```php نامه‌ای که نباید باز می‌شد | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
نامه‌ای که نباید باز می‌شد
امتیاز 2

نامه‌ای که نباید باز می‌شد

نامه‌ای که نباید باز می‌شد
نویسنده: admin 11 بازدید 3 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
# نامه‌ای که نباید باز می‌شد

## قسمت دوم: سکوی شماره سه

سارا چند قدم عقب رفت.

قطار بدون هیچ صدایی وارد ایستگاه شده بود. پنجره‌هایش تاریک بودند و هیچ مسافری داخل آن دیده نمی‌شد.

مرد کت‌خاکستری آرام گفت:

«وقت زیادی نداریم.»

سارا به او خیره شد.

«شما پدر من رو می‌شناختید؟»

مرد لحظه‌ای سکوت کرد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

سارا عکس را از جیبش بیرون آورد.

«این عکس رو چه کسی گرفته؟»

مرد به عکس نگاه کرد و رنگ صورتش تغییر کرد.

«پس نامه رو پیدا کردی.»

سارا یک قدم جلو رفت.

«پدرم کجاست؟»

مرد به قطار اشاره کرد.

«اگر واقعاً می‌خواهی جوابش رو بدونی، باید سوار بشی.»

«کجا می‌ره؟»

مرد گفت:

«جایی که پدرت آخرین بار دیده شد.»

سارا به قطار نگاه کرد.

ذهنش پر از سؤال بود.

اگر پدرش واقعاً مرده بود، چرا کسی بعد از ده سال برای او نامه فرستاده بود؟

و اگر زنده بود، چرا همه به او دروغ گفته بودند؟

مرد کت‌خاکستری گفت:

«من نمی‌تونم به جای تو تصمیم بگیرم.»

بعد یک قدم عقب رفت.

«اما اگر امشب سوار نشی، ممکنه دیگه هیچ‌وقت فرصت پیدا نکنی.»

درهای قطار باز شدند.

سارا نفس عمیقی کشید و وارد شد.

داخل قطار برخلاف بیرون، روشن و گرم بود.

روی صندلی روبه‌رویش یک جعبه چوبی قرار داشت.

روی جعبه نام خودش نوشته شده بود.

سارا در جعبه را باز کرد.

داخل آن یک کلید، یک ساعت قدیمی و یک نامه دیگر بود.

این بار، خط دست‌خط پدرش را فوراً شناخت.

نامه کوتاه بود:

«سارا،

اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی من نتوانستم برگردم.

اما یک چیز را باید بدانی.

من هیچ‌وقت تو را ترک نکردم.

من مجبور شدم ناپدید شوم تا تو زنده بمانی.

آدم‌هایی هستند که هنوز به دنبال چیزی هستند که من پنهان کردم.

و تنها کسی که می‌تواند آن را پیدا کند، تو هستی.

کلیدی که در جعبه است، درِ خانه قدیمی ما را باز می‌کند.

پشت آن در، حقیقت منتظر توست.

به کسی که این نامه را به تو رسانده اعتماد نکن.

حتی اگر گفت برای محافظت از تو آمده است.»

سارا نامه را پایین آورد.

قلبش تند می‌زد.

آرام سرش را بلند کرد.

مرد کت‌خاکستری روبه‌رویش نشسته بود.

سارا به کلید نگاه کرد.

بعد به مرد.

«پدرم گفته به شما اعتماد نکنم.»

مرد برای اولین بار لبخند زد.

اما قبل از اینکه چیزی بگوید، چراغ‌های قطار خاموش شدند.

چند ثانیه بعد، چراغ‌ها دوباره روشن شدند.

مرد دیگر آنجا نبود.

سارا به پنجره نگاه کرد.

قطار از ایستگاه خارج شده بود.

اما بیرون دیگر شب نبود.

قطار در شهری ایستاده بود که سارا هرگز ندیده بود.

روی تابلوی ایستگاه نوشته شده بود:

**«به خانه خوش آمدی، سارا.»**

و درست زیر آن، با حروف کوچک‌تر نوشته شده بود:

**«ده سال است منتظرت هستیم.»**

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```