امتیاز
3
قسمت سوم داستان ترانه شب تولد
قسمت سوم ترانه شب تولد
پسندیدم
(1)
برای لایک کردن وارد شوید
/
برای امتیاز دادن وارد شوید
ورود / ثبتنام
وقتی چشمهایشان را باز کردند، دیگر در خانه نبودند.
هوا متفاوت بود.
زمین زیر پایشان خاکی بود.
بوی گیاهان وحشی در هوا پیچیده بود.
دورتر، صدای آب شنیده میشد.
جک آرام نشست.
گیتارش هنوز در دستش بود.
لنا اطرافش را نگاه کرد.
هیچ ساختمان بلندی وجود نداشت.
هیچ وسیلهی پرندهای در آسمان نبود.
هیچ چراغ شهری دیده نمیشد.
همه چیز خام و دستنخورده به نظر میرسید.
جک گفت:
«لنا...»
«میدونم.»
«ما کجاییم؟»
لنا جواب نداد.
چون چیزی را دیده بود.
کمی دورتر، پشت درختها، چند انسان حرکت میکردند.
لباسهایشان ساده بود.
ابزارهایی ابتدایی در دست داشتند.
آنها به شکلی زندگی میکردند که هیچ شباهتی به زندگی انسانها در سال ۲۱۸۰ نداشت.
جک آرام گیتار را پایین آورد.
لنا زمزمه کرد:
«اینها... انسانن؟»
جک نگاهش کرد.
«به نظر میاد.»
اما سؤال بزرگتر هنوز بیجواب مانده بود.
اگر آنها انسان بودند...
پس در چه زمانی زندگی میکردند؟
و اگر این واقعاً یک دروازهی زمانی بود، بیست خط لنا آنها را به کجا آورده بود؟
جک به گیتارش نگاه کرد.
لنا به صفحهی ترانه نگاه کرد.
بیست خط هنوز همانجا بودند.
اما حالا دیگر برایشان فقط یک ترانه نبودند.
آنها کلیدی بودند.
کلیدی برای درهایی که به جهانهای دیگری باز میشدند.
و این، تازه آغاز سفرشان بود.
هوا متفاوت بود.
زمین زیر پایشان خاکی بود.
بوی گیاهان وحشی در هوا پیچیده بود.
دورتر، صدای آب شنیده میشد.
جک آرام نشست.
گیتارش هنوز در دستش بود.
لنا اطرافش را نگاه کرد.
هیچ ساختمان بلندی وجود نداشت.
هیچ وسیلهی پرندهای در آسمان نبود.
هیچ چراغ شهری دیده نمیشد.
همه چیز خام و دستنخورده به نظر میرسید.
جک گفت:
«لنا...»
«میدونم.»
«ما کجاییم؟»
لنا جواب نداد.
چون چیزی را دیده بود.
کمی دورتر، پشت درختها، چند انسان حرکت میکردند.
لباسهایشان ساده بود.
ابزارهایی ابتدایی در دست داشتند.
آنها به شکلی زندگی میکردند که هیچ شباهتی به زندگی انسانها در سال ۲۱۸۰ نداشت.
جک آرام گیتار را پایین آورد.
لنا زمزمه کرد:
«اینها... انسانن؟»
جک نگاهش کرد.
«به نظر میاد.»
اما سؤال بزرگتر هنوز بیجواب مانده بود.
اگر آنها انسان بودند...
پس در چه زمانی زندگی میکردند؟
و اگر این واقعاً یک دروازهی زمانی بود، بیست خط لنا آنها را به کجا آورده بود؟
جک به گیتارش نگاه کرد.
لنا به صفحهی ترانه نگاه کرد.
بیست خط هنوز همانجا بودند.
اما حالا دیگر برایشان فقط یک ترانه نبودند.
آنها کلیدی بودند.
کلیدی برای درهایی که به جهانهای دیگری باز میشدند.
و این، تازه آغاز سفرشان بود.