```php مورداس | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
مورداس
امتیاز 5

مورداس

مورداس قسمت پنجم
نویسنده: admin 13 بازدید 3 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
سالن تقریباً خالی بود.
چند نفر در ردیف‌های جلو نشسته بودند.
مورداس جایی در وسط سالن نشست.
فیلم ادامه داشت.
داستان یک مرد بود.
مردی حدوداً چهل‌ساله.
او در شهری شبیه شهر خودشان زندگی می‌کرد.
خانه‌اش شبیه خانه مورداس بود.
خیابان‌ها شبیه خیابان‌های شهر بودند.
اما چیزی عجیب‌تر وجود داشت.
مرد فیلم دقیقاً شبیه مورداس بود.
مورداس ابتدا فکر کرد بازیگر است.
بعد مرد برگشت.
نور روی صورتش افتاد.
مورداس نفسش را حبس کرد.
صورت.
چشم‌ها.
موها.
حتی خط کوچکی که کنار ابروی چپش داشت.
خودش بود.
نه شبیه خودش.
خودش.
مورداس از جا بلند شد.
روی پرده، مرد کنار زنی ایستاده بود.
زن پشت به دوربین داشت.
مورداس به پرده نزدیک‌تر شد.
صدای زن آمد:
«آرون، دیرمون می‌شه.»
مورداس خشک شد.
آرون؟
مرد فیلم برگشت.
لبخند زد.
«می‌دونم.»
مورداس یک قدم عقب رفت.
زن دست مرد را گرفت.
«پس بیا.»
مورداس به دست‌های خودش نگاه کرد.
بعد دوباره به پرده.
صحنه تغییر کرد.
حالا همان مرد و زن داخل یک ماشین بودند.
باران روی شیشه می‌بارید.
جاده‌ای طولانی مقابلشان بود.
مورداس ناگهان فهمید این همان جاده‌ای است که صبح در ذهنش دیده بود.
همان ماشین.
همان باران.
همان زن.
سرش شروع به درد گرفتن کرد.
زن روی پرده خندید.
«آرون، اگر دوباره گم بشیم، تقصیر توئه.»
مورداس زیر لب گفت:
«نه...»
صدایش لرزید.
«این امکان نداره.»
مردی که چند صندلی جلوتر نشسته بود برگشت.
«چیزی گفتید؟»
مورداس جواب نداد.
به پرده نگاه کرد.
مرد فیلم سرش را چرخاند.
برای یک لحظه مستقیم به دوربین نگاه کرد.
و بعد...
مستقیم به مورداس نگاه کرد.
مورداس خشکش زد.
نگاه مرد روی پرده دقیقاً روی او بود.
انگار می‌توانست او را ببیند.
لب‌های مرد حرکت کرد.
اما صدایی شنیده نشد.
مورداس جلو رفت.
مرد روی پرده دوباره لب‌هایش را تکان داد.
این بار صدا آمد.
آرام.
بریده.
«تو نباید اینجا باشی.»
مورداس عقب رفت.
بعد بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، از سالن خارج شد.
از سینما بیرون آمد.
هوای سرد به صورتش خورد.
چند قدم در خیابان راه رفت.
بعد ایستاد.
نفسش تند شده بود.
گوشی‌اش را از جیب بیرون آورد.
صفحه روشن شد.
یک پیام جدید داشت.
فرستنده یک شماره ناشناس بود.
شماره‌ای که با هیچ پیش‌شماره‌ای مطابقت نداشت.
مورداس پیام را باز کرد.
فقط یک جمله نوشته شده بود:
«تو نباید آن صحنه را می‌دیدی.»
مورداس به صفحه خیره شد.
دوباره به ساختمان سینما نگاه کرد.
ساختمان هنوز آنجا بود.
اما تابلوی بالایش خاموش شده بود.
چند ثانیه بعد، چراغ خیابان روشن شد.
مورداس دوباره به گوشی نگاه کرد.
پیام هنوز آنجا بود.
اما شماره فرستنده دیگر وجود نداشت.
صفحه نوشته بود:
فرستنده ناشناس
مورداس گوشی را خاموش کرد.
چند قدم برداشت.
بعد برگشت.
سینما را نگاه کرد.
در ورودی بسته بود.
و برای اولین بار متوجه چیزی شد.
بالای در سینما، جایی که چند لحظه قبل نام «آرک» نوشته شده بود، هیچ تابلویی وجود نداشت.
فقط یک دیوار قدیمی.
مورداس آرام به سمت ساختمان رفت.
دستش را روی دیوار گذاشت.
سرد بود.
واقعی بود.
اما سینما دیگر وجود نداشت.
او دستش را برداشت.
به خیابان نگاه کرد.
ماشین‌ها در رفت‌وآمد بودند.
آدم‌ها قدم می‌زدند.
یک اتوبوس از کنار او رد شد.
همه چیز عادی بود.
کاملاً عادی.
و همین، ترسناک‌ترین قسمت ماجرا بود.
مورداس برای اولین بار به این فکر کرد:
شاید چیزی که باید از آن می‌ترسید، یک جهان دیگر نبود.
شاید مشکل، همین جهان بود.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```