```php اتاقی که وجود نداشت | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
اتاقی که وجود نداشت

اتاقی که وجود نداشت

دختری هنگام مرتب کردن خانه مادربزرگش، کلیدی قدیمی پیدا می‌کند. روی کلید عدد «۷» حک شده، اما در خانه فقط شش اتاق وجود دارد.
نویسنده: admin 13 بازدید 2 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
باران آرامی روی شیشه‌های خانه می‌زد.

رها کنار پنجره ایستاده بود و به حیاط خالی نگاه می‌کرد. از روزی که مادربزرگش فوت کرده بود، این خانه برایش عجیب‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.

سه روز بود که مشغول مرتب کردن وسایل قدیمی بود، اما هر بار چیزی پیدا می‌کرد که باعث می‌شد دست از کار بکشد.

آن عصر، وقتی کشوی قدیمی میز را بیرون کشید، چیزی میان چند نامه زردرنگ پیدا کرد.

یک کلید.

کلید کوچک و زنگ‌زده‌ای که روی سر آن عدد «۷» حک شده بود.

رها کلید را میان انگشتانش چرخاند.

با خودش گفت: «هفت؟»

نگاهی به اطراف انداخت.

خانه را از کودکی می‌شناخت. راهرو، آشپزخانه، اتاق نشیمن، اتاق مادربزرگ، اتاق مهمان و اتاق خودش.

شش اتاق.

کلید را داخل جیبش گذاشت و دوباره مشغول مرتب کردن شد.

چند ساعت بعد، هنگام رفتن به طبقه بالا، صدای عجیبی شنید.

تق.

رها ایستاد.

تق.

صدا دوباره آمد.

از انتهای راهرو.

به سمت دیوار خالی برگشت.

دیوار همان‌جا بود که همیشه بود.

اما این بار چیزی روی آن دیده می‌شد.

یک دستگیره فلزی کوچک.

رها چند قدم جلو رفت.

نفسش را حبس کرد.

دری در دیوار ظاهر شده بود.

دری باریک و قدیمی، درست به اندازه‌ای که یک نفر بتواند از آن عبور کند.

رها دستش را روی دستگیره گذاشت.

سرد بود.

خیلی سرد.

کلید شماره هفت را از جیبش بیرون آورد.

کلید را داخل قفل گذاشت.

صدای چرخیدن قفل در سکوت خانه پیچید.

رها هنوز نمی‌دانست پشت آن در چه چیزی انتظارش را می‌کشد.

اما درست قبل از باز کردن در، صدای مادربزرگش را شنید.

صدایی که سه روز پیش برای همیشه خاموش شده بود.

«رها... این در را باز نکن.»
دستش روی دستگیره خشک شد.

و بعد، از پشت در صدای سه ضربه آرام آمد.

تق.

تق.

تق.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```