Rating
2
ادامه داستان ترانه شب تولد
ترانه شب تولد
قسمت دوم
قسمت دوم
Like
(1)
Login to like this story
/
Login to rate this story
Login / Register
ظهر که شد، جک از خواب بیدار شد.
اولین چیزی که دید لنا بود که کنار پنجره ایستاده بود.
جک لبخند زد.
«صبح بخیر.»
لنا برگشت.
«صبح بخیر، آقای تولد.»
جک خندید.
«یعنی واقعاً امروز تولدمه؟»
«متأسفانه بله.»
«متأسفانه؟»
«از امروز یک سال دیگه هم بزرگتر شدی.»
جک دستش را روی صورتش گذاشت.
«پس فاجعه اتفاق افتاده.»
لنا خندید.
فضای خانه پر از آرامش بود.
برای آن دو، تولد جک فقط یک مناسبت ساده نبود.
هر سال آن روز را برای خودشان نگه میداشتند.
نه مهمانی بزرگ.
نه جمعیت زیاد.
فقط خودشان.
موسیقی.
غذا.
حرف زدن.
و گاهی رفتن به جایی که از قبل برنامهریزی کرده بودند.
امسال هم برنامههایی داشتند.
لنا چند روز قبل برای آن شب برنامه ریخته بود، اما یک قسمت از برنامه را به جک نگفته بود.
آن قسمت، همان بیست خط بود.
جک بعد از صبحانه سراغ گیتارش رفت.
گیتار همیشه در جای مخصوص خودش قرار داشت.
آن را برداشت و با دقت بررسی کرد.
لنا از دور نگاهش میکرد.
«امشب میخوای گیتار بزنی؟»
جک گفت:
«حتماً.»
«چقدر؟»
«تا وقتی که تو بگی بسّه.»
لنا لبخند زد.
«پس امشب هیچوقت تموم نمیشه.»
جک شروع کرد به کوک کردن گیتار.
صدای هر سیم در اتاق پخش میشد.
یک نت.
بعد نت دیگر.
بعد سکوت.
لنا همانجا ایستاده بود و به صدای گیتار گوش میداد.
او ناگهان احساس کرد باید امشب چیزی را به جک بگوید.
اما هنوز وقتش نبود.
شب که رسید، شهر تغییر کرد.
چراغهای ساختمانها یکییکی روشن شدند.
آسمان صاف بود و نور شهر تا ارتفاع زیادی بالا میرفت.
خانهی جک و لنا اما آرام بود.
روی میز، شام آماده بود.
هیچ چیز تجملی نبود.
لنا شمعی کوچک روی میز گذاشته بود.
جک وقتی آن را دید گفت:
«این دیگه چیه؟»
«شمع.»
«میدونم شمعه.»
«پس چرا پرسیدی؟»
جک خندید.
«چون فکر نمیکردم هنوز کسی برای تولد شمع روشن کنه.»
لنا گفت:
«بعضی چیزها نباید از بین برن.»
جک چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
بعد از شام، لنا گفت:
«یه هدیه برات دارم.»
جک ابروهایش را بالا برد.
«برای من؟»
«نه، برای همسایه.»
جک خندید.
«خیلی بامزهای.»
لنا به اتاق کارش رفت.
چند لحظه بعد برگشت.
صفحهای کوچک در دست داشت.
آن را مقابل جک گرفت.
«این چیه؟»
«ترانه.»
جک نگاهش کرد.
«ترانه؟»
«آره.»
«برای من نوشتی؟»
لنا سرش را تکان داد.
«آره.»
جک با دقت به صفحه نگاه کرد.
بیست خط.
همان بیست خط.
خطهایی که برای خودش ساخته بود.
جک گفت:
«ژاپنیه؟»
«بله.»
«ولی بعضی از کلماتش رو نمیشناسم.»
لنا کمی مکث کرد.
«چون همهشون کلمههای واقعی نیستن.»
جک با تعجب نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
لنا خندید.
«خودم ساختمشون.»
«تو ژاپنی جدید اختراع کردی؟»
«نه. فقط برای ترانه چند تا واژه ساختم.»
جک دوباره صفحه را نگاه کرد.
«عجیبه.»
«بد شده؟»
«نه. اتفاقاً خیلی عجیبه.»
لنا لبخند زد.
«پس گیتارت رو بیار.»
جک گیتار را برداشت.
روی صندلی نشست.
لنا مقابلش ایستاد.
برای لحظهای هر دو ساکت شدند.
جک بیست خط را روی صفحه مقابلش گذاشت.
لنا گفت:
«آمادهای؟»
«برای هدیهی تولدم؟»
«برای ترانه.»
جک گفت:
«آره.»
انگشتهایش روی سیمهای گیتار قرار گرفت.
اولین نت نواخته شد.
صدای گیتار در اتاق پخش شد.
لنا چشمهایش را بست.
نت دوم آمد.
بعد سوم.
جک آرامتر ادامه داد.
همه چیز طبیعی بود.
حداقل در ابتدا.
اما وقتی به بخش میانی ترانه رسید، اتفاقی افتاد که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
صدای گیتار برای لحظهای تغییر کرد.
نه آنقدر که بتوان گفت ساز خراب شده.
نه آنقدر که بتوان گفت صدای جدیدی ایجاد شده.
بلکه انگار نتها برای یک لحظه با چیزی در اطرافشان هماهنگ شدند.
چراغ اتاق لرزید.
جک دست از نواختن نکشید.
لنا چشمهایش را باز کرد.
«جک...»
جک به او نگاه نکرد.
تمام توجهش روی گیتار بود.
نت بعدی را نواخت.
ناگهان هوا در مرکز اتاق تغییر کرد.
انگار چیزی نامرئی در حال شکل گرفتن بود.
لنا یک قدم عقب رفت.
«جک، صبر کن.»
جک دستش را روی سیمها نگه داشت.
صدای گیتار قطع شد.
اما چیزی که در هوا شکل گرفته بود، ناپدید نشد.
در مقابلشان، فضایی تاریک و درخشان به وجود آمده بود.
مثل یک شکاف در خود هوا.
اطراف آن، نورهایی بسیار ریز حرکت میکردند.
جک آرام از جا بلند شد.
گیتار هنوز در دستش بود.
هیچکدام حرف نمیزدند.
لنا به آن شکاف نگاه میکرد.
«این چیه؟»
جک جواب نداشت.
«نمیدونم.»
لنا نزدیکتر رفت.
«این نمیتونه واقعی باشه.»
جک گفت:
«ولی هست.»
شکاف بزرگتر شد.
پشت آن، چیزی دیده میشد.
اما تصویر واضح نبود.
مثل پنجرهای که به جایی بسیار دور باز شده باشد.
درون آن، رنگهایی وجود داشت که به نظر میرسید متعلق به دنیای دیگری هستند.
لنا آهسته گفت:
«اونجا... یه جاییه.»
جک سر تکان داد.
«آره.»
«چطور؟»
«نمیدونم.»
لنا به صفحهی بیست خط نگاه کرد.
بعد به گیتار.
بعد دوباره به شکاف.
صورتش آرامآرام تغییر کرد.
«جک...»
«چی؟»
«من فقط یه ترانه نوشتم.»
جک گفت:
«میدونم.»
«من نمیخواستم همچین چیزی درست کنم.»
جک چیزی نگفت.
او هم تازه داشت میفهمید که چیزی که اتفاق افتاده، یک شوخی، خطای سیستم یا خرابی ساز نیست.
ترانه کار خودش را کرده بود.
بیست خط.
بیست الگوی صوتی.
و گیتاری که آنها را به شکل خاصی اجرا کرده بود.
در سال ۲۱۸۰، انسانها دربارهی کدهای جهان چیزهای زیادی میدانستند.
اما هنوز نمیدانستند بعضی کدها ممکن است درهایی را باز کنند که اصلاً قرار نبوده باز شوند.
لنا گفت:
«نباید نزدیکش بشیم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جک به دروازه نگاه کرد.
بعد به لنا.
هیچکدام نمیدانستند پشت آن چه چیزی وجود دارد.
ممکن بود یک مکان ناشناخته باشد.
ممکن بود یک زمان ناشناخته باشد.
ممکن بود جهانی باشد که هیچ انسانی تا آن روز ندیده بود.
اما چیزی در آن سوی دروازه وجود داشت.
چیزی که آنها را به خودش دعوت میکرد.
نه با صدا.
نه با کلمات.
فقط با وجود داشتن.
لنا گفت:
«اگه وارد بشیم، شاید دیگه نتونیم برگردیم.»
جک گیتار را محکمتر گرفت.
«پس باید راه برگشت رو پیدا کنیم.»
لنا نگاهش کرد.
«تو واقعاً میخوای بری؟»
جک به گیتار نگاه کرد.
بعد به بیست خط.
بعد به دروازه.
«فکر کنم این ترانه برای همین نوشته شده.»
لنا چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، هر دو کنار دروازه ایستاده بودند.
نور عجیبی روی صورتشان افتاده بود.
جک گیتارش را همراه خودش نگه داشت.
لنا صفحهی بیست خط را برداشت.
و بعد، بدون اینکه بدانند چه چیزی در انتظارشان است، قدم اول را برداشتند.
جهان برای لحظهای ساکت شد.
آنها از دروازه عبور کردند.
اولین چیزی که دید لنا بود که کنار پنجره ایستاده بود.
جک لبخند زد.
«صبح بخیر.»
لنا برگشت.
«صبح بخیر، آقای تولد.»
جک خندید.
«یعنی واقعاً امروز تولدمه؟»
«متأسفانه بله.»
«متأسفانه؟»
«از امروز یک سال دیگه هم بزرگتر شدی.»
جک دستش را روی صورتش گذاشت.
«پس فاجعه اتفاق افتاده.»
لنا خندید.
فضای خانه پر از آرامش بود.
برای آن دو، تولد جک فقط یک مناسبت ساده نبود.
هر سال آن روز را برای خودشان نگه میداشتند.
نه مهمانی بزرگ.
نه جمعیت زیاد.
فقط خودشان.
موسیقی.
غذا.
حرف زدن.
و گاهی رفتن به جایی که از قبل برنامهریزی کرده بودند.
امسال هم برنامههایی داشتند.
لنا چند روز قبل برای آن شب برنامه ریخته بود، اما یک قسمت از برنامه را به جک نگفته بود.
آن قسمت، همان بیست خط بود.
جک بعد از صبحانه سراغ گیتارش رفت.
گیتار همیشه در جای مخصوص خودش قرار داشت.
آن را برداشت و با دقت بررسی کرد.
لنا از دور نگاهش میکرد.
«امشب میخوای گیتار بزنی؟»
جک گفت:
«حتماً.»
«چقدر؟»
«تا وقتی که تو بگی بسّه.»
لنا لبخند زد.
«پس امشب هیچوقت تموم نمیشه.»
جک شروع کرد به کوک کردن گیتار.
صدای هر سیم در اتاق پخش میشد.
یک نت.
بعد نت دیگر.
بعد سکوت.
لنا همانجا ایستاده بود و به صدای گیتار گوش میداد.
او ناگهان احساس کرد باید امشب چیزی را به جک بگوید.
اما هنوز وقتش نبود.
شب که رسید، شهر تغییر کرد.
چراغهای ساختمانها یکییکی روشن شدند.
آسمان صاف بود و نور شهر تا ارتفاع زیادی بالا میرفت.
خانهی جک و لنا اما آرام بود.
روی میز، شام آماده بود.
هیچ چیز تجملی نبود.
لنا شمعی کوچک روی میز گذاشته بود.
جک وقتی آن را دید گفت:
«این دیگه چیه؟»
«شمع.»
«میدونم شمعه.»
«پس چرا پرسیدی؟»
جک خندید.
«چون فکر نمیکردم هنوز کسی برای تولد شمع روشن کنه.»
لنا گفت:
«بعضی چیزها نباید از بین برن.»
جک چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
بعد از شام، لنا گفت:
«یه هدیه برات دارم.»
جک ابروهایش را بالا برد.
«برای من؟»
«نه، برای همسایه.»
جک خندید.
«خیلی بامزهای.»
لنا به اتاق کارش رفت.
چند لحظه بعد برگشت.
صفحهای کوچک در دست داشت.
آن را مقابل جک گرفت.
«این چیه؟»
«ترانه.»
جک نگاهش کرد.
«ترانه؟»
«آره.»
«برای من نوشتی؟»
لنا سرش را تکان داد.
«آره.»
جک با دقت به صفحه نگاه کرد.
بیست خط.
همان بیست خط.
خطهایی که برای خودش ساخته بود.
جک گفت:
«ژاپنیه؟»
«بله.»
«ولی بعضی از کلماتش رو نمیشناسم.»
لنا کمی مکث کرد.
«چون همهشون کلمههای واقعی نیستن.»
جک با تعجب نگاهش کرد.
«یعنی چی؟»
لنا خندید.
«خودم ساختمشون.»
«تو ژاپنی جدید اختراع کردی؟»
«نه. فقط برای ترانه چند تا واژه ساختم.»
جک دوباره صفحه را نگاه کرد.
«عجیبه.»
«بد شده؟»
«نه. اتفاقاً خیلی عجیبه.»
لنا لبخند زد.
«پس گیتارت رو بیار.»
جک گیتار را برداشت.
روی صندلی نشست.
لنا مقابلش ایستاد.
برای لحظهای هر دو ساکت شدند.
جک بیست خط را روی صفحه مقابلش گذاشت.
لنا گفت:
«آمادهای؟»
«برای هدیهی تولدم؟»
«برای ترانه.»
جک گفت:
«آره.»
انگشتهایش روی سیمهای گیتار قرار گرفت.
اولین نت نواخته شد.
صدای گیتار در اتاق پخش شد.
لنا چشمهایش را بست.
نت دوم آمد.
بعد سوم.
جک آرامتر ادامه داد.
همه چیز طبیعی بود.
حداقل در ابتدا.
اما وقتی به بخش میانی ترانه رسید، اتفاقی افتاد که هیچکدام انتظارش را نداشتند.
صدای گیتار برای لحظهای تغییر کرد.
نه آنقدر که بتوان گفت ساز خراب شده.
نه آنقدر که بتوان گفت صدای جدیدی ایجاد شده.
بلکه انگار نتها برای یک لحظه با چیزی در اطرافشان هماهنگ شدند.
چراغ اتاق لرزید.
جک دست از نواختن نکشید.
لنا چشمهایش را باز کرد.
«جک...»
جک به او نگاه نکرد.
تمام توجهش روی گیتار بود.
نت بعدی را نواخت.
ناگهان هوا در مرکز اتاق تغییر کرد.
انگار چیزی نامرئی در حال شکل گرفتن بود.
لنا یک قدم عقب رفت.
«جک، صبر کن.»
جک دستش را روی سیمها نگه داشت.
صدای گیتار قطع شد.
اما چیزی که در هوا شکل گرفته بود، ناپدید نشد.
در مقابلشان، فضایی تاریک و درخشان به وجود آمده بود.
مثل یک شکاف در خود هوا.
اطراف آن، نورهایی بسیار ریز حرکت میکردند.
جک آرام از جا بلند شد.
گیتار هنوز در دستش بود.
هیچکدام حرف نمیزدند.
لنا به آن شکاف نگاه میکرد.
«این چیه؟»
جک جواب نداشت.
«نمیدونم.»
لنا نزدیکتر رفت.
«این نمیتونه واقعی باشه.»
جک گفت:
«ولی هست.»
شکاف بزرگتر شد.
پشت آن، چیزی دیده میشد.
اما تصویر واضح نبود.
مثل پنجرهای که به جایی بسیار دور باز شده باشد.
درون آن، رنگهایی وجود داشت که به نظر میرسید متعلق به دنیای دیگری هستند.
لنا آهسته گفت:
«اونجا... یه جاییه.»
جک سر تکان داد.
«آره.»
«چطور؟»
«نمیدونم.»
لنا به صفحهی بیست خط نگاه کرد.
بعد به گیتار.
بعد دوباره به شکاف.
صورتش آرامآرام تغییر کرد.
«جک...»
«چی؟»
«من فقط یه ترانه نوشتم.»
جک گفت:
«میدونم.»
«من نمیخواستم همچین چیزی درست کنم.»
جک چیزی نگفت.
او هم تازه داشت میفهمید که چیزی که اتفاق افتاده، یک شوخی، خطای سیستم یا خرابی ساز نیست.
ترانه کار خودش را کرده بود.
بیست خط.
بیست الگوی صوتی.
و گیتاری که آنها را به شکل خاصی اجرا کرده بود.
در سال ۲۱۸۰، انسانها دربارهی کدهای جهان چیزهای زیادی میدانستند.
اما هنوز نمیدانستند بعضی کدها ممکن است درهایی را باز کنند که اصلاً قرار نبوده باز شوند.
لنا گفت:
«نباید نزدیکش بشیم.»
چند ثانیه سکوت برقرار شد.
جک به دروازه نگاه کرد.
بعد به لنا.
هیچکدام نمیدانستند پشت آن چه چیزی وجود دارد.
ممکن بود یک مکان ناشناخته باشد.
ممکن بود یک زمان ناشناخته باشد.
ممکن بود جهانی باشد که هیچ انسانی تا آن روز ندیده بود.
اما چیزی در آن سوی دروازه وجود داشت.
چیزی که آنها را به خودش دعوت میکرد.
نه با صدا.
نه با کلمات.
فقط با وجود داشتن.
لنا گفت:
«اگه وارد بشیم، شاید دیگه نتونیم برگردیم.»
جک گیتار را محکمتر گرفت.
«پس باید راه برگشت رو پیدا کنیم.»
لنا نگاهش کرد.
«تو واقعاً میخوای بری؟»
جک به گیتار نگاه کرد.
بعد به بیست خط.
بعد به دروازه.
«فکر کنم این ترانه برای همین نوشته شده.»
لنا چیزی نگفت.
چند لحظه بعد، هر دو کنار دروازه ایستاده بودند.
نور عجیبی روی صورتشان افتاده بود.
جک گیتارش را همراه خودش نگه داشت.
لنا صفحهی بیست خط را برداشت.
و بعد، بدون اینکه بدانند چه چیزی در انتظارشان است، قدم اول را برداشتند.
جهان برای لحظهای ساکت شد.
آنها از دروازه عبور کردند.