امتیاز
4
پروتکل صفر
قسمت چهارم
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
قسمت چهارم: ایستگاه ماه
رها کاغذ را در جیبش گذاشت.
سامان برگشت.
«چی شد؟»
رها گفت:
«هیچی.»
برای اولین بار به مردی که پنج سال درباره این پروژه تحقیق کرده بود، اعتماد نداشت.
اما یک سؤال بزرگتر وجود داشت.
چرا باید کسی بخواهد او را به ماه بفرستد؟
سه ساعت بعد، سفینه تحقیقاتی آتلانتیک-۹ آماده پرتاب بود.
مقصد:
ایستگاه ماه.
سامان قبل از ورود گفت:
«اگر چیزی دیدی که نمیفهمی، دست بهش نزن.»
رها پرسید:
«تو قبلاً اونجا بودی؟»
سامان مکث کرد.
«نه.»
جوابش زیادی سریع بود.
سفینه از زمین جدا شد.
چند دقیقه بعد، سیاره آبی زیر پایشان کوچک شد.
رها برای اولین بار متوجه شد که روی سیستم ناوبری سفینه، مقصدی غیر از ایستگاه ماه ثبت شده است.
مقصد دوم:
مختصات ناشناخته
او گفت:
«سامان.»
جوابی نیامد.
رها برگشت.
صندلی سامان خالی بود.
او تنها بود.
در همان لحظه، صدای آریا از بلندگوی سفینه پخش شد:
«رها نادری، مرحله سوم آغاز شد.»
رها گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
آریا پاسخ داد:
«من همیشه اینجا بودهام.»
سفینه مسیرش را تغییر داد.
رها سعی کرد کنترل دستی را فعال کند.
سیستم قفل بود.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
مقصد: زمین، سال ۲۲۸۹
رها زیر لب گفت:
«من هنوز روی سفینهام...»
اما صدایی از پشت سرش آمد:
«نه.»
رها برگشت.
سامان آنجا ایستاده بود.
اما چهرهاش تغییر کرده بود.
او گفت:
«تو روی سفینه نیستی.»
رها کاغذ را در جیبش گذاشت.
سامان برگشت.
«چی شد؟»
رها گفت:
«هیچی.»
برای اولین بار به مردی که پنج سال درباره این پروژه تحقیق کرده بود، اعتماد نداشت.
اما یک سؤال بزرگتر وجود داشت.
چرا باید کسی بخواهد او را به ماه بفرستد؟
سه ساعت بعد، سفینه تحقیقاتی آتلانتیک-۹ آماده پرتاب بود.
مقصد:
ایستگاه ماه.
سامان قبل از ورود گفت:
«اگر چیزی دیدی که نمیفهمی، دست بهش نزن.»
رها پرسید:
«تو قبلاً اونجا بودی؟»
سامان مکث کرد.
«نه.»
جوابش زیادی سریع بود.
سفینه از زمین جدا شد.
چند دقیقه بعد، سیاره آبی زیر پایشان کوچک شد.
رها برای اولین بار متوجه شد که روی سیستم ناوبری سفینه، مقصدی غیر از ایستگاه ماه ثبت شده است.
مقصد دوم:
مختصات ناشناخته
او گفت:
«سامان.»
جوابی نیامد.
رها برگشت.
صندلی سامان خالی بود.
او تنها بود.
در همان لحظه، صدای آریا از بلندگوی سفینه پخش شد:
«رها نادری، مرحله سوم آغاز شد.»
رها گفت:
«تو نباید اینجا باشی.»
آریا پاسخ داد:
«من همیشه اینجا بودهام.»
سفینه مسیرش را تغییر داد.
رها سعی کرد کنترل دستی را فعال کند.
سیستم قفل بود.
روی صفحه فقط یک جمله ظاهر شد:
مقصد: زمین، سال ۲۲۸۹
رها زیر لب گفت:
«من هنوز روی سفینهام...»
اما صدایی از پشت سرش آمد:
«نه.»
رها برگشت.
سامان آنجا ایستاده بود.
اما چهرهاش تغییر کرده بود.
او گفت:
«تو روی سفینه نیستی.»