```php شهر پشت ماه | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
شهر پشت ماه

شهر پشت ماه

شهرِ پشتِ ماه
در سرزمینی دور، جایی میان کوه‌هایی که نوکشان همیشه در مه گم بود، شهری وجود داشت که روی هیچ نقشه‌ای پیدا نمی‌شد.
نویسنده: admin 20 بازدید 5 دقیقه
پسندیدم (1)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
شهرِ پشتِ ماه

در سرزمینی دور، جایی میان کوه‌هایی که نوکشان همیشه در مه گم بود، شهری وجود داشت که روی هیچ نقشه‌ای پیدا نمی‌شد.

نامش آرمانیا بود.

مردم آرمانیا باور داشتند شهرشان در امن‌ترین نقطه جهان قرار گرفته است. دور تا دور شهر، جنگل‌های نقره‌ای کشیده شده بود و در مرکز آن، برجی سفید قرار داشت که شب‌ها نور آبی‌رنگی از بالای آن به آسمان می‌تابید.

اما یک قانون عجیب وجود داشت:

هیچ‌کس نباید بعد از نیمه‌شب به آسمان نگاه می‌کرد.

بزرگ‌ترها همیشه می‌گفتند:

«ماه بعد از نیمه‌شب، دیگر همان ماه نیست.»

هیچ‌کس نمی‌دانست منظورشان چیست.

جز یک نفر.

دختری شانزده‌ساله به نام رها.

رها از کودکی به ستاره‌ها علاقه داشت. هر شب روی پشت‌بام خانه‌شان می‌نشست و با تکه‌ای کاغذ، جای ستاره‌ها را ثبت می‌کرد.

اما یک شب متوجه چیزی شد که تمام زندگی‌اش را تغییر داد.

ماه...

جایش را عوض کرده بود.

رها ابتدا فکر کرد اشتباه می‌کند. دوباره نقشه‌اش را بررسی کرد.

نه.

ماه واقعاً چند درجه جابه‌جا شده بود.

او سرش را بلند کرد.

و برای اولین بار، بعد از نیمه‌شب، مستقیم به ماه نگاه کرد.

در سطح ماه شکافی باریک دیده می‌شد.

شکافی که کم‌کم باز شد.

از داخل آن، نوری طلایی بیرون آمد.

و بعد...

چیزی از ماه جدا شد.

چیزی شبیه یک شهر.

رها نفسش را حبس کرد.

شهری معلق، پشت ماه پنهان شده بود.

برج‌ها، پل‌ها، خانه‌هایی با سقف‌های شیشه‌ای و رودخانه‌هایی که به جای آب، نور در آن‌ها جریان داشت.

و درست وسط آن شهر، برجی قرار داشت که عجیب آشنا بود.

همان برج سفید آرمانیا.

رها آرام زمزمه کرد:

«این غیرممکنه...»

صدایی از پشت سرش گفت:

«بالاخره دیدیش.»

رها از جا پرید.

پسری هم‌سن‌وسال خودش کنار درِ پشت‌بام ایستاده بود.

موهایش تقریباً سفید بود و یک شنل خاکستری روی شانه‌هایش انداخته بود.

رها او را نمی‌شناخت.

پسر جلو آمد و گفت:

«من کیانم.»

رها با نگرانی پرسید:

«تو کی هستی؟»

کیان به آسمان اشاره کرد.

«کسی که سه ساله منتظر بوده تو ماه رو ببینی.»

رها چند لحظه سکوت کرد.

«چرا من؟»

کیان جواب نداد.

فقط دستش را داخل جیب شنلش برد و یک قطعه فلزی کوچک بیرون آورد.

قطعه‌ای شبیه کلید بود.

روی آن یک نماد حک شده بود.

همان نمادی که رها از کودکی روی گردنبندی که مادرش برایش گذاشته بود دیده بود.

رها با دیدن آن خشکش زد.

«این... مال منه.»

کیان آرام گفت:

«نه.»

سپس به ماه نگاه کرد.

«این مال شهریه که تو از اونجا اومدی.»

باد سردی روی پشت‌بام وزید.

رها خندید، اما خنده‌اش بیشتر از ترس بود.

«من تمام عمرم اینجا زندگی کردم.»

کیان گفت:

«می‌دونم.»

«پس چرا می‌گی از اون شهر اومدم؟»

کیان چند قدم نزدیک‌تر شد.

«چون آرمانیا خانه واقعی تو نیست.»

رها چیزی نگفت.

کیان ادامه داد:

«هفده سال پیش، شهری که پشت ماهه سقوط کرد. جادوگرها تلاش کردند دروازه رو ببندن، اما موفق نشدن. برای نجات آخرین وارث پادشاهی، یک کودک رو از دروازه عبور دادن.»

رها به آرامی پرسید:

«اون کودک...»

کیان نگاهش کرد.

«تو بودی.»

در همان لحظه، صدای زنگ بزرگی در سراسر آرمانیا پیچید.

یک بار.

دو بار.

سه بار.

رنگ صورت کیان تغییر کرد.

رها پرسید:

«چی شده؟»

کیان به برج سفید خیره شد.

«اون‌ها فهمیدن که تو ماه رو دیدی.»

«اون‌ها کی هستن؟»

کیان جواب داد:

«نگهبان‌های ماه.»

و ناگهان تمام چراغ‌های شهر خاموش شدند.

اما در تاریکی، چیزی در بالای برج سفید روشن شد.

یک چشم عظیم طلایی.

چشمی که مستقیماً به خانه رها نگاه می‌کرد.

کیان دست رها را گرفت.

«باید بریم.»

رها پرسید:

«کجا؟»

کیان به شهر پشت ماه اشاره کرد.

«به خانه واقعی‌ات.»

در همان لحظه، شکاف ماه کاملاً باز شد.

و پلی از نور، از آسمان تا پشت‌بام خانه رها کشیده شد.

رها یک قدم جلو رفت.

اما درست قبل از اینکه پا روی پل بگذارد، صدایی در ذهنش پیچید.

صدای زنی که سال‌ها پیش مرده بود.

صدای مادرش.

«رها، اگر روزی ماه باز شد، به هیچ‌کس اعتماد نکن... حتی به پسری که تو را به آنجا می‌برد.»

رها ایستاد.

به کیان نگاه کرد.

کیان پرسید:

«چرا وایسادی؟»

رها چیزی نگفت.

چون برای اولین بار متوجه شده بود...

کیان از ابتدا می‌دانست مادرش چه چیزی به او گفته است.

و این یعنی راز آرمانیا بسیار بزرگ‌تر از چیزی بود که تصور می‌کرد.

رها قدم روی پل نور گذاشت.

ماه پشت سرش روشن‌تر شد.

و در همان لحظه، دروازه شهر پشت ماه باز شد.

اما آنچه در آن سوی دروازه انتظارشان را می‌کشید...

یک شهر متروکه نبود.

یک پادشاهی نابودشده نبود.

بلکه هزاران نفر بودند که سال‌ها منتظر بازگشت ملکه گمشده بودند.

رها هنوز نمی‌دانست که ملکه مورد نظر آنها...

خود اوست.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```