```php جنگل پیرزن ها | قصه‌خانه | قصه‌خانه
بازگشت به داستان‌ها
جنگل پیرزن ها

جنگل پیرزن ها

جنگل پیر زن ها داستان ترسناک
در شمال یک روستای کوچک، جنگلی وجود داشت که هیچ‌کس اسم واقعی‌اش را نمی‌دانست.

مردم روستا فقط به آن می‌گفتند:

جنگل پیرزن‌ها.

جنگل از دور چندان ترسناک به نظر نمی‌رسید.
نویسنده: admin 29 بازدید 9 دقیقه
پسندیدم (0)
به این داستان امتیاز بده
0 رأی
# جنگل پیرزن‌ها

در شمال یک روستای کوچک، جنگلی وجود داشت که هیچ‌کس اسم واقعی‌اش را نمی‌دانست.

مردم روستا فقط به آن می‌گفتند:

**جنگل پیرزن‌ها.**

جنگل از دور چندان ترسناک به نظر نمی‌رسید.

درختان بلند و قدیمی، شاخه‌های درهم‌رفته و مهی که بیشتر صبح‌ها میان تنه‌ی درختان می‌چرخید.

اما مردم روستا یک قانون قدیمی داشتند:

**بعد از غروب، وارد جنگل نشوید.**

و اگر کسی می‌پرسید چرا، پیرترها معمولاً جواب مشخصی نمی‌دادند.

فقط می‌گفتند:

«چون جنگل دوست ندارد کسی آنجا باشد.»

کسی نمی‌دانست این حرف از کجا آمده است.

اما داستان دیگری هم درباره‌ی جنگل وجود داشت.

می‌گفتند سال‌ها پیش، چند پیرزن در عمق جنگل زندگی می‌کردند.

پیرزن‌هایی که جادو بلد بودند.

نه جادوی ساده‌ای که مردم برای سرگرمی انجام دهند.

آن‌ها با گیاهان حرف می‌زدند، از روی صدای باد چیزهایی می‌فهمیدند، روی سنگ‌ها علامت‌هایی می‌کشیدند و شب‌ها در خانه‌های چوبی خود چراغ‌هایی روشن می‌کردند که شعله‌شان هیچ‌وقت خاموش نمی‌شد.

هیچ‌کس تعداد دقیقشان را نمی‌دانست.

بعضی‌ها می‌گفتند سه نفرند.

بعضی‌ها می‌گفتند پنج نفر.

و پیرمردی که یک‌بار ادعا کرده بود آن‌ها را دیده، گفته بود:

«تعدادشان مهم نیست. مهم این است که هر کدامشان یک جور جادو می‌کنند.»

بعد از آن دیگر درباره‌شان حرف نزده بود.

---

سال‌ها گذشت.

روستا بزرگ‌تر شد.

آدم‌های جدید آمدند.

جاده‌ای نزدیک جنگل ساخته شد و مردم کم‌کم داستان‌های قدیمی را افسانه دانستند.

اما جنگل همچنان همان‌جا بود.

درختانش پیرتر می‌شدند.

مه‌اش غلیظ‌تر می‌شد.

و مردم هنوز بعد از غروب به آن نزدیک نمی‌شدند.

تا اینکه یک روز، ده نفر تصمیم گرفتند وارد جنگل شوند.

آن‌ها گروهی از دوستان جوان بودند که برای چند روز به روستای اطراف آمده بودند.

یکی از آن‌ها، آرش، پیشنهاد را مطرح کرد.

عصر کنار آتش نشسته بودند که گفت:

«واقعاً می‌خواهید باور کنید چند تا پیرزن جادوگر توی این جنگل زندگی می‌کنند؟»

یکی از دوستانش خندید.

«من که باور نمی‌کنم.»

دختری به نام نازنین گفت:

«پس چرا نمی‌ریم ببینیم؟»

همه ساکت شدند.

آرش لبخند زد.

«دقیقاً.»

یکی دیگر گفت:

«ولی مردم روستا گفتن نریم.»

آرش شانه بالا انداخت.

«مردم روستا برای همه‌چیز داستان دارن.»

تصمیمشان همان‌جا گرفته شد.

فردای آن روز وارد جنگل می‌شدند.

نه برای اینکه گم شوند.

نه برای اینکه دنبال جادوگر بگردند.

فقط برای تفریح.

یک ماجراجویی که بعدها بتوانند درباره‌اش برای دیگران تعریف کنند.

حداقل خودشان این‌طور فکر می‌کردند.

---

صبح روز بعد، ده نفر جلوی ورودی جنگل ایستادند.

هوا روشن بود.

پرنده‌ها آواز می‌خواندند.

نسیم آرامی میان برگ‌ها می‌وزید.

هیچ چیز ترسناکی وجود نداشت.

آرش گفت:

«دیدید؟ هیچ خبری نیست.»

وارد شدند.

چند دقیقه‌ی اول کاملاً عادی بود.

آن‌ها می‌خندیدند و با یکدیگر حرف می‌زدند.

از درختان عکس می‌گرفتند.

گاهی جلوتر می‌رفتند و دوباره منتظر بقیه می‌ماندند.

اما بعد از حدود نیم ساعت، متوجه چیزی شدند.

صدای پرنده‌ها قطع شده بود.

آرش ایستاد.

«چرا اینجا این‌قدر ساکته؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

یکی گفت:

«شاید پرنده‌ها این قسمت نیستن.»

ادامه دادند.

کمی جلوتر، روی تنه‌ی یک درخت علامتی عجیب دیدند.

دایره‌ای که داخلش سه خط شکسته کشیده شده بود.

نازنین دستش را نزدیک علامت برد.

«این تازه‌ست.»

آرش گفت:

«چطور می‌دونی؟»

«چون رنگش هنوز نرفته.»

همان لحظه صدایی از پشت سرشان آمد.

صدای خش‌خش برگ‌ها.

همه برگشتند.

هیچ‌کس نبود.

آرش گفت:

«احتمالاً یه حیوانه.»

اما خودش هم مطمئن نبود.

---

در عمق جنگل، جایی که حتی نور خورشید به سختی به زمین می‌رسید، خانه‌هایی قدیمی میان درختان قرار داشتند.

سه خانه.

نه، چهار خانه.

و کمی دورتر، خانه‌ی پنجم.

پیرزن‌ها آنجا زندگی می‌کردند.

آن روز پنج پیرزن کنار یک میز چوبی نشسته بودند.

روی میز، ظرف‌های کوچک پر از گیاهان خشک، سنگ‌های عجیب و شیشه‌هایی با مایعات رنگارنگ قرار داشت.

یکی از پیرزن‌ها سرش را بلند کرد.

چشم‌هایش را بست.

گفت:

«آمدند.»

پیرزن دیگری پرسید:

«چند نفر؟»

«ده نفر.»

سومی اخم کرد.

«باید بروند.»

چهارمی گفت:

«هنوز می‌توانند برگردند.»

پیرزن پنجم آهسته خندید.

«اگر راه را پیدا کنند.»

همه ساکت شدند.

چون می‌دانستند جنگل، برای کسانی که دعوت نشده بودند، همیشه یکسان نبود.

راهی که صبح وجود داشت، ممکن بود عصر دیگر وجود نداشته باشد.

درختی که کنار مسیر بود، ممکن بود جایش عوض شود.

و بعضی صداها...

نباید دنبال می‌شدند.

---

ده نفر خیلی زود فهمیدند که راه برگشت را پیدا نمی‌کنند.

آرش نقشه را باز کرد.

به صفحه نگاه کرد.

بعد دوباره به اطراف نگاه کرد.

«این غیرممکنه.»

نازنین پرسید:

«چی شده؟»

«ما باید تقریباً نزدیک ورودی باشیم.»

یکی از آن‌ها گفت:

«شاید اشتباه رفتیم.»

آرش گفت:

«نه.»

نقشه موقعیتشان را نشان می‌داد.

اما چیزی عجیب وجود داشت.

نقطه‌ی مکان‌یابی هر چند ثانیه یک‌بار جابه‌جا می‌شد.

یک بار سمت شرق.

بعد جنوب.

بعد دوباره شرق.

انگار خود جنگل حرکت می‌کرد.

یکی از دوستان گفت:

«بیاید برگردیم همون مسیری که اومدیم.»

آن‌ها برگشتند.

اما مسیر دیگر وجود نداشت.

جایی که چند دقیقه پیش از آن عبور کرده بودند، حالا پر از درخت بود.

آرش برای اولین بار جدی شد.

«همه کنار هم بمونید.»

در همان لحظه صدایی از میان درختان آمد.

صدایی پیر و آرام:

«برگردید.»

همه خشکشان زد.

صدا دوباره گفت:

«هنوز وقت دارید.»

آرش فریاد زد:

«کی اونجاست؟»

پاسخی نیامد.

یکی از گروه گفت:

«برگردیم.»

اما آرش هنوز نمی‌خواست قبول کند.

«حتماً یکی داره باهامون شوخی می‌کنه.»

نازنین گفت:

«اگه شوخیه، چرا مسیرمون ناپدید شده؟»

هیچ‌کس جوابی نداشت.

---

پیرزن‌ها از دور آن‌ها را تماشا می‌کردند.

یکی از پیرزن‌ها گفت:

«ترسیده‌اند.»

دیگری جواب داد:

«ترس خوب است.»

«پس چرا بیرونشان نمی‌کنیم؟»

پیرزن پیرتر به جنگل نگاه کرد.

«داریم تلاش می‌کنیم.»

«پس چرا نمی‌توانیم؟»

پیرزن چیزی نگفت.

او بهتر از همه می‌دانست که مشکل چیست.

جادوگران می‌توانستند انسان‌ها را بترسانند.

می‌توانستند مسیرها را تغییر دهند.

می‌توانستند صداهای عجیب بسازند.

اما نمی‌توانستند هر چیزی را مجبور به انجام هر کاری کنند.

جنگل قوانین خودش را داشت.

و آن روز، جنگل تصمیم گرفته بود مهمان‌های ناخوانده را نگه دارد.

---

شب نزدیک می‌شد.

ده نفر به یک فضای باز رسیدند.

در وسط آنجا یک سنگ بزرگ قرار داشت.

روی سنگ همان علامت عجیب دیده می‌شد.

دایره.

سه خط شکسته.

آرش گفت:

«اینجا می‌مونیم تا صبح.»

یکی گفت:

«تو دیوونه‌ای؟»

«شب توی جنگل خطرناک‌تره.»

نازنین گفت:

«همین الان باید راه خروج رو پیدا کنیم.»

صدای خنده‌ای از میان درختان آمد.

همه به سمت صدا برگشتند.

این بار یک پیرزن را دیدند.

پیرزنی با لباس بلند و خاکستری که کنار درخت ایستاده بود.

موهایش سفید بود.

چهره‌اش خسته به نظر می‌رسید.

اما چشم‌هایش عجیب بود.

خیلی آرام گفت:

«از اینجا بروید.»

آرش جلو رفت.

«شما کی هستید؟»

پیرزن جواب داد:

«کسی که دارد به شما هشدار می‌دهد.»

«ما فقط اومدیم جنگل رو ببینیم.»

«جنگل شما را نمی‌خواهد.»

یکی از گروه خندید.

«پس این داستان جادوگرها واقعیه؟»

پیرزن نگاهش کرد.

«بله.»

خنده روی صورت او خشک شد.

پیرزن دستش را بالا آورد.

باد ناگهان وزید.

درختان تکان خوردند.

مه از میان زمین بالا آمد.

پیرزن گفت:

«حالا بروید.»

آن‌ها ترسیده بودند.

اما هنوز راه برگشت را نمی‌دانستند.

پیرزن دستش را پایین آورد.

مه آرام شد.

«راه را دنبال کنید.»

درختی در سمت چپ کنار رفت.

مسیر باریکی ظاهر شد.

آرش با تعجب گفت:

«این...»

پیرزن گفت:

«قبل از تاریکی از آن خارج شوید.»

آن‌ها دویدند.

اما چند دقیقه بعد، دوباره به همان سنگ رسیدند.

پیرزن دیگر آنجا نبود.

نازنین نفس‌نفس‌زنان گفت:

«ما دور خودمون چرخیدیم؟»

آرش به سنگ نگاه کرد.

علامت روی آن حالا روشن شده بود.

و از میان درختان، صدای پیرزن شنیده شد:

«گفتم بروید.»

---

آن شب هیچ‌کدامشان نخوابیدند.

هر چند ساعت، صدایی از جایی می‌آمد.

گاهی صدای قدم.

گاهی صدای زنگ.

گاهی صدای زمزمه.

اما هر بار که چراغ قوه را به سمت صدا می‌گرفتند، چیزی نمی‌دیدند.

تا اینکه یکی از آن‌ها متوجه شد یک چیز تغییر کرده.

سنگ وسط جنگل دیگر همان‌جا نبود.

چند متر جابه‌جا شده بود.

بعد درخت‌ها شروع کردند به تغییر.

مسیرها یکی پس از دیگری بسته شدند.

و پیرزن‌ها دوباره ظاهر شدند.

این بار همه‌شان.

پنج پیرزن در میان مه ایستاده بودند.

پیرزن اول گفت:

«آخرین بار می‌گوییم.»

دومی گفت:

«از جنگل خارج شوید.»

سومی گفت:

«به روستا برگردید.»

چهارمی گفت:

«دیگر نمی‌توانیم شما را راهنمایی کنیم.»

و پیرزن پنجم فقط به آن‌ها نگاه کرد.

آرش گفت:

«ما نمی‌خواستیم کاری کنیم.»

پیرزن اول جواب داد:

«می‌دانیم.»

«پس چرا نمی‌ذارید بریم؟»

پیرزن نگاهش را به جنگل انداخت.

«چون جنگل دیگر اجازه نمی‌دهد.»

باد شدیدی وزید.

چراغ‌ها خاموش شدند.

و مه همه‌جا را پوشاند.

---

صبح روز بعد، هیچ‌کدام از ده نفر از جنگل بیرون نیامدند.

مردم روستا وقتی فهمیدند آن‌ها برنگشته‌اند، چند گروه جست‌وجو تشکیل دادند.

اما کسی نتوانست پیدایشان کند.

فقط وسایلشان را پیدا کردند.

کوله‌پشتی‌ها.

چراغ‌ها.

چند تلفن خاموش.

و در نزدیکی ورودی جنگل، روی تنه‌ی درختی علامتی تازه دیده می‌شد.

همان دایره.

همان سه خط شکسته.

از آن روز به بعد، دیگر هیچ‌کس جرئت نکرد درباره‌ی جنگل شوخی کند.

مردم روستا داستان ده نفر را برای مسافران تعریف می‌کردند.

می‌گفتند:

«ده نفر وارد شدند و هیچ‌کدام برنگشتند.»

می‌گفتند:

«پنج پیرزن جادوگر هنوز در عمق جنگل زندگی می‌کنند.»

و مهم‌تر از همه می‌گفتند:

«اگر صدای زنی سالخورده را از میان درختان شنیدید که می‌گوید برگردید، به حرفش گوش کنید.»

چون آن‌ها دیگر نمی‌دانستند آن پیرزن‌ها واقعاً تلاش کرده بودند ده نفر را نجات دهند...

یا خودشان باعث ناپدید شدنشان شده بودند.

اما یک چیز قطعی بود.

از آن روز، جنگل پیرزن‌ها دیگر فقط یک جنگل مرموز نبود.

**به بدنام‌ترین جنگل منطقه تبدیل شده بود.**

و در عمیق‌ترین نقطه‌ی آن، پنج پیرزن دوباره دور میز چوبی خود نشسته بودند.

یکی از آن‌ها آرام گفت:

«این بار چند نفر بودند؟»

پیرزن دیگر جواب داد:

«ده نفر.»

پیرزن سوم سرش را پایین انداخت.

«و دفعه‌ی بعد؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

چون در همان لحظه، صدای قدم‌هایی از بیرون خانه شنیده شد.

قدم‌هایی که متعلق به هیچ‌کدام از آن‌ها نبود.

داستانی برای گفتن داری؟

داستانت را منتشر کن و اجازه بده دیگران آن را بخوانند.

ورود برای نوشتن داستان
```