امتیاز
2
سرزمین بی صبح
قسمت اول: دختری که اسمش را به یاد داشت
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
سرزمین بیصبح
قسمت اول: دختری که اسمش را به یاد داشت
در آن دنیا، هیچکس طلوع خورشید را ندیده بود.
آسمان همیشه رنگی میان آبی تیره و بنفش داشت و ماه، مثل چراغی بزرگ و خاموش، بالای شهر آویزان بود.
مردم آنجا به این سرزمین میگفتند:
اِلیورا.
سرزمینی که فقط کودکان در آن زندگی میکردند.
کودکانی با سنهای مختلف، از شش ساله تا شانزده ساله، در شهرهای عجیب آن زندگی میکردند. بعضیها در خانههای ساختهشده از چوبهای درخشان زندگی میکردند، بعضی در برجهایی که روی ابرها شناور بودند و بعضی در روستاهایی که درختانشان شبها آرام آرام جابهجا میشدند.
هیچکس نمیدانست بزرگسالان کجا هستند.
در کتابهای قدیمی نوشته شده بود که زمانی بزرگترها هم در الیورا زندگی میکردند، اما این اتفاق آنقدر قدیمی بود که بیشتر بچهها فکر میکردند افسانه است.
لیا یکی از آن بچهها بود.
دوازده سال داشت، موهای تیره و کوتاهی داشت و همیشه یک دفترچه کوچک چرمی همراهش بود.
او عاشق چیزهایی بود که دیگران فراموش کرده بودند.
نقشههای قدیمی.
داستانهای ممنوعه.
کلیدهایی که هیچ دری را باز نمیکردند.
و از همه مهمتر، سؤالهایی که هیچکس جوابشان را نمیدانست.
آن شب، لیا در کتابخانه شهر نشسته بود.
کتابخانه در مرکز شهر قرار داشت و بزرگترین ساختمان الیورا بود. قفسههای آن تا سقف بالا میرفتند و بعضی کتابها بدون اینکه کسی لمسشان کند، خودشان ورق میخوردند.
لیا کتابی قطور را روی میز گذاشت.
نام کتاب روی جلد نوشته شده بود:
کتاب نامها
هر کودکی که در الیورا زندگی میکرد، یک نام در این کتاب داشت.
لیا انگشتش را روی صفحه کشید.
نامها به ترتیب نوشته شده بودند.
«آرین...»
«نورا...»
«سلیا...»
«نوآ...»
لیا مکث کرد.
لبخند زد.
نوآ بهترین دوستش بود.
پس از پایان کتابخانه، قرار بود کنار درخت ساعت منتظرش بماند.
لیا کتاب را بست.
اما درست همان لحظه صدای عجیبی از داخل قفسهها شنید.
تق.
تق.
تق.
صدای ضربهای آرام.
لیا سرش را بلند کرد.
همه بچههای کتابخانه رفته بودند.
کتابدار هم خوابش برده بود.
صدا دوباره آمد.
تق.
تق.
تق.
لیا از جایش بلند شد و به سمت قفسه آخر رفت.
پشت قفسه، یک در کوچک وجود داشت.
تا آن شب هرگز آن را ندیده بود.
دستگیره را پایین کشید.
در باز شد.
پشت آن راهرویی باریک قرار داشت که هیچ چراغی نداشت.
لیا چراغ کوچکش را روشن کرد.
روی دیوار با خطی قدیمی نوشته شده بود:
اگر نامت را به یاد داری، هنوز گم نشدهای.
لیا چند لحظه به جمله خیره ماند.
بعد صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنید.
یک نفر داشت نزدیک میشد.
لیا چراغ را خاموش کرد و پشت قفسه پنهان شد.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
و ناگهان پسری از تاریکی بیرون آمد.
نوآ.
لیا نفس راحتی کشید.
«نوآ! ترسوندیم.»
نوآ جواب نداد.
فقط به او خیره شد.
چهرهاش عجیب بود.
«لیا...»
«چی شده؟»
نوآ آرام گفت:
«فکر کنم یه مشکلی دارم.»
«چه مشکلی؟»
نوآ دفترچهای را از جیبش بیرون آورد.
آن را باز کرد.
صفحه اول سفید بود.
صفحه دوم هم سفید.
سومین صفحه هم.
تمام خاطراتی که نوآ در دفترش نوشته بود، ناپدید شده بودند.
لیا دفتر را گرفت.
«شاید جوهرش پاک شده.»
نوآ سرش را تکان داد.
«نه.»
دستش را روی سینهاش گذاشت.
«من خودم هم بعضی چیزها رو یادم نمیاد.»
لیا چیزی نگفت.
نوآ ادامه داد:
«مثلاً یادم نمیاد اولین بار کِی تو رو دیدم.»
لیا خندید.
«خب، اشکالی نداره. من یادمه.»
اما نوآ نخندید.
«لیا...»
«چی؟»
«اسم من رو یادت میاد؟»
لیا به او نگاه کرد.
«معلومه.»
نوآ آرام گفت:
«پس بیا بریم کتاب نامها.»
آن دو دوباره وارد سالن اصلی کتابخانه شدند.
لیا کتاب بزرگ را از روی میز برداشت.
صفحهای را که نام نوآ در آن بود باز کرد.
اما جای اسم نوآ...
خالی بود.
لیا پلک زد.
دوباره نگاه کرد.
نامها هنوز همانجا بودند.
آرین.
نورا.
سلیا.
اما بین دو اسم، جای خالی عجیبی وجود داشت.
لیا با صدایی لرزان گفت:
«این امکان نداره.»
نوآ به صفحه نگاه کرد.
بعد لبخند عجیبی زد.
«پس واقعاً شروع شده.»
«چی شروع شده؟»
نوآ جواب نداد.
فقط به پشت سر لیا اشاره کرد.
لیا برگشت.
روی دیوار کتابخانه، جایی که تا چند لحظه قبل چیزی نبود، یک ساعت بزرگ ظاهر شده بود.
عقربههایش برخلاف ساعتهای معمولی حرکت میکردند.
از دوازده به یازده.
از یازده به ده.
و همینطور پایین میآمدند.
درست زیر ساعت، جملهای تازه روی دیوار ظاهر شد:
وقتی عقربه به صفر برسد، هیچکس شما را به یاد نخواهد آورد.
لیا دست نوآ را گرفت.
«باید بفهمیم این یعنی چی.»
نوآ به ساعت نگاه کرد.
«و باید قبل از صفر بفهمیم.»
در همان لحظه، صدای زنگی از دوردست شهر شنیده شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
و تمام چراغهای الیورا خاموش شدند.
در تاریکی، چیزی از پشت پنجره کتابخانه عبور کرد.
چیزی بسیار بزرگ.
لیا فقط برای یک لحظه آن را دید.
دو چشم سفید در تاریکی.
و بعد ناپدید شد.
نوآ زیر لب گفت:
«لیا...»
«چی؟»
«فکر کنم ما تنها بچههایی نیستیم که اسمشون داره پاک میشه.»
لیا به پنجره نگاه کرد.
در دوردست، بالای برج ساعت، صدها چراغ کوچک روشن شدند.
یکی پس از دیگری.
مثل صدها چشم.
و ساعت بزرگ شهر شروع به شمارش کرد.
نه...
هشت...
هفت...
لیا فهمید که دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
او دفترچهاش را باز کرد و اولین جمله را نوشت:
امشب فهمیدم که فراموش شدن، بدترین چیزی نیست که ممکن است برای یک نفر اتفاق بیفتد.
سپس صفحه را بست.
شش...
و ماجرا آغاز شد.
قسمت اول: دختری که اسمش را به یاد داشت
در آن دنیا، هیچکس طلوع خورشید را ندیده بود.
آسمان همیشه رنگی میان آبی تیره و بنفش داشت و ماه، مثل چراغی بزرگ و خاموش، بالای شهر آویزان بود.
مردم آنجا به این سرزمین میگفتند:
اِلیورا.
سرزمینی که فقط کودکان در آن زندگی میکردند.
کودکانی با سنهای مختلف، از شش ساله تا شانزده ساله، در شهرهای عجیب آن زندگی میکردند. بعضیها در خانههای ساختهشده از چوبهای درخشان زندگی میکردند، بعضی در برجهایی که روی ابرها شناور بودند و بعضی در روستاهایی که درختانشان شبها آرام آرام جابهجا میشدند.
هیچکس نمیدانست بزرگسالان کجا هستند.
در کتابهای قدیمی نوشته شده بود که زمانی بزرگترها هم در الیورا زندگی میکردند، اما این اتفاق آنقدر قدیمی بود که بیشتر بچهها فکر میکردند افسانه است.
لیا یکی از آن بچهها بود.
دوازده سال داشت، موهای تیره و کوتاهی داشت و همیشه یک دفترچه کوچک چرمی همراهش بود.
او عاشق چیزهایی بود که دیگران فراموش کرده بودند.
نقشههای قدیمی.
داستانهای ممنوعه.
کلیدهایی که هیچ دری را باز نمیکردند.
و از همه مهمتر، سؤالهایی که هیچکس جوابشان را نمیدانست.
آن شب، لیا در کتابخانه شهر نشسته بود.
کتابخانه در مرکز شهر قرار داشت و بزرگترین ساختمان الیورا بود. قفسههای آن تا سقف بالا میرفتند و بعضی کتابها بدون اینکه کسی لمسشان کند، خودشان ورق میخوردند.
لیا کتابی قطور را روی میز گذاشت.
نام کتاب روی جلد نوشته شده بود:
کتاب نامها
هر کودکی که در الیورا زندگی میکرد، یک نام در این کتاب داشت.
لیا انگشتش را روی صفحه کشید.
نامها به ترتیب نوشته شده بودند.
«آرین...»
«نورا...»
«سلیا...»
«نوآ...»
لیا مکث کرد.
لبخند زد.
نوآ بهترین دوستش بود.
پس از پایان کتابخانه، قرار بود کنار درخت ساعت منتظرش بماند.
لیا کتاب را بست.
اما درست همان لحظه صدای عجیبی از داخل قفسهها شنید.
تق.
تق.
تق.
صدای ضربهای آرام.
لیا سرش را بلند کرد.
همه بچههای کتابخانه رفته بودند.
کتابدار هم خوابش برده بود.
صدا دوباره آمد.
تق.
تق.
تق.
لیا از جایش بلند شد و به سمت قفسه آخر رفت.
پشت قفسه، یک در کوچک وجود داشت.
تا آن شب هرگز آن را ندیده بود.
دستگیره را پایین کشید.
در باز شد.
پشت آن راهرویی باریک قرار داشت که هیچ چراغی نداشت.
لیا چراغ کوچکش را روشن کرد.
روی دیوار با خطی قدیمی نوشته شده بود:
اگر نامت را به یاد داری، هنوز گم نشدهای.
لیا چند لحظه به جمله خیره ماند.
بعد صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنید.
یک نفر داشت نزدیک میشد.
لیا چراغ را خاموش کرد و پشت قفسه پنهان شد.
صدای قدمها نزدیکتر شد.
و ناگهان پسری از تاریکی بیرون آمد.
نوآ.
لیا نفس راحتی کشید.
«نوآ! ترسوندیم.»
نوآ جواب نداد.
فقط به او خیره شد.
چهرهاش عجیب بود.
«لیا...»
«چی شده؟»
نوآ آرام گفت:
«فکر کنم یه مشکلی دارم.»
«چه مشکلی؟»
نوآ دفترچهای را از جیبش بیرون آورد.
آن را باز کرد.
صفحه اول سفید بود.
صفحه دوم هم سفید.
سومین صفحه هم.
تمام خاطراتی که نوآ در دفترش نوشته بود، ناپدید شده بودند.
لیا دفتر را گرفت.
«شاید جوهرش پاک شده.»
نوآ سرش را تکان داد.
«نه.»
دستش را روی سینهاش گذاشت.
«من خودم هم بعضی چیزها رو یادم نمیاد.»
لیا چیزی نگفت.
نوآ ادامه داد:
«مثلاً یادم نمیاد اولین بار کِی تو رو دیدم.»
لیا خندید.
«خب، اشکالی نداره. من یادمه.»
اما نوآ نخندید.
«لیا...»
«چی؟»
«اسم من رو یادت میاد؟»
لیا به او نگاه کرد.
«معلومه.»
نوآ آرام گفت:
«پس بیا بریم کتاب نامها.»
آن دو دوباره وارد سالن اصلی کتابخانه شدند.
لیا کتاب بزرگ را از روی میز برداشت.
صفحهای را که نام نوآ در آن بود باز کرد.
اما جای اسم نوآ...
خالی بود.
لیا پلک زد.
دوباره نگاه کرد.
نامها هنوز همانجا بودند.
آرین.
نورا.
سلیا.
اما بین دو اسم، جای خالی عجیبی وجود داشت.
لیا با صدایی لرزان گفت:
«این امکان نداره.»
نوآ به صفحه نگاه کرد.
بعد لبخند عجیبی زد.
«پس واقعاً شروع شده.»
«چی شروع شده؟»
نوآ جواب نداد.
فقط به پشت سر لیا اشاره کرد.
لیا برگشت.
روی دیوار کتابخانه، جایی که تا چند لحظه قبل چیزی نبود، یک ساعت بزرگ ظاهر شده بود.
عقربههایش برخلاف ساعتهای معمولی حرکت میکردند.
از دوازده به یازده.
از یازده به ده.
و همینطور پایین میآمدند.
درست زیر ساعت، جملهای تازه روی دیوار ظاهر شد:
وقتی عقربه به صفر برسد، هیچکس شما را به یاد نخواهد آورد.
لیا دست نوآ را گرفت.
«باید بفهمیم این یعنی چی.»
نوآ به ساعت نگاه کرد.
«و باید قبل از صفر بفهمیم.»
در همان لحظه، صدای زنگی از دوردست شهر شنیده شد.
یک بار.
دو بار.
سه بار.
و تمام چراغهای الیورا خاموش شدند.
در تاریکی، چیزی از پشت پنجره کتابخانه عبور کرد.
چیزی بسیار بزرگ.
لیا فقط برای یک لحظه آن را دید.
دو چشم سفید در تاریکی.
و بعد ناپدید شد.
نوآ زیر لب گفت:
«لیا...»
«چی؟»
«فکر کنم ما تنها بچههایی نیستیم که اسمشون داره پاک میشه.»
لیا به پنجره نگاه کرد.
در دوردست، بالای برج ساعت، صدها چراغ کوچک روشن شدند.
یکی پس از دیگری.
مثل صدها چشم.
و ساعت بزرگ شهر شروع به شمارش کرد.
نه...
هشت...
هفت...
لیا فهمید که دیگر راه برگشتی وجود ندارد.
او دفترچهاش را باز کرد و اولین جمله را نوشت:
امشب فهمیدم که فراموش شدن، بدترین چیزی نیست که ممکن است برای یک نفر اتفاق بیفتد.
سپس صفحه را بست.
شش...
و ماجرا آغاز شد.