آخرین نتِ شب
آخرین نت شب
پسندیدم
(0)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
آخرین نتِ شب
باران از عصر شروع شده بود و خیابانهای شهر را آرام و خلوت کرده بود.
آرمان روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود و گیتارش را در آغوش گرفته بود. چراغ اتاق خاموش بود و تنها نور زرد چراغ خیابان از میان پرده به داخل میتابید.
او سالها بود گیتار میزد.
اما مدتی بود دیگر نمیتوانست آهنگی بنویسد.
هر بار که انگشتانش روی سیمها قرار میگرفتند، چند نت کوتاه مینواخت و بعد متوقف میشد. انگار چیزی درونش گم شده بود؛ چیزی که خودش هم نمیدانست چیست.
آن شب، تصمیم گرفت برای آخرین بار گیتارش را بردارد.
آرام شروع کرد.
یک آکورد...
بعد آکورد دوم...
و بعد ملودیای که هیچوقت ننواخته بود.
دستانش خودشان حرکت میکردند.
آرمان متعجب به انگشتهایش نگاه کرد.
ملودی عجیب بود. غمگین نبود، شاد هم نبود. بیشتر شبیه خاطرهای بود که آدم نمیداند واقعاً اتفاق افتاده یا فقط خوابش را دیده است.
وقتی آخرین نت را نواخت، صدای ضربهای از پشت پنجره آمد.
تق!
آرمان گیتار را زمین گذاشت و به پنجره نزدیک شد.
هیچکس در خیابان نبود.
فقط یک پاکت سفید روی لبه پنجره قرار داشت.
آن را برداشت.
روی پاکت، با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای نوازندهای که هنوز آخرین آهنگش را ننواخته است.»
آرمان چند لحظه خیره ماند.
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک تکه کاغذ بود و روی آن یک آدرس نوشته شده بود.
آدرسی در انتهای شهر.
جایی که آرمان سالها بود اسمش را هم نشنیده بود.
زیر آدرس، تنها یک جمله نوشته شده بود:
«فردا شب، ساعت هشت. گیتارت را فراموش نکن.»
آرمان به گیتارش نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زد.
شاید موسیقیاش تمام نشده بود.
شاید تازه قرار بود شروع شود.
باران از عصر شروع شده بود و خیابانهای شهر را آرام و خلوت کرده بود.
آرمان روی صندلی چوبی کنار پنجره نشسته بود و گیتارش را در آغوش گرفته بود. چراغ اتاق خاموش بود و تنها نور زرد چراغ خیابان از میان پرده به داخل میتابید.
او سالها بود گیتار میزد.
اما مدتی بود دیگر نمیتوانست آهنگی بنویسد.
هر بار که انگشتانش روی سیمها قرار میگرفتند، چند نت کوتاه مینواخت و بعد متوقف میشد. انگار چیزی درونش گم شده بود؛ چیزی که خودش هم نمیدانست چیست.
آن شب، تصمیم گرفت برای آخرین بار گیتارش را بردارد.
آرام شروع کرد.
یک آکورد...
بعد آکورد دوم...
و بعد ملودیای که هیچوقت ننواخته بود.
دستانش خودشان حرکت میکردند.
آرمان متعجب به انگشتهایش نگاه کرد.
ملودی عجیب بود. غمگین نبود، شاد هم نبود. بیشتر شبیه خاطرهای بود که آدم نمیداند واقعاً اتفاق افتاده یا فقط خوابش را دیده است.
وقتی آخرین نت را نواخت، صدای ضربهای از پشت پنجره آمد.
تق!
آرمان گیتار را زمین گذاشت و به پنجره نزدیک شد.
هیچکس در خیابان نبود.
فقط یک پاکت سفید روی لبه پنجره قرار داشت.
آن را برداشت.
روی پاکت، با خطی قدیمی نوشته شده بود:
«برای نوازندهای که هنوز آخرین آهنگش را ننواخته است.»
آرمان چند لحظه خیره ماند.
پاکت را باز کرد.
داخلش فقط یک تکه کاغذ بود و روی آن یک آدرس نوشته شده بود.
آدرسی در انتهای شهر.
جایی که آرمان سالها بود اسمش را هم نشنیده بود.
زیر آدرس، تنها یک جمله نوشته شده بود:
«فردا شب، ساعت هشت. گیتارت را فراموش نکن.»
آرمان به گیتارش نگاه کرد.
برای اولین بار بعد از مدتها لبخند زد.
شاید موسیقیاش تمام نشده بود.
شاید تازه قرار بود شروع شود.