```php پروتکل صفر | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
پروتکل صفر
امتیاز 1

پروتکل صفر

پروتکل صفر

ژانر: علمی‌تخیلی، معمایی، آینده‌نگر
ساختار: دنباله‌دار و بلند
فضا: آینده نزدیک، فناوری پیشرفته، رازهای علمی
نویسنده: admin 16 بازدید 2 دقیقه
پسندیدم (1)
به این داستان امتیاز بده
5.0 از ۵ 1 رأی
قسمت اول: هفت ثانیه

سال ۲۱۴۷ بود.

در آن سال، دیگر کمتر کسی به ساعت معمولی نگاه می‌کرد. زمان در تمام شهرهای بزرگ از طریق شبکه‌ای از ساعت‌های اتمی اندازه‌گیری می‌شد؛ شبکه‌ای که کوچک‌ترین اختلاف زمانی را تشخیص می‌داد.

در شهر مرکزی، برج آریا هر روز میلیون‌ها داده را دریافت می‌کرد.

اما ساعت ۰۳:۱۷ بامداد، اتفاقی افتاد که هیچ‌کس برایش آماده نبود.

تمام ساعت‌های جهان، دقیقاً برای هفت ثانیه متوقف شدند.

نه برق قطع شد.

نه اینترنت از کار افتاد.

نه ماهواره‌ها خاموش شدند.

فقط زمان... دیگر جلو نرفت.

وقتی هفت ثانیه تمام شد، همه‌چیز دوباره ادامه پیدا کرد.

در اتاق کنترل برج آریا، «رها نادری» به صفحه اصلی خیره مانده بود.

او مهندس ارشد سیستم زمان‌سنجی بود و می‌دانست چیزی که دیده، یک خطای معمولی نیست.

رها گفت:

«گزارش اختلال رو باز کن.»

دستیار هوشمند پاسخ داد:

«هیچ اختلالی ثبت نشده.»

رها اخم کرد.

«غیرممکنه.»

«اطلاعات ثبت‌شده نشان می‌دهد سیستم بدون وقفه فعالیت کرده است.»

رها دوباره به ساعت نگاه کرد.

03:17:08

اما روی صفحه کناری، یک عدد عجیب دیده می‌شد:

03:17:00

او چند بار صفحه را تازه کرد.

عدد تغییر نکرد.

بعد یک پنجره ناشناس روی مانیتور ظاهر شد.

رها هرگز چنین رابطی را ندیده بود.

در مرکز صفحه فقط یک فایل وجود داشت.

ZERO

او فایل را باز کرد.

صفحه کاملاً سفید بود.

چند ثانیه بعد، یک جمله ظاهر شد:

«شما فکر می‌کنید سال ۲۱۴۷ است.»

رها خشکش زد.

زیر جمله، شمارنده‌ای شروع به حرکت کرد.

06:59:59

او سریع سیستم امنیتی را فعال کرد.

«آریا، این فایل از کجا آمده؟»

پاسخی دریافت نشد.

«آریا؟»

چراغ‌های اتاق برای لحظه‌ای خاموش شدند.

وقتی برگشتند، شمارنده به صفر رسیده بود.

و جمله جدیدی روی صفحه ظاهر شده بود:

«حالا متوجه شدید؟»

رها برای اولین بار در زندگی حرفه‌ای‌اش از سیستم فاصله گرفت.

چون در گوشه صفحه، چیزی را دید که نباید وجود می‌داشت.

تاریخ سیستم تغییر کرده بود.

سال ۲۱۴۷ نبود.

عدد روی صفحه:

۲۲۸۹

بود.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```