```php مورداس | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
مورداس
امتیاز 2

مورداس

مورداس قسمت دوم
نویسنده: admin 46 بازدید 2 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
________________________________________
صبح روز بعد، مورداس با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شد.
برای چند ثانیه نمی‌دانست کجاست.
سقف سفید.
پرده‌های خاکستری.
صدای ماشین‌هایی که از خیابان عبور می‌کردند.
لیانا کنار پنجره ایستاده بود.
«بیداری؟»
مورداس گفت:
«آره.»
اما هنوز احساس می‌کرد در جای دیگری بوده.
چشمانش را بست.
تصویری کوتاه در ذهنش ظاهر شد.
یک جاده.
آسمان ابری.
باران.
یک ماشین خاکستری.
و زنی که کنار او نشسته بود.
مورداس چشم‌هایش را باز کرد.
تصویر ناپدید شد.
لیانا گفت:
«چی شد؟»
«هیچی.»
«خوابت می‌اومد؟»
«آره.»
لیانا رفت.
مورداس چند لحظه روی تخت نشست.
بعد به خودش گفت:
«یک سفر.»
نمی‌دانست چرا این جمله را گفت.
اما مطمئن بود تصویری که دیده مربوط به یک سفر بود.
یک سفر با همسرش.
یا حداقل زنی که در ذهنش همسرش بود.
جاده را می‌دید.
حتی صدای باران را می‌شنید.
اما وقتی سعی کرد تاریخ سفر را به یاد بیاورد، ذهنش خالی شد.
به گوشی‌اش رفت.
عکس‌ها را باز کرد.
ماه‌ها را عقب برد.
سال‌ها را عقب برد.
هیچ عکسی از آن سفر نبود.
مورداس دوباره جست‌وجو کرد.
هیچ چیز.
پیام‌ها را بررسی کرد.
هیچ رزروی.
هیچ بلیت.
هیچ نشانی.
هیچ مدرکی.
حتی یک عکس تار و بی‌اهمیت هم وجود نداشت.
مورداس گوشی را کنار گذاشت.
شاید خواب دیده بود.
بله.
حتماً خواب بود.
اما چرا جزئیاتش را این‌قدر خوب به یاد می‌آورد؟

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```