```php اخرین چراغ کافه | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
اخرین چراغ کافه

اخرین چراغ کافه

دختری در شبی بارانی وارد کافه‌ای قدیمی می‌شود و نامه‌ای پیدا می‌کند که انگار سال‌ها منتظر رسیدن به دست او بوده است.
نویسنده: admin 20 بازدید 2 دقیقه
پسندیدم (1)
به این داستان امتیاز بده
5.0 از ۵ 1 رأی
باران از عصر شروع شده بود و حالا خیابان را به آینه‌ای تاریک تبدیل کرده بود. نور چراغ‌های شهر روی آسفالت خیس می‌لرزید و صدای قطره‌ها با صدای دور ماشین‌ها در هم می‌آمیخت.

نورا یقه پالتویش را بالا کشید و قدم‌هایش را تندتر کرد. قرار نبود امشب بیرون باشد، اما برق خانه برای سومین بار قطع شده بود و حوصله ماندن در تاریکی را نداشت.

در انتهای خیابان، تابلوی کوچکی توجهش را جلب کرد.

«کافه باران»

نورا مطمئن بود این کافه را قبلاً ندیده است.

در را باز کرد. زنگ کوچکی بالای در صدا کرد و گرمای مطبوعی صورتش را نوازش داد. کافه تقریباً خالی بود. تنها یک مرد سالخورده پشت پیشخوان نشسته بود و کتابی قدیمی می‌خواند.

مرد سرش را بلند کرد و لبخند زد.

گفت: «بالاخره آمدی.»

نورا چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آرام پرسید: «من را می‌شناسید؟»

مرد کتاب را بست و گفت: «نه. اما می‌دانستم یک روز اینجا می‌آیی.»

نورا با تردید روی صندلی کنار پنجره نشست. هنوز نمی‌دانست چرا، اما احساس عجیبی داشت. انگار این کافه بخشی از خاطره‌ای فراموش‌شده بود.

چند دقیقه بعد، مرد فنجانی چای روی میز گذاشت.

کنار فنجان، پاکتی سفید قرار داشت.

روی پاکت فقط یک اسم نوشته شده بود.

«نورا»

قلبش برای لحظه‌ای تندتر زد.

پاکت را برداشت و به مرد نگاه کرد.

مرد گفت: «سال‌هاست این نامه اینجا منتظر توست.»

نورا به آرامی پاکت را باز کرد.

داخل آن فقط یک صفحه کاغذ بود.

روی صفحه نوشته شده بود:

«اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی هنوز به آن شب فکر می‌کنی. بعضی اتفاق‌ها قرار نیست فراموش شوند. قرار است روزی ما را به جایی برگردانند که باید از آنجا شروع می‌کردیم.»

نورا دوباره به مرد نگاه کرد.

اما این بار صندلی پشت پیشخوان خالی بود.

کافه ساکت شده بود.

حتی صدای باران هم دیگر شنیده نمی‌شد.

نورا از جا بلند شد و به سمت در رفت. دستش را روی دستگیره گذاشت، اما قبل از اینکه در را باز کند، چشمش به پنجره افتاد.

بیرون دیگر خیابان خیس نبود.

صبح شده بود.

و کافه‌ای که چند دقیقه پیش در آن نشسته بود، از پشت شیشه ناپدید شده بود.

نورا نامه را محکم در دستش گرفت.

برای اولین بار فهمید بعضی درها را نمی‌توان پیدا کرد، مگر اینکه خودشان تصمیم بگیرند باز شوند.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```