```php پروتکل صفر | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
پروتکل صفر
امتیاز 3

پروتکل صفر

قسمت سوم
نویسنده: admin 18 بازدید 2 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
قسمت سوم: اتاقی که وجود نداشت

آن‌ها برج را ترک نکردند.

اگر فایل واقعی بود، خارج شدن از شبکه می‌توانست خطرناک باشد.

اگر هم جعلی بود، کسی باید به سیستم مرکزی دسترسی پیدا کرده باشد.

سامان رها را به طبقه زیرین برد.

طبقه‌ای که در نقشه‌های رسمی ساختمان وجود نداشت.

در انتهای راهرو، دری فلزی قرار داشت.

سامان کارت خود را روی آن گذاشت.

درب باز نشد.

رها پرسید:

«گفتی پنج ساله دنبالش می‌گردی. پس چرا هنوز اینجا بسته است؟»

سامان گفت:

«چون کلیدش رو نداشتم.»

«حالا داری؟»

سامان یک قطعه فلزی کوچک از جیبش بیرون آورد.

روی آن نوشته شده بود:

ZERO

درب باز شد.

داخل اتاق هیچ دستگاهی وجود نداشت.

فقط یک صندلی.

یک میز.

و یک مانیتور قدیمی.

سامان گفت:

«این اتاق پنج سال پیش پیدا شد.»

رها پرسید:

«پیدا شد؟»

«ساخته نشده بود.»

«یعنی چی؟»

سامان به دیوار اشاره کرد.

«وقتی ساختمان ساخته شد، این اتاق در نقشه نبود. اما پشت یکی از دیوارها فضای خالی پیدا کردیم.»

رها جلو رفت.

روی میز، یک دفترچه قرار داشت.

صفحه اول آن نوشته بود:

اگر رها نادری این دفتر را می‌خواند، یعنی زمان شکست خورده است.

رها آرام دفترچه را بست.

«این دیگه مسخره است.»

سامان گفت:

«پنج ساله همین رو می‌گم.»

رها دوباره دفتر را باز کرد.

صفحه بعد:

مرحله دوم زمانی آغاز می‌شود که انسان متوجه شود گذشته، همیشه گذشته نیست.

ناگهان مانیتور روشن شد.

تصویر یک شهر ظاهر شد.

رها شهر را شناخت.

شهر مرکزی.

اما در تصویر، شهر خالی بود.

هیچ انسانی در خیابان‌ها دیده نمی‌شد.

آسمان قرمز بود.

و برج آریا در فاصله‌ای دور می‌سوخت.

رها گفت:

«این چیه؟»

سامان جواب داد:

«نمی‌دونم.»

تصویر بزرگ‌تر شد.

در گوشه پایین صفحه، تاریخ ظاهر شد:

۲۲۸۹/۰۸/۱۷

رها زیر لب گفت:

«دویست سال بعد...»

بعد تصویر قطع شد.

و صدایی از مانیتور آمد:

«اگر می‌خواهید از آن روز جلوگیری کنید، به ایستگاه ماه بروید.»

صفحه خاموش شد.

یک لحظه بعد، صدای انفجار از طبقه بالا آمد.

سامان به سمت در دوید.

اما قبل از اینکه خارج شود، رها چیزی را روی میز دید.

یک کاغذ.

روی آن فقط نوشته شده بود:

به سامان اعتماد نکن.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```