```php داستان مورداس | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
داستان مورداس
امتیاز 1

داستان مورداس

مورداس قسمت اول
نویسنده: admin 11 بازدید 3 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
مورداس به ساعت دیواری نگاه کرد.
هشت و بیست‌وسه دقیقه.
چند ثانیه بعد دوباره نگاه کرد.
هشت و بیست‌وسه دقیقه.
ابروهایش را درهم کشید.
ساعت خراب نبود. عقربه ثانیه‌شمار حرکت می‌کرد. صدای آرام تیک‌تاک در اتاق پخش می‌شد و هر بار که عقربه به عدد دوازده می‌رسید، یک صدای خشک و منظم ایجاد می‌کرد.
اما ساعت هنوز هشت و بیست‌وسه دقیقه را نشان می‌داد.
مورداس گوشی‌اش را برداشت.
هشت و بیست‌وسه دقیقه.
به لپ‌تاپ نگاه کرد.
هشت و بیست‌وسه دقیقه.
چند لحظه ساکت ماند.
بعد ساعت دیواری ناگهان جلو رفت.
هشت و بیست‌وچهار.
مورداس خندید.
خنده‌ای کوتاه و بی‌حوصله.
«دیدی؟»
لیانا که در آشپزخانه بود، جواب داد:
«چی رو؟»
«هیچی.»
«پس با کی حرف می‌زنی؟»
«با ساعت.»
لیانا از آشپزخانه بیرون آمد. حوله‌ای روی شانه‌اش انداخته بود و موهایش را پشت سر جمع کرده بود.
به ساعت نگاه کرد.
«ساعت سالمه.»
مورداس گفت:
«می‌دونم.»
«پس مشکل چیه؟»
مورداس چند لحظه به او نگاه کرد.
«هیچی.»
لیانا لبخند زد.
«تو یه روز با همین فکر کردنت دیوونه می‌شی.»
مورداس چیزی نگفت.
او همیشه از این جمله بدش می‌آمد.
نه به خاطر اینکه لیانا قصد بدی داشت. اتفاقاً بیشتر مواقع آن را با شوخی می‌گفت. اما چیزی درون مورداس همیشه در برابر این جمله مقاومت می‌کرد.
شاید چون خودش هم دقیقاً همین ترس را داشت.
اینکه شاید مشکل از دنیا نبود.
شاید مشکل از خودش بود.
مورداس چهل سال داشت و در تمام این چهل سال یک ویژگی عجیب با او مانده بود.
او به واقعیت اعتماد نداشت.
نه اینکه فکر کند همه چیز دروغ است.
نه.
مسئله ظریف‌تر بود.
مورداس همیشه احساس می‌کرد چیزی در جهان سر جایش نیست.
یک اشتباه کوچک.
یک جابه‌جایی جزئی.
چیزی که اگر به اندازه کافی دقیق نگاه می‌کردی، می‌توانستی آن را ببینی.
اما هر بار که سعی می‌کرد آن چیز را پیدا کند، ناپدید می‌شد.
مثل خطایی که فقط وقتی به آن نگاه نمی‌کنی وجود دارد.
لیانا به سمت اتاق خواب رفت.
«من می‌خوابم.»
مورداس گفت:
«باشه.»
«تو نمیای؟»
«بعداً.»
لیانا لحظه‌ای ایستاد.
«باز داری فکر می‌کنی؟»
مورداس لبخند کمرنگی زد.
«آره.»
«به چی؟»
مورداس به ساعت نگاه کرد.
«به اینکه چرا بعضی چیزها رو یادمون می‌مونه و بعضی چیزها نه.»
لیانا گفت:
«چون مغز آدم همه‌چی رو ذخیره نمی‌کنه.»
«مطمئنی؟»
«بله.»
«از کجا؟»
لیانا خندید.
«مورداس، خواهش می‌کنم امشب نه.»
بعد وارد اتاق شد.
مورداس تنها ماند.
صدای تیک‌تاک ساعت دوباره در اتاق پیچید.
این بار ساعت درست کار می‌کرد.
اما مورداس هنوز به آن نگاه می‌کرد.
او نمی‌دانست چرا.
فقط می‌دانست چیزی را فراموش کرده است.
نه یک اسم.
نه یک تاریخ.
نه یک قرار.
چیزی بزرگ‌تر.
چیزی که به زندگی خودش مربوط بود

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```