```php خرگوشی که قایم شده بود داستان کودکانه و زیبا | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
خرگوشی که قایم شده بود داستان کودکانه و زیبا

خرگوشی که قایم شده بود داستان کودکانه و زیبا

سامان پسربچه‌ای بازیگوش و پرانرژی است که بیشتر وقتش را با خرگوش سفید و دوست‌داشتنی‌اش، برفی، می‌گذراند. یک عصر، هنگام بازی در حیاط، برای چند لحظه حواسش پرت می‌شود و وقتی برمی‌گردد، دیگر اثری از برفی نیست. سامان با نگرانی همه‌جا را جست‌وجو می‌کند و کم‌کم متوجه می‌شود که شاید خرگوش کوچکش آن‌قدرها هم از او دور نشده باشد. آیا سامان می‌تواند برفی را پیدا کند؟
نویسنده: admin 24 بازدید 8 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
# خرگوشی که قایم شده بود

سامان از آن بچه‌هایی بود که اگر یک روز کامل بدون دردسر می‌گذشت، خودش تعجب می‌کرد.

صبح‌ها هنوز چشم‌هایش کاملاً باز نشده بود که صدای دویدن او در راهرو می‌پیچید. یک روز با جوراب‌هایش روی سرامیک سر می‌خورد، روز دیگر بالش‌های اتاق را روی زمین می‌ریخت و برای خودش یک قلعه می‌ساخت و روزی دیگر دنبال گربه‌ی همسایه راه می‌افتاد تا ببیند بالاخره این گربه‌ی بداخلاق کجا زندگی می‌کند.

مادرش بارها به او گفته بود:

«سامان، قبل از اینکه کاری بکنی، یک لحظه فکر کن.»

سامان هم همیشه جواب می‌داد:

«باشه مامان.»

اما مشکل اینجا بود که سامان معمولاً بعد از انجام دادن کار یادش می‌افتاد که باید قبلش فکر می‌کرد!

با این حال، یک چیز در زندگی سامان بود که همیشه با دقت از آن مراقبت می‌کرد؛ **برفی**.

برفی یک خرگوش سفید کوچولو بود که چند ماه قبل، وقتی خیلی کوچک بود، به خانه‌ی سامان آمده بود. گوش‌های بلند و نرم، چشم‌های براق و بینی کوچکی داشت که وقتی هیجان‌زده می‌شد، تندتند تکان می‌خورد.

اسمش را سامان انتخاب کرده بود.

روز اول که او را دید، گفت:

«این که کاملاً سفیده! اسمش باید برفی باشه.»

مادرش پرسید:

«اگر بزرگ بشه و سفید نباشه چی؟»

سامان شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت:

«اون موقع هم اسمش برفیه. اسم که رنگ عوض نمی‌کنه!»

از همان روز، سامان و برفی تقریباً جدانشدنی شدند.

سامان برای برفی هویج می‌آورد، برایش خانه‌ی کوچکی در گوشه‌ی حیاط درست کرده بود و حتی یک بار سعی کرده بود به او یاد بدهد وقتی صدایش می‌زند، جلو بیاید.

البته برفی هیچ علاقه‌ای به این آموزش نداشت.

هر وقت سامان می‌گفت:

«برفی! بیا اینجا.»

برفی معمولاً یک نگاه کوتاه به او می‌انداخت و بعد به طرف دیگری می‌دوید.

سامان می‌گفت:

«خیلی خب، خودت می‌دونی.»

آن روز عصر، هوا خنک و دلپذیر بود. نور آفتاب از لابه‌لای برگ‌های درخت حیاط می‌گذشت و روی زمین لکه‌های طلایی می‌ساخت.

سامان با توپ قرمز کوچکش وارد حیاط شد.

برفی هم در گوشه‌ای از حیاط مشغول خوردن چند برگ تازه بود.

سامان توپ را روی زمین گذاشت و گفت:

«برفی! امروز مسابقه داریم.»

برفی گوش‌هایش را تکان داد.

سامان ادامه داد:

«من می‌دوم، تو هم باید دنبالم بیای.»

برفی البته هیچ‌وقت قبول نکرده بود که در چنین مسابقه‌ای شرکت کند، اما سامان منتظر اجازه‌ی او نماند و شروع به دویدن کرد.

برفی چند قدم دنبالش رفت.

سامان برگشت و خندید.

«دیدی؟ داری میای!»

اما ناگهان برفی مسیرش را عوض کرد و به طرف باغچه رفت.

سامان فریاد زد:

«هی! کجا؟ مسابقه که این طرفه!»

برفی سرعتش را بیشتر کرد.

سامان هم پشت سرش دوید.

همان لحظه توپ قرمز سامان که روی زمین بود، آرام‌آرام به سمت در حیاط قل خورد.

سامان با دیدن توپ گفت:

«وای! توپم!»

دوید تا توپ را بگیرد.

فقط چند ثانیه طول کشید.

توپ را برداشت و برگشت.

اما برفی دیگر آنجا نبود.

سامان اول فکر کرد خرگوش پشت یکی از گلدان‌ها رفته است.

خم شد.

هیچ‌چیز نبود.

پشت صندلی را نگاه کرد.

نبود.

زیر میز را بررسی کرد.

باز هم خبری نبود.

سامان لبخند زد و گفت:

«خیلی خب برفی، فهمیدم. قایم‌باشک بازی می‌کنی.»

اما این بار جوابش فقط سکوت حیاط بود.

سامان شروع کرد به جست‌وجوی جدی‌تر.

«برفی؟»

کنار دیوار را نگاه کرد.

«برفی؟»

پشت گلدان‌ها را گشت.

«برفی جان؟»

حتی داخل جعبه‌ی خالی کنار انباری را نگاه کرد.

هیچ خبری نبود.

مادرش که در آشپزخانه مشغول آماده کردن شام بود، صدای سامان را شنید و از پنجره پرسید:

«چی شده؟»

سامان جواب داد:

«مامان... برفی نیست.»

مادرش از خانه بیرون آمد.

«یعنی چی نیست؟»

«گم شده.»

مادر نگاهی به حیاط انداخت و گفت:

«مطمئنی؟»

سامان با نگرانی گفت:

«همین‌جا بود. فقط چند ثانیه توپم رو برداشتم. وقتی برگشتم، نبود.»

مادر آرام گفت:

«نگران نباش. احتمالاً یک گوشه قایم شده.»

اما سامان دیگر آرام نبود.

برفی برای او فقط یک حیوان خانگی نبود. هر روز کنارش بود و سامان به بودنش عادت کرده بود.

او به طرف در حیاط رفت و دستگیره را بررسی کرد.

در بسته بود.

بعد به دیوارهای حیاط نگاه کرد.

«پس چطوری رفته؟»

مادر گفت:

«شاید از زیر جایی رد شده باشد.»

سامان زانو زد و اطراف دیوار را نگاه کرد.

در گوشه‌ای از حیاط، زیر بوته‌ها، یک فضای باریک وجود داشت.

سامان سریع گفت:

«اینجا!»

اما وقتی دستش را داخل برد، فقط چند برگ خشک بیرون آورد.

«نیست.»

بعد ناگهان صدای گربه‌ای از پشت دیوار آمد.

سامان با نگرانی گفت:

«نکنه برفی رفته اون طرف؟»

مادرش گفت:

«در حیاط بسته است. اول مطمئن شویم اینجاست، بعد دنبال راه خروج بگردیم.»

سامان دوباره شروع به گشتن کرد.

این بار با دقت بیشتری.

کنار انباری را نگاه کرد.

پشت درخت را بررسی کرد.

حتی داخل سبد لباس‌های قدیمی که در گوشه‌ی حیاط گذاشته شده بود را هم نگاه کرد.

اما برفی انگار تصمیم گرفته بود قهرمان یک بازی پنهان‌کاری شود.

هوا کم‌کم تاریک‌تر می‌شد.

سامان کنار پله‌ها نشست.

توپ قرمز را کنار خودش گذاشت و به زمین خیره شد.

با صدای آرامی گفت:

«برفی... کجایی؟»

مادرش کنارش نشست.

«پیداش می‌کنیم.»

سامان گفت:

«ولی اگر ترسیده باشه چی؟»

مادر دست روی شانه‌ی او گذاشت.

«برای همین باید آروم بگردیم. اگر ترسیده باشد، ممکن است از صدا و دویدن فرار کند.»

سامان کمی فکر کرد.

این بار تصمیم گرفت دیگر با عجله دنبال برفی نگردد.

بلند شد و آرام در حیاط راه رفت.

چند لحظه ایستاد.

به اطراف گوش داد.

هیچ صدایی نبود.

بعد یک قدم دیگر برداشت.

باز هم ایستاد.

صدای باد در میان برگ‌های درخت پیچید.

گنجشکی از روی دیوار پرید.

سامان چند ثانیه منتظر ماند.

و ناگهان...

**خش‌خش...**

سامان سرش را بلند کرد.

صدا دوباره آمد.

**خش‌خش... خش‌خش...**

این بار کاملاً مشخص بود.

صدا از طرف باغچه می‌آمد.

سامان آهسته به طرف باغچه رفت.

مادرش هم پشت سر او آمد.

سامان برگ‌های بزرگ کنار بوته را کنار زد.

چیزی ندید.

کمی جلوتر رفت.

باز هم چیزی نبود.

بعد چشمش به دو گوش سفید افتاد که خیلی آرام از پشت برگ‌ها بیرون آمده بودند.

سامان خشکش زد.

چند ثانیه فقط نگاه کرد.

بعد با خوشحالی فریاد زد:

«برفیییی!»

خرگوش کوچولو از میان برگ‌ها بیرون آمد.

روی بینی‌اش کمی خاک نشسته بود و یک برگ کوچک هم به گوشش چسبیده بود.

سامان خندید و او را در آغوش گرفت.

«تو اینجا بودی؟! من همه‌جا دنبالت گشتم!»

برفی آرام در آغوش او تکان خورد.

سامان به باغچه نگاه کرد.

حالا متوجه شد پشت بوته‌ها یک جای کوچک و نسبتاً پنهان وجود دارد؛ جایی که خاک نرم بود و چند برگ خشک روی زمین ریخته بود.

احتمالاً برفی همان‌جا رفته بود تا برای خودش استراحت کند.

مادر سامان لبخند زد و گفت:

«دیدی؟ گم نشده بود. فقط یک جای دنج پیدا کرده بود.»

سامان برفی را پایین گذاشت.

خرگوش کوچولو دوباره به طرف باغچه رفت، اما این بار سامان با خنده گفت:

«باشه، برو. فقط این دفعه خبر بده کجا می‌ری!»

مادرش خندید.

«فکر می‌کنی برفی می‌تواند خبر بدهد؟»

سامان چند لحظه فکر کرد و گفت:

«نه... ولی می‌تونم من بیشتر حواسم رو جمع کنم.»

بعد توپ قرمز را برداشت.

نگاهی به برفی انداخت و گفت:

«راستی مسابقه‌مون هنوز تموم نشده.»

برفی یک پرش کوچک کرد و دوباره میان بوته‌ها رفت.

سامان با خنده دنبالش دوید.

این بار اما قبل از دویدن، اول مطمئن شد توپش سر جایش است!

آن شب، وقتی سامان برفی را به خانه‌ی کوچکش برگرداند، کمی هویج تازه جلویش گذاشت.

برفی شروع به خوردن کرد.

سامان کنارش نشست و گفت:

«امروز خیلی ترسوندم کردی.»

برفی سرش را بالا آورد.

سامان ادامه داد:

«ولی خوشحالم که پیدات کردم.»

بعد لبخند زد و آرام گفت:

«فقط یک چیز رو فهمیدم.»

مادرش از پشت سر پرسید:

«چی رو؟»

سامان گفت:

«اینکه بعضی وقت‌ها چیزی که فکر می‌کنیم گم شده، فقط جایی قایم شده که حواسمون بهش نیست.»

مادرش لبخند زد.

«فکر خوبی است.»

سامان نگاهی به برفی کرد.

برفی همان لحظه مشغول خوردن آخرین تکه‌ی هویج بود.

سامان خندید و گفت:

«البته درباره‌ی برفی، فکر کنم بیشتر از اینکه گم شده باشه، خودش خواسته ما رو سر کار بذاره!»

مادرش خندید.

و برفی، بی‌خبر از تمام ماجرا، گوش‌هایش را تکان داد و دوباره سرش را پایین آورد.

حیاط آرام شده بود.

باغچه در تاریکی شب آرام‌آرام محو می‌شد و باد برگ‌هایش را تکان می‌داد.

راز کوچک برفی هم همان‌جا، میان بوته‌های باغچه، باقی ماند؛ جایی که یک خرگوش بازیگوش برای خودش پیدا کرده بود تا چند دقیقه‌ای از هیاهوی دنیا دور باشد.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```