چراغ اتاق را روشن کرد و با دقت به دیوار نگاه کرد.

همه‌چیز عادی بود.

یک دیوار سفید، چند قاب عکس و هیچ دری.

پدر گفت:

«لنا، شاید صدای لوله‌های آب یا چیزی از اتاق کناری بوده.»

لنا سرش را تکان داد.

«نه بابا. من مطمئنم. صدا دقیقاً از همین‌جا می‌اومد.»

مادرش خواست او را آرام کند که ناگهان...

**تق...**

همه ساکت شدند.

پدر دستش را پایین آورد.

**تق... تق...**

این بار هیچ‌کس چیزی نگفت.

برادر کوچک لنا خودش را پشت مادر پنهان کرد.

پدر چند قدم به سمت دیوار رفت. دستش را روی آن گذاشت و آرام پرسید:

«شنیدید؟»

مادر لنا فقط سرش را تکان داد.

لنا به ساعت نگاه کرد.

صفحه ساعت هنوز عدد **۳:۱۷** را نشان می‌داد.

پدر چند ثانیه به دیوار خیره ماند. بعد آرام دستش را روی دیوار کشید.

و درست همان لحظه، صدایی از پشت دیوار آمد:

**تق... تق... تق...**

اما این بار صدا شبیه یک ضربه معمولی نبود.

انگار کسی از آن طرف دیوار منتظر بود تا آنها جواب بدهند.

Have a story to tell?

Publish your story and let others read it.

Login to Write
```