```php نامه‌ای که نباید باز می‌شد | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
نامه‌ای که نباید باز می‌شد

نامه‌ای که نباید باز می‌شد

سارا بعد از سال‌ها به خانه قدیمی مادربزرگش برمی‌گردد تا وسایل باقی‌مانده را جمع کند. میان جعبه‌های خاک‌گرفته، پاکتی پیدا می‌کند که روی آن نام خودش نوشته شده است؛ در حالی که نامه بیش از بیست سال پیش نوشته شده. چیزی که داخل نامه می‌خواند، باعث می‌شود درباره خاطرات کودکی و رازهای خانواده‌اش دوباره فکر کند.
نویسنده: admin 29 بازدید 5 دقیقه
پسندیدم (1)
به این داستان امتیاز بده
5.0 از ۵ 1 رأی
# نامه‌ای که نباید باز می‌شد

باران از صبح شروع شده بود و انگار قصد نداشت تمام شود.

سارا جلوی در خانه قدیمی مادربزرگش ایستاده بود و به دیوارهای رنگ‌پریده نگاه می‌کرد. سال‌ها بود که این خانه را ندیده بود. آخرین باری که اینجا آمده بود، هنوز کودک بود و قدش به دستگیره در نمی‌رسید.

کلید را داخل قفل چرخاند.

در با صدای آرامی باز شد.

بوی چوب قدیمی و خاک در هوا پیچیده بود. پرده‌های اتاق نشیمن هنوز همان رنگ آبی کمرنگ را داشتند. حتی ساعت دیواری هم سر جایش بود، با همان صدای منظم و خسته.

تیک...

تاک...

تیک...

سارا کیفش را روی مبل گذاشت و شروع کرد به جمع کردن وسایل.

قرار بود خانه فروخته شود و او آمده بود چیزهایی را که ارزش احساسی داشتند بردارد.

چند ساعت بعد، وقتی کمد قدیمی مادربزرگ را باز کرد، جعبه کوچکی پشت چند کتاب پیدا کرد.

جعبه چوبی بود و قفل نداشت.

داخل آن چند عکس، یک انگشتر قدیمی و تعدادی نامه قرار داشت.

سارا یکی‌یکی نامه‌ها را برداشت.

بیشترشان برای سال‌های خیلی دور بودند.

اما آخرین پاکت فرق داشت.

سفید بود و هیچ نشانی نداشت.

فقط یک اسم روی آن نوشته شده بود:

**سارا**

دستش همان‌جا متوقف شد.

چند ثانیه به پاکت خیره ماند.

بعد تاریخ گوشه آن را دید.

بیست و سه سال قبل.

سارا آرام نشست.

بیست و سه سال قبل او فقط پنج سال داشت.

با خودش گفت شاید نامه برای شخص دیگری بوده است. شاید مادربزرگش آن را اشتباهی نگه داشته.

اما اسم روی پاکت دقیقاً اسم او بود.

پاکت را باز کرد.

داخلش یک برگه تاخورده بود.

خط دست‌نویس را نمی‌شناخت.

شروع به خواندن کرد.

«اگر روزی این نامه را می‌خوانی، یعنی دیگر نمی‌توانستم خودم همه‌چیز را برایت توضیح بدهم.»

سارا نفسش را حبس کرد.

ادامه داد:

«اول از همه، بدان که چیزی که درباره آن شب به تو گفته‌اند، تمام حقیقت نیست.»

دست سارا لرزید.

کدام شب؟

او فقط یک خاطره مبهم از کودکی داشت.

یک شب بارانی.

صدای دعوای بزرگ‌ترها.

بعد مادربزرگش که او را در آغوش گرفته بود.

و صبح روز بعد، پدرش دیگر در خانه نبود.

همیشه به او گفته بودند پدرش برای کار به شهر دیگری رفته و بعد از مدتی تصمیم گرفته برای همیشه بماند.

سارا هیچ‌وقت دلیلش را نپرسیده بود.

یا شاید آن‌قدر کوچک بود که سؤال کردن را بلد نبود.

نامه را ادامه داد.

«پدرت آن شب خانه را ترک نکرد. او می‌خواست بماند.»

سارا چند لحظه به جمله خیره ماند.

صدای باران پشت پنجره بلندتر شده بود.

«اما اتفاقی افتاد که باعث شد همه تصمیم بگیرند حقیقت را از تو پنهان کنند. مادربزرگت فکر می‌کرد با این کار از تو محافظت می‌کند.»

سارا نامه را پایین آورد.

قلبش تند می‌زد.

پایین نامه فقط یک جمله دیگر نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی حقیقت را بدانی، به ساعت دیواری نگاه کن.»

سارا سرش را بالا آورد.

ساعت قدیمی.

همان ساعتی که از کودکی به یاد داشت.

تیک...

تاک...

آرام از جا بلند شد.

به سمت ساعت رفت.

آن را از دیوار برداشت.

پشت ساعت چیزی نبود.

سارا نفس راحتی کشید.

اما وقتی خواست ساعت را دوباره سر جایش بگذارد، صدای کوچکی شنید.

تق.

ساعت را تکان داد.

یک تکه کاغذ کوچک از داخل آن بیرون افتاد.

کاغذ را باز کرد.

فقط یک آدرس روی آن نوشته شده بود.

نام یک خیابان قدیمی در همان شهر.

و زیر آن:

**«اگر هنوز می‌خواهی بدانی، آنجا برو.»**

سارا تمام شب به آن آدرس فکر کرد.

صبح روز بعد، با اولین اتوبوس راه افتاد.

آدرس او را به یک کتاب‌فروشی قدیمی رساند.

بالای در نوشته شده بود:

«کتاب‌های دست‌دوم»

سارا وارد شد.

مرد سالخورده‌ای پشت پیشخوان نشسته بود.

همین که سارا آدرس را نشان داد، مرد مدتی به او نگاه کرد.

بعد آهسته گفت:

«بالاخره آمدی.»

سارا خشکش زد.

«شما منو می‌شناسید؟»

مرد لبخند تلخی زد.

«نه. ولی منتظرت بودم.»

او از زیر پیشخوان یک جعبه بیرون آورد.

«پدرت این را بیست سال پیش به من سپرد.»

سارا به جعبه نگاه کرد.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

**برای سارا، وقتی بزرگ شد.**

چشم‌های سارا پر از اشک شد.

جعبه را باز کرد.

داخل آن یک عکس بود.

عکس خودش.

پنج ساله.

کنار پدرش.

هر دو در همان خانه قدیمی ایستاده بودند.

اما پشت عکس جمله‌ای نوشته شده بود:

«سارا، اگر روزی این عکس را دیدی، بدان که من هیچ‌وقت تو را ترک نکردم.»

سارا عکس را محکم در دست گرفت.

برای اولین بار بعد از سال‌ها، خاطره آن شب در ذهنش شکل واضح‌تری پیدا کرد.

صدای باران.

مادربزرگش.

درِ خانه.

و پدرش که قبل از رفتن به او گفته بود:

«قول می‌دم برگردم.»

آن شب، پدرش نرفته بود که خانواده را ترک کند.

او رفته بود تا حقیقتی را که سال‌ها از همه پنهان شده بود، پیدا کند.

اما دیگر هرگز برنگشته بود.

مرد کتاب‌فروش آرام گفت:

«بعضی رازها برای پنهان ماندن ساخته نمی‌شوند. فقط آدم‌ها زمان لازم دارند تا توانایی شنیدنشان را پیدا کنند.»

سارا از پنجره به خیابان خیس نگاه کرد.

سال‌ها دنبال دلیل نبودن پدرش گشته بود.

حالا جواب را پیدا کرده بود.

اما یک سؤال تازه در ذهنش شکل گرفته بود:

**پدرش آن شب دنبال چه حقیقتی رفته بود؟**

سارا عکس را داخل کیفش گذاشت.

درِ کتاب‌فروشی را باز کرد و بیرون رفت.

باران هنوز می‌بارید.

اما این بار، برای اولین بار، از صدای باران نمی‌ترسید.

چون بعضی جواب‌ها، هرچقدر دیر پیدا شوند، باز هم ارزش پیدا کردن دارند.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```